طنز نوین

طنز نوشته ها ، دل نوشته ها ، سیخونک ها و پس گردنی های ...

شبیخون چوم
ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٩ بهمن ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: چوم ، چوم و بهار ، داستان کوتاه شبیخون چوم ، شبیخون چوم

 داستان کوتاه شبیخون چوم ( 1 )

 دل پیرمرد به درد آمده است ،شاخه ها و شکوفه ها را نوازش می کند و به آن ها
خیره می شود ، طول و عرض باغ را چند باری طی می کند و در هر قدم ، دستی برسربرگ ها و جوانه ها می کشد و از صمیم دل و از روی ناچاری آهی می کشد .

دارد با خودش کلنجار می رود که مگر می شود به خاطر همرنگ جماعت شدن ، دست روی دست بگذارد تا سرما ، دمار از روزگار باغش دربیاورد !؟

لعنتی به هم دنگی هایش می فرستد ، از دست زمین و زمان شاکی است که چرا هیچ کس برای حرف ها و تجربه هایش تره خرد نمی کند تا به کمک هم ، پشت چوم را به زمین بزنند و باغ را از شرش خلاص کنند ، آن هم باغی که تمام عمرش را جوانی اش را و شیره ی جانش را قطره قطره در حلق موهای انگورش  چکانده است.

به یاد می آورد که باغش چشم و چراغ تمام باغ های منطقه و ورد زبان اهالی  است و دوباره به یاد می آورد که تمام باغدارانهرچه مشکل و سوال داشتند از او می پرسیدند و او هم از دل و جان ، هرچه بلد بود و می دانست بدون هیچ چشم داشتی در اختیارشان می گذاشت ، باغ پیرمرد از زمین تا آسمان با بقیه تفاوت داشت چون مثل بچه اش از آن مراقبت می کرد و به آن می رسید ، در مواقع آبیاری ، هرس و حتی موقع ناهار و صرف چای ، هر باری زیر یک مو می نشست و انگار که سر در گوش معشوقش گذاشته باشد برای آن ها آواز می خواند . گویا ناف پیرمرد و باغ را باهم و برای هم بریده و عقدشان را در آسمان ها خوانده بودند .
پیرمرد در پستوی ذهنش به شکل نوری کم سو ، این ها را به یاد می آورد و سری می
جنباند .

پاهایش یارای به دوش کشیدن قد خمیده اش را ندارد پس در پای درخت موی زانو می
زند و با کند و کاو پای ساقه اش ، دریچه ی ذهن و مخیله اش را ،  آهسته آهسته ، به سمت خاطراتی دور و دراز باز می کند ؛ در همین باغ ، مزه ی عشق زیر زبانش رفت و عاشق تنها عشق زندگی اش – همسرش - شد و از درآمد همین باغ سه روز و سه شب ، آن چنان ساز و دهل و بساط عروسی به راه انداخت که هنوز اهالی مثلش را ندیده اند و حتی اسم تنها پسرش  - عسکر – را از باغ گرفت چون بیشتر موهای باغش از نوع عسکری بودند و پسرش در زیرداربست مو عسگری همین باغ پا بر زمین گذاشت و پا گرفت .

پاهای تکیده و زوار در رفته اش به لرزه می افتند ، پس مجبور می شود به تیره ی
مو تکیه بزند و کف کرت دراز بکشد ، چشم به آسمان مغموم و گرفته می دوزد و با حرکت دورانی و در هم ابرها به خلسه فرو می رود .

با نیش حشره ای به خودش می آید ، با ورانداز کردن سرشاخه های سرما زده ی خشکیده ، زخم سربسته ی قلبش دوباره دهان باز می کند و درد می گیرد ، به حالت تاسف هی سر تکان می دهد و چند باری نچ نچ می کند .
نه برای این که ممکن است ضرر مالی و پولی بکند و باغ به بار ننشیند ، نه ، اگر چه
تمام دار و ندارش از دنیا ، همین یک تکه باغ است و هرچه دارد از تصدق سر آن دارد
ولی باغ را مثل تنها پسرش دوست دارد ، از نظر عاطفی وابسته ی باغ است همانگونه که اگر شبی پسرش تب می کرد و تا صبح خواب به چشمان پیرمرد نمی آمد و حتی تب به جان او هم می نشست چنین رابطه ای نیز با باغ دارد نمی تواند بنشیند و ببیند که سرما مثل سرطان به زیر پوست باغش رخنه کرده و دمار از روزگارش درآورد .

از دیشب که باغ سرما زده شده او هم بی حال شده و انگار سرما به مغز استخوانش
رخنه کرده است و هرچه بیشتر می پوشد سرما را بیشتر حس می کند .

به دلش افتاده که اگر کاری نکند هر دو با هم به گور می روند چنین چوم و بلایی
را فقط یک بار در ده ها سال پیش تجربه کرده و با چشمان خودش دیده بود که بعد از آن
، چندین سال کمر باغ شکسته بود و تا آمد کمری راست کندچقدر خون دل خورده بود تا
باغ دوباره نیمه سری در سرها درآورد .

تمام نشانه های آن سال نحس را به خوبی در یاد دارد ؛ بهار بود و چند روزی بعد
از عید . تمام زمین در زیر چتری از علف ، سبزه ، جوانه و شکوفه مخفی شده بود ، ابتدا هوا گرم و دلپذیر شد بعد چند روزی هی باران آمد و هوا صاف و آفتابی شد تا درختان به خوبی و خوشی برگ و شکوفه دادند . بعد، عصر یکی از روزها ، یکی دو ساعت برف سنگینی باریدن گرفت و شبش سرما و چوغان به جان باغ افتاد و نصف جانش کرد ولی ضربه ی کاری را شب دوم ،چوم بر سر باغ درآورد و باغ رو به موت را خلاص کرد .

از یادآوری آن سال شوم و درست بودن نشانه های نکبت بارش سی و سه بند جسم
رنجورش به لرزه افتاد و تا مرز از هم گسیختگی پیش رفت .سراسیمه روی پا ایستاد و به کمک عصا ، تعادلش را برقرار کرد .

چندین دفعه به سرعت آسمان را نگاه کرد و به باغ زل زد چشمان بی فروغش را در
امتداد شانه اش به افق دوخت که چند تکه ابر سیاه بزرگ از چهار گوشه ی آسمان داشتند به بالای سرش خیز برمی داشتند ، بعد از این همه عمر به باد دادن دیگر می دانست که کدام باد و ابر چه پشت بندی دارد و شر و خیرش را هضم می کرد  .

تصمیم گرفت که خودش را به خانه و آبادی برساند و از آنجا سرحوصله اقدامی کند ،
پس با دردسر زیاد از گودی و بلندی کرت ها و تیره های باغ بیرون آمد و در مسیر راه
کم عرض کنار باغ به راه افتاد . از روی تپه بر آبادی و راه پر پیچ و خمش که در زیر
پایش آرام گرفته بود نگاهی انداخت , ناگهان پا سست کرد و به فکر فرو رفت با آن قدم
های کوتاه و بدن بی رمق و فاصله ی چندکیلومتری ، تمام زمان و فرصت از کفش بیرون میرفت ناخودآگاه دست را به عنوان سایه بان بر پیشانی تکیه داد و چهار سویش را تا آنجایی که سوی چشمانش کار می کرد وارسی نمود تا شاید آدمی یا تنابنده ای ببیند و کمک بخواهد ولی دریغ از هرم نفسی!  پس لحظه ای بر زمین می نشیند تا نفسی چاق کند و جانی بگیرد و فکری کند .

با پر شدن پازل آسمان از تکه های ابر و غروب خورشید ، بدن خمیده ی بی جانش مورد تاخت و تاز بادهایی می شود که دانه های برف را نیز به همراه خود دارند .

پیرمرد سنگ هایش را با خودش وا  می کند و به این نتیجه می رسد که امشب باید به داد باغ برسد و الا دقیقه به دقیقه مثل مرغ سرکنده جلو چشمانش بال بال می زند و جان می کند تا تمام کند . باید دست چوم را از سر باغ کوتاه و حتی از بیخ و بن قطع کند ، پس قرص و محکم روی پا می ایستد و با نگاهی از سر التماس که به عصایش می اندازد از آن هم کمک می خواهد و مشغول جمع کردن چوب خشک و هیزم و خار و خاشاک می شود ، سپس به کمک تجربه و حس درونی ، چندین نقطه در اطراف باغ مشخص می کند و بر هر نقطه ای آتشی بر پا می سازد و تا پاسی از نیمه شب با چنگ و دندان آتش ها را روشن نگه می دارد .

فردا که باغداران می آیند تا چپاول و دست برد چوم را براورد کنند می بینند که باغ هایشان به تلی از خاکستر تبدیل شده اند و در دل این جهنم پهناور ، باغ کوچک
پیرمرد مثل تکه ای از بهشت ، سرسبز و سرزنده جلوه گری می نماید و پیرمرد در حالی که زانوهایش را در بغل گرفته و کپه ای خاکستر سرد جلوش قرار دارد روبروی باغ بر داربست مو عسکری تکیه داده است و با لبخندی عمیق به باغش خیره شده است .

______________________________________________________________

( 1) : چوم به اعتقاد باغداران و کشاورزان نوعی سرمای خاص و در حرکت است که در فصل بهار و مخصوصا اوایل بهار به جان باغ ها و شکوفه ها و میوه ها می افتد و گذرش به هر باغی که بیفتد دمار از جانش در می آورد . در قدیم بعضی از پیرمردها به کمک علمی خاص و حس درونی ، چندین شب به نگهبانی و بررسی کوه ها و محیط می پرداختند و زمان گذر آن را که می فهمیدند در مسیر آن چند تکه آتش کوچک و بزرگ برپا می کردند و بدین روش اثر آن را از بین می بردند . از نظر علمی مورد تایید نیست ولی من خودم بارها از زبان پدرم و بزرگان داستانش را شنیده ام و به آن باور دارم .


 
به مناسبت شب باشکوه یلدا
ساعت ٢:٤٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ آذر ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: شب یلدا ، یلدا ، شب چله ، طولانی ترین شب


 
طنز زغالی
ساعت ۳:٤۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٩ آبان ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: شعر طنز ، طنز سیاسی ، سهراب سپهری ، طنز سیاه

آیا در این تک مصراع معروف , طنزی وجود دارد ؟

 

      " سهراب بیا که آب را گل کردند . "


 
سه گانی طنز
ساعت ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٥ مهر ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: سه گانی طنز ، قالب سه گانی طنز ، آب حیات - آب قنات ، قالب شعر کوچک

          آب سنگین

با بیل وکلنگ دربدر آب قناتیم .

           مثل شتر و خوابش ...

            ... کو خضر که ما مخترع آب حیاتیم !؟

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

می خوام سوادمو به رختون بکشم که یعنی ما هم بعله ، رو سه مصراع اگه بخوام می تونم چندین صفحه و شایدم جلد و اجلاد ، تفسیر و پاورقی و حواشی و تعلیقات بزنم . می گی نه ، بسم الله ، این گوی و این میدون !

پاورقی ها :

1 - یکی میگه ، ملتی که به آب قنات محتاج است ، اگر برای آنها از آب حیات بگوییم در حقشان خیانت کرده ایم .

2 - در لغت نامه ی دهخدا آمده : آب حیات ، همان آب سنگین اراک است که اگر ملت ، پشت گوشش را دید ، استفاده ی بهینه ی آن را هم خواهد دید .

3 - در تاریخ ، چند نفری از آن استفاده کرده اند یا تا نزدیکی هایش رفته اند ، مثل اسکندر ، خضر نبی و الیاس . البته وقتی خضر فهمید که چقدر خطرناک است و همین طور بن لادن و تروریستهای القاعده ردش را تا کوه قاف گرفته اند از آن تاریخ تا حالا ، خودش را گم و گور کرد تا فرمول مرموز آن ،  تشتش از پشت بام نیفتد و دست ناباب نیفتد .

4 - شاعران فارسی زبان ، اولین کسانی بودند که کشفش کردند و پا در کفشش کردند و آب در سوراخ و آسیابش ریختند و هم بر تمام ریزه کاری هایش واقف شدند و از آن برای معشوقه هایشان ، سوء استفاده هایی نیز کردند تا آنها را خر خود کنند و به عشق بازی و جوانی و آنچه افتد و دانی نیز رسیدند .

 مثلا ؛

ایرج میرزا : آب حیات است پدر سوخته                           

                                       قند و نبات است پدر سوخته

حافظ : گفتم که لبت ، گفت لبم آب حیات                           

                                       گفتم دهنت ، گفت زهی حب نبات

ناصر فیض : سهم ما را بده از آب حیات ، ای ساقی             

                                کشت ما را نمک آب قنات ، ای ساقی

سعدی : آب حیات من است خاک سر کوی دوست                                                     .......................................

 5-  آب حیات یا آب سنگین  ؛ ماده ی بسیار خطرناکی است و خدا نکند دست نا اهلش بیفتد که زمین و زمان را به هم می ریزد و می بافد . همان گونه که وقتی دست اسفندیار افتاد ،  در جا موی دماغ پدر خود ، گشتاسب شد ، ادعای سلطنت کرد و بعدش جد و آبای رستم را ثانیه به ثانیه در گور می لرزاند و عاقبت نیز تمام فک و فامیلش را به گور،  گور به گور می کند  .

 تازه اسفندیار ، تکنولوژی هندلی و پیزوری آن را استفاده می کرد ، به کمک آن ؛ رویین تن شد ، برای خودش هقت خانی راه انداخت ، خاک کشور توران را به توبره کشاند و دم و دستگاه و کیا بیایی راه انداخت که بیا و ببین .

آشیل هم با کمک این آب  ، رودخانه ی خون راه انداخت ، بعدش طوری قدرتمند شد که برای خدایان نیز سر خر شد ، چند تا از آن ها را پایین کشاند و حلقه در دماغشان کشید و چوب از آستینشان رد کرد .

6 - عیب می جمله بگفتی هنرش نیز بگو ؛ یعنی این آب فقط بدی ندارد و این همه لولو سر خرمن و جیز و بیلیز نیست بلکه هنر و استفاده هایی نیز دارد و آن ، این است که مردم به خاطرش خوب سر کار می روند و همین طور به شیوه ی جالبی برای سال های آزگار،  دنبال نخود سیاه کیلویی از سه شاهی تا پنج هزار تومان فرستاده می شوند .

 7 - این آب سنگین اراک  ، که هنوز نه به بار است و نه به دار و خروس و توتکی اش مشخص نشده ، باعث شده که انتظارات مردم از دولت خدمتگزار افزایش یابد و دیگر به یارانه ها و ماهیانه ی نفری چهل هزار تومانی ، اخ و تف کنند و وقعی نگذارند .

مثلا مولوی در کمال پر رویی و بی شرمی که انگار صورتش را با سنگ پای قزوین لعاب داده اند ، ببین چه می گوید !؟

   آب حیات عشق را در رگ ما ، روانه کن                     

                                 آیینه ی صبوح را ، ترجمه ی شبانه کن

می گوید ؛ ما دیگر به دولت اعتماد نداریم  - البته رویمان به دیوار - و نمی خواهیم آن را در بیست لیتری و بشکه و لوله به در خانه هایمان بیاورند یا پول آن را سر سفره هایمان بیاورند ؛ چون هر دو ، در مسیر راه ، گرگ خور و دزد بر می شوند و ما هم کم شانس .

فقط و فقط آن را با سرم و سرنگ و آمپول در رگ دست و پایمان تزریق یا روانه کنید - البته معلوم می شود ؛ مولوی تزریق مواد را در ایران مد کرد که همین جا اعلام انزجار خود را از وی و عملش نشان می دهیم -   .

باز مولوی رعایت حال بعضی ها را کرده ، این ناصر فیض را ببین چه آدمی است !؟ می گویند در جهنم ، مارهایی است که آدم از دستشان به اژدها پناه می برد ، حکایت این آدم است  . او داده پلاکارد هایی بزرگ و بنرهایی آن چنانی برایش زده اند و رویشان با خط درشت و زرد نوشته :

    سهم ما را بده از آب حیات ای ساقی                        

                                 کشت ما را نمک آب قنات ای ساقی

بعدش هم فکر کرده مردم ، هالو شیش انگشتی اند تا ای ساقی را به جای ای دولت نویسد و آب از آب تکان نخورد  و اگر هم خورد تا دو ریالیشان بیاید بیفتد ؛ کاه به کاه رفته است و دانه به دانه .

تازه اذهان عموم را مشوش می کند که می گوید ؛‌ نمک آب قنات ما را کشت ، هم به حرمت نمک دست درازی می کند و هم می خواهد بازار سیاه درست کند تا همه ی اجناس در یک شب چندین برابر بشوند و با ملیاردها تومان ،  خودش در کمال آرامش به کانادا فرار کند .

 8 - باید تکلیف جمله ی معروف کتاب فارسی اول دبستان را مشخص کنند که نوشته : بابا آب داد . این جمله ، گنگ و نامفهوم است و کژتابی های معنایی تا دلت بخواهد دارد . باید این جور شود : بابا آب سنگین داد . بابا آب سنگین اراک داد . بابا آب قنات داد . و همچنین برای اینکه مو لای درزش نرود و اماکن گیر ندهد باید قیمتش را نیز این گونه ذکر کنند که : بابا آب سنگین ، گرمی یک ملیون دلار داد . بابا آب سنگین ، گرمی صد ملیون داد . بابا آب سنگین ، گرمی خدا تومان دلار داد . بابا آب سنگین ، گرمی ،همه ی ایران داد .


 
عذرخواهی
ساعت ٢:۳۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩٢  کلمات کلیدی:

با عرض پوزش و عذرخواهی از دوستان عزیز

نمی دونم چه بلایی سر این وبلاگ اومده یا اوردن که هرچی مطلب و داستان می فرستم حذف میشه !

قابل توجه دوستانی که گله مند هستند که چرا به روز نمیشم و تنبلی می کنم !!!


 
سفر به شلمزار - طنز
ساعت ۸:٥٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ اسفند ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: شلمزار و سفرنامه ، متادون و شلمزار ، طنز سفرنامه شلمزار ، علی داوری - غفور

                            طنز   سفر به شلمزار    - علی داوری کلاس سوم تجربی

شکر و سپاس بی نهایت معبودی را که شلمزار را چون نگینی زیبا در کل هستی قرار داده شهری با فرهنگی خارق العاده و مردمانی خارق العاده تر...

شکر و سپاس دیگر خدایی را که مسئولین زحمت کشی را به شهر ما روانه کرد که تلاششان جز خدمت به مردم نیست و به هر دری می زنند و از جان خود می گذرند تا خواسته های مردم را اجرا کنند. مسئولین انتقادپذیری که تا کلامی درباره شان می گویند دو گوش را چهار گوش و چندتای دیگر به امانت می گیرند تا انتقادات را بشنوند ، نه از آن جهت که کارخود را اصلاح کنند و یا از آن استفاده کنند بلکه به جهت آنکه آنرا چون نامه ای سر به مهر در سینه نگه دارند تا وقتی گذر پوست به دباغ خانه افتاد حسابی از خجالتتان در آیند و کاری کنند که تا آخر عمر از کسی انتقاد نکنید.

 یاد دارم ،دوش ، جوانی مرا بدید و بفرمود ای پیر !  ما را سخنی گوی که به کار آید و چراغ راهمان باشد.

پس شرح حال سفری را برایش بازگو کردم که شاید مورد اندرز همگان شود و آن از این قرار است :

به یاد می آورم در دوران جوانی نام و آوازه ی شهر شلمزار را زیاد شنیده بودم و حیران مانده بودم که چرا نام آن را شلمزار نهاده اند؟ بعد از رجوع و سرک کشیدن در کتابهای جغرافیایی و تاریخی و اطلس ها پی بردم که از دو حال خارج نیست :

یکی شُل + مزار یعنی مزار های شُل و دیگری شَل + مزار یعنی مزار های شَل.

پس دیدم که مربوط است به مزار هایشان. با خود اندیشیدم که باید طرفه مکانی باشد همه ی دارایی ام را توشه ی راه کردم و مقداری ارز شلمزاری تهیه کردم و اسبسی تند پا خریدم و به سمت این دیار هجرت گزیدم. پس از پیمودن فرسخ ها راه  و گذشتن از کوه ها و دره های صعب العبور تابلو شلمزار از دور به نظرم رسید ،گردنه ی سختی جلویم ظاهر شد اسبم توان راه رفتن نداشت پیاده شدم و افسار اسب را گرفتم و به دنبال خود کشیدم ، همین طور که آهسته آهسته راه را می پیمودم تابلوهای رنگانگ مرا متوجه خود ساخت. تابلوهایی که هر یک خوبی ها و زیبایی های شهر را به تصویر کشیده بود : به شلمزار شهر فرهنگ و تاریخ خوش آمدید – به سرزمین گنبدهای نقره ای خوش آمدید – به شهر علم و ادب خوش آمدید و چند تابلوی دیگر با همین مضامین . خوشحال و شادمان بودم از اینکه پس از گذر سالها به آرزویم برسیدم.

در ورودی شهر ،دو سه نفر با لباسهای عجیب و غریب ایستاده بودند موهای فرفری که از بغل بر روی گوشها افتاده بودند و از پشت سر، تا وسط کمر میرسیدند . شلوارهایی معروف به چینی که سانت به سانتش جیبهایی بود باد کرده که خدا میداند  چقدر کاغذ و پارچه و علوفه در آنها چلانده بودند تا باد کنند و بچشم آیند. دستمال هایی دور گردن و دست، تسبیحی بلند آبی اندر دست که فقط دور دست می پیچیدند و باز میکردند و زنجیر های کلفت همانند قلاده به گردن سگ، کاپشنی تا روی ناف و کفش هایی ساقه بلند به پا و طوری شلوار ها را در جورابشان کرده بودند که گمان کردم می خواهند گل پاچل کنند. خیال کردم راهزن اند نزدیکتر که شدم دیدم هی بند انگشتش را نشان می دهد. متعجب شدم. بعد فکر کردم دارد متلک می اندازد و چیزی حواله ام می کند. با هزار فکر نزدیکتر شدم دیدم می گوید نیمی و تیغ دارم. فروشی است و هی اطرافش را می پایید. گفتم خدایا این دیگر چه شهری و مردمانی است و منظور از نیمی و تیغ چیست؟

دقیق تر شدم، دیدم چیزی را آهسته از جورابش بیرون کشید و گفت چهار هزار ارز شلمزاری می شود. گفتم باید دیوانه باشد چون یک گونی  سیب زمینی می خرم صد ارز شلمزاری این را چه شده و چه چیزی است که یک بند انگشت کاغذ و پلاستیک را به این قیمت می دهدو در این فکر داشتم دیوانه می شدم که صدای آژیر بلند شد و آنها نیز به چاک زدند ، مثل جن بسم الله شنیده .

  مسافتی نه چندان طولانی را پیمودم و به درویشی برخورد کردم که از خستگی نای نفس کشیدن نداشت. از او خواستم تا مرا به مکانی نکو راهنمایی بگرداند تا چند ساعتی در آنجا خستگی از تن در کرده و نفسی تازه کنم و بعد از آن به جاهای دیگر شهر بروم و به تجارب خود بیفزایم.

آن سالخورده گفت به دریاچه شلمزار برو که مکانی به ز آن نیابی و مکانی به بزرگی و جمال آن من تاکنون در هیچ جای دیگر دنیا ندیده باشم. بعد ها فهمیدم که آن درویش به غیر از شلمزار به جای دیگری سفر نکرده است.

من که سالها در کتب نجوم و علوم جغرافیا و زمین بسی تفکر و تفحص کرده بودم در عجب این سخن بماندم و بار دیگری در کتب خود سیری کردم که نکند چنین مکانی بوده و من آن را فراموش کرده باشم اما چنین نامی در هیچ فرهنگ پارسی و غیر پارسی و عربی و زبانهای زنده و مرده ندیدم.

 در این لحظات خوشحال شدم که می توانم اولین نفری باشم که نام آنرا ثبت کنم و با این کار بر شهرت و آوازه ام بیفزایم. به سرعت نشان را از درویش بستاندم و راهی آن دیار گم نام شدم ، با هزار مکافات بالاخره راه را بیافتم و عجب دیگر من از این نشان بود که به گونه ای طراحی شده بود که تا این همه درجا نمیزدی راه را نمی یافتی و من اگر آن زمان کتاب گینس در دسترسم بود آنرا خودم  در قسمت آدرس های نایاب دنیا به ثبت می رساندم.

پس از گذر از راه پیچ در پیچ و کم عرضش که نزدیک بود چند باری از  پیچ های ناگهانی اش به درون جوی آب پرتاب شود بالاخره به نزدیکی های دریاچه رسیدم.

مردانی با لباسهای عجیب اندر غریب به صف ایستاده بودند خیال کردم راهزن اند نزدیک تر شدم دیدم بدون خشونت و استفاده از سلاح دست را جلو آورد و تقاضای سکه کرد. خیال کردم که گدایی است ، یک سکه شلمزاری بدادم ، عصبانی بشد و بگفت با این حلوای جمعه شب پدرت را بپز ، عوارضت را بده !

من که تا کنون چنین نامی به گوشم نخورده بود خواستم که بیشتر توضیح دهد ناگهان یقه ی لباسم را بگرفت ، تازه متوجه عرایضش شده بودم. اینان همان راهزنان بیابان بودند که با لباسی نیکو تر و خشونتی کمتر اقدام به گرفتن اموال مردم می کردند. هرچه سکه برای خرید سوغاتی و اقامت گاهم گزارده بودم دادم تا وارد محدوده دریاچه بشدم و تعجب بسیار کردم از این امر.

انگار تکه ای از بهشت را  به امانت دست اهالی شهر داده بودند ولی به جای ملائک و فرشته و حوری ، گروهی الواط موتور سوار سیاه پوش غداره کش آنجا را تسخیر کرده بودند ، نگینی با اسم اعظم ولی در دست دیو و اهریمن ، از زیبایی ها و جمالات و کمالات این سرچشمه ی عظیم که به جرئت می توان آن را دریا نهاد  سخنی نرانم که خدای ناکرده چیزی را از قلم کم نهم و موجب کم ارزش شدن نام آن بشوم.

بعد از کمی استراحت و لذت بردن از طبیعت و آن هوای صاف بدیدم گروهی با لباسهای حیرت انگیز با سرعت زیاد به سمت من می آیند حیال کردم قوم اجنه هستند و برای هجوم و غارت به آن منطقه سرازیر شده اند. آنان سوار بر ارابه ای بودند حیرت انگیز که دو چرخ بیش نداشت و صدای بسیار می داد و هیچ اسبی آن را نمی کشید. بعدها در سفرهای دیگرم پی بردم که نام آن موتور ایژ بوده است. من که از ترس پشت خار و خاشاک پنهان شده بودم تمام حرکاتشان را زیر نظر بگرفتم ، دیدم دور هم نشسته اند و دائما خنده می کردند . ظرفی را با خود همراه داشتند  مانند کوزه ای بود که حتی درون آن هم معلوم بود  مایعی سرخ گونه درون کاسه هایی بلند بریختند و به هم  زدند و به سلامتی  گفتند و سر کشیدند ، چنان حالشان تغییر کرد که گمان کردم معجون های افزایش قدرت و ضد سر درد و افزایش هیجان و آن چیزهایی که در ماهواره تبلیغ کنند با هم نوشیده اند .

در این موقع حرکاتی از ایشان سر می زد که من در حیرت آن مانده بودم . قهقهه هایی شیطانی در میکردند و بعد مثل گله ی گرگان ، همه ، یکی را به وسط میدان می انداختند و یکی تنبون و تنپوشش را در می آورد ودیگری مشت و لگدش میزد و دیگران مثل کشتی کج کاران، انواع فن روی آن وسطی پیاده می کردند و از عجایب این بود که آه و ناله نمی کردند و فقط قهقهه می زدند  و روی زمین غلط می خوردند. بعد شروع کردند به پراندن حرفهای رکیک و دشنام به زن و کودک مردم.

در چشم به هم زدنی تمام جمعیت بار و بندیل خود را به کول گذاشتند  و از آن محیط امن الهی فراریدند.

با خود گفتم که اینها اول شهرشان تابلو زده اند به مهد فرهنگ خوش آمدید! این دیگر چه فرهنگ و هنری است! پس خواستم تا از ماوقع مطلع شوم به نزدشان رفتم و سلامی عرض بنمودم. اما جوابی نشنیدم متحیر گشتم خواستم چیزی بگویم که مرا بلند کردند و فریاد زدند یک .................... دو ................... سه .............. شالاپ ............... خود رامیان آب زلال و تمیز دریا دیدم. من که تا آن زمان همه ی زندگیم را به دنبال علم و تعلیم بودم و هیچگاه فکر نمی کردم که چیزی غیر از درس و علم به کار آید ، هیچگاه سراغ شنا نرفته بودم ، همه ی انچه را که تا آن موقع خوانده بودم یکبار دیگر مرور کردم و با احتساب جهت وزش باد و جریان آب و تابش خورشید و چرخش وضعی زمین و نیروی جاذبه بالاخره خودم را به زحمت از آب بیرون کشیدم .

 مثل موش آب کشیده ، جانم را برداشتم ، با سرعت روی اسب پریدم و  به سمت شهر روانه شدم. در شهر غوغایی برپا بود ، نمی دانم چگونه خبر برسید که من بیامدم و دوباره حیرت زده شدم از این سرعت انتشار اخبار در این شهر ، در اطرافم هیاهویی برپا بود.

مردم مهمان نواز، صمیمی و با فرهنگ شلمزار هریک می آمد و مرا به خانه خود دعوت می کرد. تعجب های من هرلحظه زیادتر می شد، چون من در هیچ سفرنامه ای نخوانده بودم که آنقدر مردم این شهر مهمان نواز هستند.

خوشحال شدم که توانسته ام با قدوم مبارکم به آنجا فرهنگشان را دگرگون کنم. هر یک از جمعیت سعی داشت به گونه ای مرا به خانه اش ببرد.

در آن هیاهو ، سالخورده ای را دیدم که با خود زمزمه می کرد : اگر مردم ، جوانی بیکار نداشته باشند تا این مرد او را به سر کار نهد یا در جایی استخدام کند ، هیچگاه اینقدر از او استقبال نمی کردند و این همه اصرار نمی کردند.

 به روی خود نیاوردم ، همراه یکی از آنها به راه افتادم و به او گفتم به خانه ات نمی آیم ، فقط می خواهم سبک خانه و زندگی تان را ببینم شاید برایم جالب باشد !

به خانه ی مرد رسیدیم. در خانه را باز کرد ، تا زیر سقف پرشده بود از انواع  کیسه های برنج هندی و تایلندی و پاکستانی و افغانی و ترکی ، اتاق ، نفسش بالا نمی آمد .

 پرسیدم: این دیگر چه سری است !؟ چیست ؟ بگفت : این شغل و در آمدم باشد ، بگفتم بیشتر بگو . گفت: در زمان ارزانی برنج می خرم و انبار می کنم یا وقتی برنج دولتی عرضه بشود تمام اعضای خانواده و فامیل و غریبه و حتی کارگر سر چهار راه و میدان را به اصلاح و زور و پول  در صف گمارم و صدها کیسه و گونی دریافت  کنم و در زمان های بی برنجی به قیمت گزافی دوبله و سوبله  فروشم. گفتم که تجربه ی خوبی بود ولی در دل گفتم ای لعنت بر پدر و مادرت که تو را پس انداختند که دهنت برای چس هوایی باز باشد !

بیا برویم و شهر را بگردیم . راه افتادیم ، اسب را به فردی سپردیم و پیاده رفتیم. از گرمای هوا و آسفالت درجه یک ، احساس تشنگی شدیدی به من دست داد . دکانهایی دیدم در کنار هم ،با پرده هایی از رنگ های قرمز و آبی  و پشت درشان یک تکه لباس که نه، کهنه ی آفتاب سوخته زده بودند، گمان بردم مغازه ی دست دوم فروشی است گفتم حتما جرعه ای آب در مغازه دارد که به من بدهد ،به طور اتفاقی وارد  یکی از انها شدم یکباره خودم را در میان سی چهل زن و دختر دیدم که نمیدانم چگونه خود را در آن مغازه کوچک جا داده بودند. دهنم را باز کردم که بگویم استغفرالله ، این جا دگر کجاست !؟

ناگهان هزاران وسیله از ماهی تابه و قابلمه و پیاله و جارو و دمپایی و کیف و کفش و تف و مف و ...خلاصه هرچه دم دستشان بود و به دستشان می رسید از بنده خقیر دریغ نکردند و حسابی به خدمتم رسیدند ، درست مثل گروهی زنبور که به سر آدمی لخت می ریزند و تافرار نکنی رهایت نمیکنند. و هزاران فحش و متلک و  حرف ناشنیده نیز از ایشان شنیدم و زیر سبیلی رد کردم .

در حال فرار پی بردم که شلمزار مهد فرهنگ و تاریخ نیست بلکه مهد و گهواره ی مغازه های زنانه می باشد چون در هر کوچه و برزن و میدان، صدها گونه از آنها با پارچه های قرمز کذایی خود نمایی می کند.

 با چنان شتابی خودم را از آنجا بیرون انداختم که اگر به سمت فضا می رفتم دورترین قمر و سیاره را کشف و تسخیر می کردم و دیگر احتیاجی به میمون و رییس جمهور نیز نداشتیم .

 چند قدمی  آن طرف تر دکانی دیدم که بر سر درش حک شده بود : «مواد غذایی شلمزار» . با هزار ترس و لرز از اینکه دوباره اشتباه روم و سوراخ دعا را گم کنم داخل شدم ، در آن هر چه بخواستی بود ، از جان مرغ تا تخم آدمی زاد .

 از دکاندار طلب جرعه ای آب کردم،  سر و وضعم را خوب ورانداز کرد بعد کوزه ای آب بیاورد و بگفت : مهمان ما باش! من که احساس کردم باید به جایش سکه بدهم گفتم چقدر می شود ای مرد جوان! ؟بگفت:هزار سکه شلمزاری .من که سکه زیادی همراه خود نداشتم و از گرمای هوا دیگر طاقت تشنگی را نداشتم . کارت عابر بانک یارانه ام را از زیر شالم بیرون کشیدم و پولی را که برای کفن و دفنم گزارده بود ، پولی که با آن می شد یک خانه مجلل دربهترین جای شهرم بخرم دادم و یک کوزه ی آب خریدم ، همین جا بود که تعجباتم سر ریز شد و از مرد خداحافظی کردم و رفتم که اسب بستانم و بروم ، پلیس راه این شهر ، چندین بار، جریمه اش کرده بود و برگه هایی را زیر افسار و پاردمبش چسبانده بودکه سر به فلک میزد .

 کسی که مسئول نگهداری اسب بود دقایقی حساب و کتاب کرد و بگفت به خاطر نگهداری اسب ، خورد و خوراکش ،آبی که خورده ، هوایی که از شهر شلمزار مصرف کرده، فضای فیزیکی که از این شهر اشغال کرده ، مقدار غیر قابل شمارشی سکه می خواهد.

 من که از پس پرداخت آن همه سکه بر نیامدم، مجبور شدم هم اسب را بدهم و هم کارت یارانه ام را به طور کامل به او واگذار کنم و هم یک کتک حسابی خوردم که هر وقت به فکرش می افتم بدنم درد می گیرد.  در آن لحظات بود که دو پا داشتم و دو پای دیگر هم نزول صدی هفتاد بکردم و به سرعت سگ تازی از آنجا دور شدم و به خود قول داده ام که دیگر هیچ وقت به آنجا نروم و از همان موقع، درس و علم و تحصیل را رها کردم و در سنگ مستراح ریختم و یک آفتابه نیز پشتش ریختم و به دنبال هنرهای دیگر مثل احتکار و فروش برنج و فروش قرص و شربت متادون رفتم و در خیابان رسالت در بین دکان آبیار و حج میرزا مغازه ای دایر کردم و شاگردی در آن نشاندم جهت حفظ ظاهر ،که در عرض چند ماه به اندازه ی تمام عمر دانشمندی ام ، پول دراوردم و سود کردم و گردن کلفت کرده ام تا کور شود هر آنکه نتواند دید !!!

داشتم نفسی تاره می کردم که صدای خر و پف جوان مرا به خود آورد و از تعریف ادامه ماجرا باز داشت.20/11/91


 
داستان کوتاه تا نباشد چوب تر ...
ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۱ اسفند ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: داستان حضرت ابراهیم ، تا نباشد چوب تر ، نمرود و ابراهیم ، عاقبت کبر و غرور

                                       داستان کوتاه تا نباشد چوب تر ...

برداشت آزاد از داستان حضرت ابراهیم و نمرود

نمرود، کفری است و دارد با خودش حرف می زند : « شیطان می گوید سرش را بزنیم و کف دستش قرار دهیم تا .....» شیطان مهلت نمی دهد حرف نمرود تمام شود، با کرنش و تعظیم خودش را به نمرود نزدیک می کند  و با حالتی چاخان می گوید: « من سگ کی باشم جلو خداوندگار آسمون ها و زمین چیزی بگم ولی اگه مصلحت می دونید تا جلادو صدا بزنم !»

ابراهیم نگاه غضبناکی به شیطان می اندازد و جواب می دهد : چرا کفر می گویی شیطان؟ خالق آسمانها و زمین دیگر چه صیغه ای است؟ چرا هندوانه زیر بغل جناب پادشاه می گذاری؟ همین شماها، چنین حرفهایی می زنید که جناب نمرود هم خواب نما می شوند و اسب برشان می دارد و ادعای خدایی می کنند. بعد رو به پادشاه کرد و با حالتی دلسوزانه گفت : درست است که پادشاه، ولی نعمت مردم است ولی خودش نیز مثل هزاران چیز دیگر، آفریده ی خداوند یکتا است که جان همه ی ما در دست او است .

نمرود از این حرف ابراهیم به پر قبایش بر می خورد و جواب می دهد: البته که باید از این حرفها بزنید، اگر همان بار اول که بت ها را شکستی و در آتشت افکندم، باید دستور می دادم تا هزاران لیتر نفت و بنزین رویت می ریختند تا هیچ چیزت باقی نمی ماند که حالا برایم شاخ نشوی.

ابراهیم جواب داد : با گفتن من خدایم، من خدایم، که خدا نمی شوید، از حلوا حلوا گفتن که دهان شیرین نمی شود , مگر یادت رفته است آن بار آخری که خواستی به جنگ خداوند در آسمانها بروی، چه بلایی سرت آمد؟ به خیالت با چند تا عقاب دست آموز و یک کمان و شمشیر، می خواستی خداوند را به زیر بکشی که همه نتیجه اش را دیدند.

نمرود نهیب زد : ابراهیم ، پایت را از گلیمت درازتر نکن. اگر این بار مشمول غضب ما بشوی ، دیگر از دست خودت و خداوند نادیده ات کاری بر نمی آید. این تو بمیری از آن تو بمیری هاست.

ابراهیم :  پای من دراز نیست , گلیم کوتاه است ! غضب شما را چندین بار چشیده ام , خدا خدا کن یک بار غضب خداوند را نبینی و نچشی زیرا  اگر چوبش به تنت نشست دیگر ...  . فقط به نمرود خیره می شود .

شیطان که تا این لحظه ساکت همه چیز را زیر نظر دارد به وسط میدان پرید و گفت: ای ابراهیم بترس از زمانیکه من و خداوندگارم، دست در دست هم غضب کنیم و این غضبو عملی کنیم. اون وقت که از پیامبری و ارشاد که هیچ، از تولدت هم پشیمون میشی.

ابراهیم نیش خندی می زند و جواب میدهد: تا خداوندی که خالق آسمانها و زمین و من و شماهاست، پشت و پناهم می باشد و هدایتم می کند. شماها نمی توانید به صد کیلومتری من نزدیک شوید.

شیطان با حالت تمسخر: اُه ، اُه ... چه حرفا .... صد کیلومتری .... من که الان در یک قدمیت ایستاده ام.

ابراهیم : این کنایه است بی سواد !

نمرود نزدیک شیطان می شود و در گوشش میگوید: هزار بار گفتم حواست باشد سوتی ندهی .

ابراهیم : اگر عقل و شعور داشت و سوتی نمی داد که الان داشت با خوش و خرمی در بهشت، با خداوند نشست و برخاست می کرد و مقامش را حفظ مینمود ، نه این که الان ............ .

شیطان به وسط حرفش پرید که : اولا اون سوتی نبود . به این میگن استراتژیک، پلتیک ، فکر.

نمرود که نمی دانست جریان چیست و این دو نفر از چه حرف می زنند، روی میز جلوش کوبید و گفت : جریان این سوتی و استراتژیک دیگر چیست! جناب شیطان! نکند باز دسته گل به آب داده ای که آبرویمان را ببرد !؟

شیطان بادی در غبغب انداخت و گفت : نترس خداوندگار من ، بچه ی شیر پاک خورده به خداوندگارش می بره. داره جریان اون میوه ی ممنوعه واخراج آدم و هوا از بهشت رو میگه.

جناب ابراهیم! اگه اون کار برا من آب نداشت، برا شما که نون داشت , اگه اون کار بزرگو نمی کردم، شما 124 هزار پیامبر که باید می رفتین گاراج ,از گشنگی می مردین. اگه همه لعن و نفرین می کنن، شما پیامبرا بایستی به جونم دعا بکنین.

ابراهیم جواب داد : عجب خودت میبری و خودت هم می دوزی؟ صدای کلنگ مزارت بلندشده , بعد از چند هزار سال هنوز نمیخواهی آدم بشوی، باشد قبول , تو دست از سر آدم ها بردار تا ما از گشنگی بمیریم. من راضیم.

نمرود به شیطان تشر زد که تو از مقربان خاص ما هستی، حق معلمی به گردنمان داری ,حرمت خودت که به جهنم , حداقل حرمت مارا حفظ کن, با عوام اینقدر دهان به دهان نشو و یک به دو نکن.

بعد با لوندی و خوشی خاصی سرش را نزدیک گوش شیطان برد و گفت : البته امروز چون آخرین روز حیات ابراهیم می باشد، اجازه می دهیم که خوشحالش کنی. بعد از این که ابراهیم را به نزد خدای آسمانها و زمینش فرستادیم ، بدون تاخیر دستور می دهیم تا تمام اُمَتَش را نیز به دنبالش بفرستند تا از دیدن هم مشعوف شوند.بعد رو به ابراهیم کرد و گفت : البته اگر بدانی که چه خوابی برایت دیده ایم همین جا قالب تهی خواهی کرد! - داشت چشم در چشم ابراهیم این حرفها را می زد و آخرش را با یک چشمک چاشنی داد -که یکی از نوکرها سراسیمه داخل شد و بعد از تعظیم به اطلاع پادشاه رساندکه سوگلی حرم غش کرده است. نمرود دو دستی روی سرش می زند و با گفتن خاک بر سرمان شد خارج می شود.

شیطان که موقعیت را جور می بیند با دل نهادگی بر تخت نمرود تکیه می زند و به ابراهیم می گوید: یه آش می خوام برات بپزم که سه چهار وجب روغن روشه، اونم روغن کرمانشاهی ، یه مشت کور و کچل و گدا دور خودت جمع کردی یه دین اوردی و اسمشم گذاشتی یکتا پرستی که چی؟ مگه ما هزار تا خدا داریم ؟ ما هم یکی داریم به اسم نمرود با این تفاوت که خدای ما جلو چشمه و قدرتمنده ولی خدای تو , تو آسموناس و قابل دیدن هم نیست.

من حقو به تو می دم البته وقتی غیر از من و تو کسی نباشه، من که خودم هزاران سال عبادتش کردم و در خدمتش بودم، ولی قسم خوردم به تلافی اون کارش، تا دنیا دنیاست رو آدماش تلافی کنم البته تا حالا به قولم وفا کردم و هشتاد نود درصد آدما رو از خدا و دین گمراه کردم. چنان روشون کار کردم که با بلدوزر نمی تونی تکونشون بدی، اون ده درصدو نیز امروز با کمک نمرود شرشونو می کنم. تا تو این دنیا خر هست عموت پیاده و در مونده نمی مونه، از خودتم چنان تو گوش نمرود خوندم  که یه ساعت دیگه بیشتر زنده نیستی. اگه جات بودم، می نشستم و وصیتناممو می نوشتم.

ابراهیم با تمسخر پوفی کرد و گفت : بگو انشا الله

شیطان: چنان رو این نقشه کار کردم که نه انشاالله می خواد و نه مو لا درزش میره .

ابراهیم: خیز گربه تا در مطبخ می باشد. یک چیزی بگویم تا شادیت کامل شود ؛ کعبه و حج که یادت هست مراسمی اضافه شده که با پرتاب سنگ , پوست از گرده ات بر می دارند .

شیطان ابروهایش در هم می رود . افغانی می کند , کش و قوس ترسناکی به بدنش می دهد و به طرف ابراهیم خیز بر می دارد ، بعد مثل اینکه یک دفعه چیزی به یادش آمده باشد سر جایش می ایستد و با انگشتانش به حساب و کتاب می پردازد. بعد از لحظاتی، خنده ای مخصوص به ابراهیم تحویل می دهد و می گوید : مگه سالی چندنفر می تونن به کعبه برن و دواسمی بشن. قطره ای از دریایی , خیالی نیست. اینم برای خودش یه تاکتیکی است ولی پاتکو ببین که از آستین این جناب در میاد ! تو آزمایشگام، الان صدها ساله که دارم رو یه ماده ی عجیب و غریب کار می کنم , امروز رو چند نفر آزمایشش کردم و جواب داد. اسمشو گذاشتم شراب , تو اختراعاتی که تا حالا داشتم این پادشاهشونه ، آسه ، خاج دله ، بعد نوک پنج انگشتش را به هم چسباند , به طرف دهانش برد , بر آنها بوسه ای صدا دار زد و در هوا بازشان کرد.

ابراهیم جواب داد که زدی ضربتی ، پس ضربتی نوش کن. خداوند به من جمله ای آموخته که هر کدام از یکتا پرستان ادایش کند، آه از نهادت بلند می شود، آتش به جانت می افتد و ریشه ات خشک می شود.

شیطان حس فضولی به جانش می افتد و با ترسی، چشمانش بر دهان ابراهیم قفل می شود ولی به خودش می آید و می گوید: از چونه کم کن و بذار رو مبلغ، فکر می کنی داری بچه می ترسونی و گول میزنی، ما از این بیداش نیستیم که با این باداش بلرزیم. انقدر جمله های عجیب و غریب و چیزا بدی شنیدم و دیدم که دیگه پوستم کلفت شده , انقدر مار خوردم تا افعی شدم .

ابراهیم با خنده تلخی می گوید: رجز خوانی لازم نیست، دزد حاضر و بز حاضر ، پس بگیر که نوش جانت باد. با صوت شیرین و خاصی شروع کرد به خواندن « اعوذ با الله من الشیطان الرجیم » بسم الله الرحمن الرحیم ,

 ناگهان شیطان بی قرار می شود . بر خود می پیچد، بانگ می زند، نهیب می زند ، انگشت در گوشهایش می کند و غش می کند و روی زمین  ولو می شود , انگار صدها سال است که مرده است.

ابراهیم در حال تکان دادن سر به چپ و راست، بالای سرش می رود ، خم می شود و با نوک پا چندین بار به پهلویش می زند و زمزمه میکند: پس کو آن همه دبدبه و کبکبه ، ال می کنم , بل می کنم، به چه ات می نازی بدبخت روسیاه رانده شده !؟

شیطان تکانی می خورد و هر چه زور می زند تا از زمین بکند، نمی تواند، انگار او را به زمین جوش داده اند . بعد از چند بار تقلا، از زمین می کند، مثل آدم های مست نمی تواند تعادلش را حفظ کند ، چند باری چشم هایش را می مالد و با انگشت گوشهایش را تکان می دهد و من مِن کنان میگوید: این دیگه چه ورد و شعبده ای بود، تو عمر چند هزار ساله ام، چنین چیزی نه دیده بودم و نه , شنیده بودم . به طرف کوزه ی آب رفت، مقداری نوشید و چند مشتی به صورتش زد. کمی حالش بهتر شد، همان طور که داشت آب به صورتش می زد گفت: هر سلامیو علیکی است. این کارتو چنان تلافی بکنم که جهنم پر بشه از امتت و خدا پرستان. دیگه رحم به خودت و دوروبریات نمی کنم . تا الان چشامو رو بعضی چیزا می بستم و حرمت نگه می داشتم. دیگه تخته گاز میرم. همین امزور چنان نمرودو خام می کنم که احتمال یک درصدم برا فرار باقی نمونه. تخم و ترکه ی خودتو و امتتو ور میچینم .

مثل اینکه باز چیزی یادش بیاید لبخندی زد , بشتش را به ابراهیم کرد و با انگشتانش شروع به حساب و کتاب نمود.

ابراهیم نیز می گوید : اگر تحمل کنی به زودی می بینی که خداوند با مستکبران چه می کند و چه عاقبتی در انتظار نمرود است !؟

در همین هنگام در باز می شود و نمرود خوشحال و با ابهت کامل داخل می شود. به طرف شیطان می رود,  دست روی شانه اش می گذارد و می گوید: هرگاه این ابراهیم به کاخ ما می آید، بلا و بدی نیز می آید , اگر سوگلی مخصوص ما ، چیزیش می شد قلم پاهایش رو خرد می کردیم.

شیطان با ایما و اشاره به ابراهیم می فهماند که آن آشی که قولش را داده بودم ، می خواهم آتش زیرش را روشن کنم. پس تعظیم بالا بلندی به نمرود می کند ، دستش را می بوسد  و روی چشمانش قرار می دهد . بعد در همان حالت با زبانی نرم می گوید: من نمک پرورده و غلام حلقه به گوش شما هستم . نمی تونم چیزی از خداوندم رو پنهان کنم , شما که نبودید این ابراهیم ، حرفایی پشت سرتون زد که روم نمیشه بگم ، یعنی می ترسم. اگه جونم در امونه تا .....

نمرود: یالله جان بکن، در امانی، تو از خاصان ما هستی بگو

ابراهیم: جناب نمرود سق شیطان را با دروغ و تزویر برداشته اند.

نمرود با کلافگی می گوید: این حرف های خاله زنک را رها کنیم برای بعد. می خواهم قبل از مرگت خوش باشی , یکی دو ساعت پیش دستور دادم که تمام امتت را بگیرند و کت بسته به کاخ ما بیاورند . حتی به کودک داخل شکم هم رحم نخواهیم کرد.

بعد صدایش را بالا برد و گفت : دستور می دهیم گروه نوازندگان ، خوانندگان، رقاصان، زیبا رویان، تیارتیان ، امرا و وزرا داخل شوند.

نمرود بر تخت مرصع نشسته است. امرا و وزرا  طرف راستش صف کشیده اند و نوازندگان  و خوانندگان و... طرف چپ و ده ها نگهبان پشت سرش.

نمرود یک خوشه انگور بر می دارد و مشغول خوردن می شود , پشه ای توجهش را جلب می کند , با تکان دادن دست آن را از انگور خود دور می کند.

 شیطان در حال زدن بشکن و تکان دادن شانه هایش به بالا و بایین می گوید: خداوندا ! اگه اجازه می فرمایید تا بریم تو فاز خوشی و رقص و حال و حول همراه با یه نوشیدنی که تا حالا ندیدید .

ابراهیم نگاه سخیفانه ای به او می اندازد وخواهش می کند تا پادشاه اجازه ی مرخصی به او بدهد. شیطان با زدن بشکنی در گوش نمرود می گوید: نذار بره، شاید دید و خوشش اومد و از این اخلاقش و ادعا دست برداشت. شاید شد یکی از خودمون  و با خنده ی چندش آوری از نمرود فاصله گرفت.

ابراهیم چند قدمی جلو می آید، روبه روی نمرود می ایستد و می گوید: جناب پادشاه ! وظیفه ی من می باشد تا  شما را از عاقبتی حتمی که تا چند لحظه ی دیگر به پایان می رسد , هشدار بدهم , مرگی درد آور دور سرتان چرخ می زند. تا زود است توبه کنید و از ادعای خدایی دست بردارید , بنده ی خدا و این همه استکبار ! این مرگ و عقویت چنان ضجر آور است که به ازرائیل  ا لتماس خواهید کرد تا  زودتر خلاصتان کند. هیچ کدام از این دور قاب چین ها به دادت نخواهند رسید .

شیطان که همه چیز را زیر نظر دارد , می بیند که بهترین زمان است تا در آتش خشم نمرود بدمد و شعله ورش کند طوری که چیزی از ابراهیم و پیروانش باقی نماند . پس با خشم از ابراهیم می خواهد که دیگر سکوت کند بعد با حالتی خیر خواهانه روبه پادشاه می کند و می گوید: خداوندا ! این حرفا برازنده ی خدایی بی همتا که شما باشید نیست. می خواد شورش به پا کنه  , می خواد انقلاب مخملی راه بندازه. با کودتای نرم می خواد حکومتو از دست شما در کنه ، قدرت و جبروتتونو به این بنده ی گناهکار نشون بدید تا علامتی بشه برا بقیه، اگه با این حرفایی که به شما زد و سالم بیرون بره ، بلایی که سر ضحاک اومد به دست اون کاوه آهنگر یک لاقبا، سر شما هم میاد، این مردم هرکدومشون یک کاوه و فریدونن . اگه ........

نمرود با غضب بلند می شود و می ایستد . روبه شیطان، انگشت اشاره اش را روی لب هایش می گذارد و چشم غره ای به او می رود. شیطان هم با کف دست روی دهان خود می زند و تعظیم می کند .

نمرود فریاد میزند : جلاد !

شیطان با شنیدن اسم جلاد، مشت هایش را گره می کند و خنده ای بر پیروزیش می زند. اما ابراهیم بدون این که خم به ابرو بیاورد، بدون هیچ تغییری ، محکم و با وقار ایستاده است .

در باز می شود و جلاد سرخپوش ، با تبر بزرگی بر دوش وارد می شود ، تعظیم جانانه ای می کند.

-         خداوندگارا ! در جانثاری و جانگیری آماده ام.

نمرود در حالی که هنوز خوشه انگور در دستش می باشد , با طمانینه آن را بالا می برد، روبروی چشمان جلاد قرار می دهد و آهسته می گوید : طوری که خبر دار نشود خلاصش کن.!

جلاد دولا می شود و با صلابت  می گوید: چنان سرش را بزنم که بی سر به منزلش برود , کنار دست عیالش بنشیند و چند فورت چایی که خورد تازه بفهمد که ای دل غافل ..........

ناگهان نمرود چنان سیلی نخراشیده نتراشیده ای به گوش جلاد می زند که کلاهش چند متر آن طرف چپش می افتد و تبرش نیز چند متر آن طرف راستش پرتاب می شود. همه از ترس و تعجب ، میخ کوب شده اند , در چنین زمان و مکانی است که سوراخ موش میلیون ها تومن قیمت می خورد .

کنجکاوی و علت سیلی بی موقع را نمرود جواب می دهد که: بی شعور ، خوب است که آن را جلو چشمانت قرار دادم، پشه چایی می خورد، عیال دارد !؟ ... چند وقتی می شود که از دستش کلافه  شده ام. روی حبه ی انگور نشسته بود . الان که دیگر می بینی , آنجاست , وسط تخت ما نشسته است. اگر این بار اشتباه کنی مادرت را به عزایت می نشانم  .

جلاد در حالی که دستش روی لپش قرار دارد بلند میشود، اول کلاهش را برمی دارد و روی سر می گذارد، بعد اهسته و روی انگشتان پا , تبرش را بر می دارد و با تمرکز کامل به طرف تخت می خزد , شمشیر را تا جایی که دستانش باز میشود بالای سر می آورد , چند باری نشانه گیری می کند ، آب دهانش را قورت میدهد  و محکم روی تخت میزند طوری که تخت دو نیمه می شود و هر کدام به طرفی می افتد.

شیطان به وجد می آید , دست زنان به تخت نزدیک می شود و به صدا در می آید که : آخ ناز شستت !

اگه این ضربه رو گردن ابراهیم می خورد چی می شد !؟ احسنت، احسنت، شیر مادرت حلالت ! پشه که نیست شد و رفت دنبال کارش ! دیگه چیزی از تخت خداوندگارمون، نمرود هم نموند که باهاش پز بدیم .

نمرود در حالی که دارد پشه را با دستانش از خود دور می سازد با خشم فریاد می زند : آره , ارواح پدر دوتایتان ,  جلاد ! ... جلاد دوم ! ... این جلاد بی عرضه و شیطان را سر بزنید.

نه ... پشه رفت داخل گوشم .... آخ سرم ........... آخ شیطان به دادم برسید ...... پزشکان ..!

در حالی که با دو دست محکم سر خود را گرفته است، روی زمین زانو می زند و با ترس و وحشت می گوید: دارند داخل کله ام کوس و دهل می نوازند ، ... کاری بکنید ... ابراهیم ! غلط کردم، هزار بار غلط کردم به فریادم برسید! بندگی خدایت را میکنم... ابراهیم ... نوکری خودت را می کنم. ... ابراهیم غلط کردم غلط کردم .... از هر چه بدترم خوردم ..

نامتعادل بلند می شود ، ستون سنگی را در بغل می گیرد و سرش را هی به آن می کوبد تا خون از گوشها , چشم ها و بینی اش بیرون می جهد , دیگر نای ایستادن ندارد , مثل حالت سرگیجه دور خودش می چرخد و محکم به شیطان می خورد , هر دو روی زمین ولو می شوند , با صدایی که از ته چاه بالا می آید و با چشمانی از که از وحشت بیرون زده اند زمزمه می کند : غلط کردم .... یا از دست این پشه خلاصم کنید یا جانم را بگیرید .........

غلط کردم ....... ابراهیم ...... ابراهیم .....ابراهیم .......... ابراهیم .... ابراهیم ........ ابراهیم

 

 

 


 
داستان کوتاه " اینو میگن پا قدم "
ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ دی ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: داستان کوتاه اینو میگن پاقدم ، داستان طنز پا قدم ، فرماندار ، شلمزار و داستان طنز

                                         

                                          اینو میگن پا قدم

یکی بود یکی نبود ,در شهری به اسم شلمزار , همراه خدا , یه پسر کم عقل سبک سری بود به اسم احمد که بین دانش آموزا , معروف بود به احمد اشکم , دار و ندارش از دنیای بزرگ پر از نعمت و ثروت و نفت , فقط و فقط یه شکم گنده بود . روزی که خدا داشت عقل و هوش مردم این شهرو تقسیم می کرد و به هر کدوم یه عدس یا یه لوبی یا یه گردو تا یه پرتغال , عقل و شعور  می داد , این بنده ی خدا خواب موند و از عقل و درک ,  بی نصیب شد که شد .

احمد قصه ی ما در طول تمام سال هایی که به مدرسه می رفت , نه یه بار کتاب خرید و نه اصلا می دونست مداد و قلم و کاغذ و دفتر چیه ! صبح که از خواب پا می شد  تا تو چشاش می خورد , لباساشو می پوشید , چندتایی نون و هله هوله می چلوند تو کیفش , دستاشو می کرد تو جیبش , عین یه دسته بیل , شق و رق می اومد مدرسه , یه چند ساعتی رو تلف می کرد و برمیگشت خونشون و باز رزق از نو و روزی از نو  .

خدایی نکرده نبینم فکر کنین که یه وقت ,  معلماش در حقش ظلم کردن و ولش کردن به امید خدا یا ازش درس و مشق و تکلیف نخواستن ! همون طور که اول قصه گفتم , این احمد , عقب افتاده و کم عقل بود , مقصرم هیچ کس نیست , خدا این طوری خواسته بود و لا تبدیل لخلق الله .البته صورت و شکل ظاهرش هم طوری بود که هر کس تا نگاش می کرد تا ته خطو می خوند و می رفت , چه برسه به معلماش , برا اینکه بچه ها دستش نندازن و مسخرش نکنن , گوشه ی آخر کلاس  یه جایی بهش داده بودن و کاری به کارش نداشتن .

 خودشم از بغل دیوار می اومد و می رفت و نگاش از نوک کفشاش به اون طرف تر نمی افتاد . خداییشم اگه سالی و گاهی , معلمی جدید نا دانسته یا به زور بچه ها می اوردنش پای تخته تا درسی جواب بده , اصلا دو ریالیش جا نمی افتاد که جریان از چه قراره و درس , زنه یا مرد !؟

وقتی معلم یه سوالی ازش می پرسید , به شکل عجیب و غریبی خیره میشد تو چشا معلم , فک پایینشو , چار پنج سانتی جلو می کشوند , مثل مار هی زبونشو رو لباش می کشید و گر گر ,  آب دهنشو با صدای زیادی قورت می داد طوری که برآمدگی گلوش , سه جهار انگشتی به پایین حرکت می کرد و دوباره برمیگشت سر جاش . اگه کاری به کارش نداشتن , این وضع و فیگور , همین جوری تا شب ادامه داشت , بدون اینکه یک کلمه از دهنش بیاد بیرون .

ناگفته نمونه که هیچ وقت این ظلم رو در حقش نمی کردن و سر پا ایستادنش بیشتر از هفت هشت ثانیه طول نمی کشید , چون تا می زد تو فاز فیگور خیره شدن و فک و زبون مار و آب دهن و برامدگی گلو , کلاس چنان منفجر می شد که سقف و کفش جا به جا می شد و معلم   بی چاره , ناچار دست به شلنگ می شد تا کلاس از دستش در نره .

لابد دارین می پرسین که چنین آدمی باید می رفت مدرسه ی استثنایی , تو مدرسه ی عادی چه کار می کنه !؟ بله , متولیان امر هم اول به همین نتیجه رسیدن , دیگه از شماها که کمتر نیستن !

احمد چهار سالو در استثنایی گذروند ولی از بس درس نخوند و خودشو به کوچه ی علی چپ زد , یه حرف از الفبا رو یاد نگرفت چه برسه به عدد و ریاضی و حساب . تو همون کلاس اول هی در جا زد و درجا زد , تا سنش بالا زد و عذرشو خواستن و پروندشو گذاشتن زیر بغلش .

با این توفیق اجباری , یکی دو سال خونه نشینش کردن , احمد آقا هم هی خورد و خوابید و هی به وزنش اضافه شد تا نه نه اش به صرافت افتاد که :  خاک تو سرم , اگه بچم همین جوری بره جلو , یا به همین روزا می افته رو دستم و می ترکه یا از پر خوریاش خونمون خراب میشه و سر چل سرد باید بشینم .

پس چند باری بردش پیش حج محمد داروخانه ای و ایشون هم براش نسخه پیچوند که اگه به مدرسه برگرده و مشغول بشه , از مسخره شدن به دست بجه ها و جنگ اعصابا و خون دل خوردنا و رفت و آمدای بی نتیجه , لاغر میشه و خوردنش خود به خود کم میشه و درمون میشه .

پس نه نه احمد , چادرشو سر کرد , گوشه هاشو به پشت کمر محکم گره زد , چند تایی نون خالی تو زنبیل گذاشت , پرونده ی مدرسه احمدو با توکل به خدا برداشت , دست پسرشو محکم گرفت و راهی مدرسه استثنایی شد .

رفت و رفت تا به مدرسه رسید , سلامی به حاضرون کرد و در نهایت آرامش , شروع به خواهش و تمنا کرد , بعد به التماس افتاد و در آخرسر  , دست به فحش و گریه و کولی بازی شد که اسم یه دونه فرزند دلبندشو بنویسن و ازین نعمت الهی محرومش نکنن . مدیر مدرسه هم , نامردی نکرد و با رو کردن چند قانون و آیین نامه , زیر بار نرفت که نرفت .

وقتی دیدن که نه نه احمد چقدر تو چرتش خورده و همین حالا است که با یه نفرین یا کشیدن آه , خود و خاندانشونو که هیچ , عرش و فرش خدا رو نیز کن فیکون می کنه , کتاب آیین نامه ی آموزشی مدرسه رو برداشتن و شروع کردن به ورق زدن و خوندن و راه جلو پا -

 نه نه احمد گذاشتن که  ؛  نه نه جون ! : ببرش مدرسه ی عادی , اسمشو بنویس .

در آخر , برای رضای خدا و محکم کاری بیشتر که مبادا احمد وبال گردن خودشون بشه ؛ یواشکی چند تا تبصره و قانون و بخشنامه هم بهش دادن و شماره ی تلفن حراستو نوشتن کف دستش و راهیش کردن .

خلاصه دردسرتون ندم که نه نه احمد با کمی سختی و درگیری و با رو کردن اون تبصره ها که نزدیک بود مدیر مدرسه از تعجب شاخ در بیاره و به کوه بزنه  , اسم پسرشو نوشت و بردن نشوندنش تو کلاس اول ابتدایی .

قدمش مبارک شد و مقطع ابتدایی بدون امتحان , توصیفی شد . یعنی مردودی بی مردودی .    با گرفتن چند  نمره ی خوب و عالی و ای ... بد نیست , ابتداییو با خوبی و خوشی ,  پشت سر گذاشت و رفت راهنمایی .

اول و دوم راهنماییو ,  با هر ترفند و حیله و التماسی که بلد بود طی کرد , البته معلماش می گفتن :  این که پشت امتحانات نهایی سوم می مونه و اخراج میشه , چرا ماها آدم بده بشیم و گناش بیفته گردنمون !؟ این جوری شد که اول و دوم راهنمایی رو قبول شد و رفت نشست سر کلاس سوم .

از پا قدم خوبش , امتحانات نهایی سوم نیز برداشته شد و شدن داخلی . احمدم از خدا خواسته , با خوشی و خرمی و دل نهاده , راهنماییو تموم کرد و اومد دبیرستان .

همون طور که همتون می دونین , اول دبیرستان شوخی بردار نیست ,  یعنی هرکی شل بیاد چنان سفت می خوره که دل ضعفه می گیره  ! ولی احمد آقا , دستاشو می کرد تو جیبشو گاهی هم می ذاشت زیر بغل و مثل شاخ شمشاد می اومد مدرسه و می رفت , درس و مشق هم بکش . مثل یه بشکه می نشست سر کلاس , لام تا کام حرف نمی زد یعنی بلد نبود , اصلا کسی ندیده بود که حرف بزنه . شاید لال بود ولی کر نه ! چون هر وقت صداش می زدن متوجه میشد , از رو عادت , خیره میشد تو چشا طرف و بر و بر ,  به قدری نگاش می کرد تا طرف بگه غلط کردم یا پاشه بره .

خلاصه کج دار و مریز , طی شد تا رسیدن به امتحانات خرداد ماه . ایشونم طبق عادت , بدون اینکه نقطه ای در برگه بذاره , همه رو صفر اورد و یه ضرب مردود شد . شهریورم همین آش و همین کاسه شد . از اونجایی که از مال دنیا هیچی نداشت الا یه شکم گنده , ولی پا قدم سبک و مبارکی داشت , آخر شهریور , یه بخشنامه وزارتی به مدارس اومد که پایه ی اول دبیرستان مردودی نداره و مدیران و دبیران باید کاری بکنن که همه ی دانش آموزا برن کلاس دوم .

احمد خان که بلا و گرفتاری تا نرمی گوشش نزدیک شده بود  ولی به خیر و خوشی تموم شد , باز خوشحال و کیفور , یواش یواش , دبیرستانو تموم کرد و داشت خودشو برا کنکور و دانشگاه آماده می کرد .

دوباره از پا قدم خوب و سبکش , که هیچ جا قبول نشد , چند تایی دانشگاه مثل فارسون و شلمزار , بدون کنکور شروع کردن به ثبت نام و پذیرش , احمد آقا چون فقط از آب گل آلود بلده ماهی بگیره ؛ افتاد به تقلا و تلاش تا به دانشگاه بره . پس به کمک دوندگیا نه نه ی پیرش و کمک هزینه ی چند تا آدم خیر و اداره و نهاد , رفت ثبت نام کرد و رفت زیر اسم و رسم دهن پاره کن دانشجوها .

از اونجا که دانشگاه آزاد فقط پولو می شناسه و کاری به کار درس و مشق و سواد و علم نداره , پس آفتاب جایی زد که دل دزد می خواست . پس احمد خان با معدلی عالی , لیسانس مدیرتشو گرفت و راهی سربازی شد . شورای پزشکی صورت جلسه کردن که وی هفتاد هشتاد درصد عقب افتاده هستش , پس کارت معافیت پزشکی رو گذاشتن کف دستش .

چی از این بهتر ؟ لیسانس مدیریت داشته باشی و کارت پایان خدمت نیز تو جیبت ! از پا قدم مبارک و سبکش مثل باد ,  استخدام شد و یه صندلی خوشکل با تمام مخلفات در فرمانداری شلمزار نصیبش شد . صاحب چنان کیا بیایی شده بود که اون سرش که هیچ ,  این سرش هم ناپیدا بود !

از بس قدر درس خوندنو می دونست و می فهمید , در کنار کار , فوق لیسانو از دانشگاه آزاد شهرکرد گرفت و بدون فوت وقت , ارایه داد , ترفیع درجه گرفت و شد معاون فرماندار .

دیگه باید فهمیده باشین که احمد اقا بدون پشت و پناه و پول و زور تا اینجا اومده  و خودشو رسونده بود , پس خدا به داد از حالا به بعد برسه که هم پول داره و هم زور و آشنا !

دیگه ملتفت شدین که از حالا به بعد این آقا چی میشه ؟ بله , به پیشرفت و درسش ادامه داد تا چندین دکترای متفاوت مهندسی و پزشکی و انسانی گرفت و همین طور چندین شغل و پست درشت و کلفت کشوری .

 این جور که شنیدم یکی از نامزدهای پست ریاست جمهوری همین دوره ای که داره میاد

, هست و همون طور که همتون متوجه شدین و می دونید که چقدر پا قدمش سبک و مبارکه , به دلم افتاده و برات شده که با حداکثر آرا , می شینه رو صندلی ریس جمهور .

                       قصه ی ما به سر رسید                         کلاغه به خونش نرسید   

                                      ولی احمد به رییس جمهوریش رسید  

                      رفتیم بالا دوغ بود                            اومدیم پایین ماست بود

                            قصه ی ما حضرت عباسی , عند واقعیت راست بود                                      


 
علت خشکسالی
ساعت ٤:۱٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٧ دی ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: شعر سپید ، شعر نو و نیمایی ، قالب سپید ، شعر خشکسالی

زمستان که می آید

نمی دانم چه مرگم می شود !؟

در این سرما که عطش معنی ندارد

چنان عطشی برای بوسیدنت به جانم می افتد

که اگر تمام برف و یخ های کوه زره را یکجا ببلعم

دلم سیراب نمی شود .

از فکر لمس تنت چنان گُر می گیرم

چنان هرم نفس هایم زبانه می کشد

که رعد و برق را می سوزاند .

آهای مردم ... فهمیدم که چرا خشکسالی است ؛

هفت هشت سالی است که من عاشق شده ام

... عطش یک بوسه

... گر گرفتگی لمس بدن

... و هرم نفس های من.

یا من را به او برسانید .....

یا هیچ...

در زیر خاک هم دست از سرتان بر نمی دارم

و خشکسالی نابودتان خواهد کرد .


 
قالب تک بیتی یا مفرد
ساعت ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ دی ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: پشت کوهی ، همسایه ی خورشید ، تک بیتی ، شعر مفرد

 

    به صفت پشت کوهی مسخره ام نکنید

                 خورشید ، همسایه ی دیوار به دیوار من است .


 
داستان طنز خر و ملا
ساعت ٩:٠٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ آذر ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: داستان طنز کوتاه خر و ملا ، طنز معاصر ، مسابقه اسب سواری ، شلمزار و اسب سواری

                                            

                                      خر و مُلا    

   وقتی که مشروطه چی ها ، محمد علی شاه قاجار را به زیر کشیدند و تاریخ نکبت بار استبداد را که مثل گیاه عشقه در افکار و گوشت و پوست این ملت ریشه دوانده بود ، یک ورق به جلو زدند و برای چهار روزی ، چنگ و دندان پوسیده و عفونتی حکمران های شکم گنده را از خون و مغز مردم بیچاره بیرون کشیدند و مثلا آزادی آوردند ، از خوشحالی شروع به راه اندازی چندین جشن کردند . چون این مشروطه و حرکت از دل شلمزار به نقاط دیگر ایران کشانده شده بود پس بزرگان ایران به عنوان پاسداشت این شهر ، دلاورانش و رهبر این حرکت ـ صمصام السلطنه - مسابقه ی اسب سواری بزرگی در شلمزار برپا کردند .

اسب سوارانی ماهرتر از رستم ، لطفعلی خان زند و خسرو پرویز و اسبانی چابک تر از رخش ، ذوالجناح و شبدیز .

اسب ها شیهه کشان و بی قرار ،پشت خط شروع ، روی زمین و آسمان بند نبودند و با زدن سمها بر زمین ، انگار برای هم شاخه شونه می کشیدند و  رجز می خواندند . های و هوی تماشاگران گوش زمین و زمان را کر کرده بود .

در این میان ، ملایی سوار بر خر لنگ ، به دور از هرگونه تکلف و آرایشی و عجله ای ، تسبیح به دست ، گیوه به پا ، داشت خود را به خط شروع می رساند ، در نهایت آرامش و وقار ، وسط اسب ها  قرار گرفت .

خری به رنگ سفید چرک ، یکی از گوش هایش صاف ایستاده بود و دیگری از وسط شکسته و روی چشم راستش افتاده بود، پره های بینی اش را در جوانی با تیغ، شیار داده ، سم ها نتراشیده به شکل چند پله ی وارونه ی ده بیست سانتی به طرف مچ در جولان بودند . جل و پالان و زیر اشکم ، از چند تکه زیلوی رنگارنگ، پارچه ی پاره پوره و افسارش از یک ریسمان چند رنگ و گره خورده تشکیل می شد ، آدم با دیدن این افسار و جل و پالان صد تکه ، یادش به درخت بلوط سر گردنه رخ می افتد که مردم به عنوان نذر و نیاز ، شاید ملیون ها تکه پارچه به آن گره زده اند ، یعنی از روی این درختان در سطح کشور و شمارش این پارچه ها می شود تعداد افراد جاهل و بی عقل را شمارش کرد ، یقینا درصد چشمگیری از جمعیت ایران را تشکیل خواهند داد .

با آمدن ملا ، سکوتی حکمفرما شد. انگار بر سر جمعیت ،خاک مرده پاشیدند. همه از خود می پرسیدند : خدایا این دیگر چه صیغه ای است ؟ نکند دوربین مخفی و سر کاری باشد !؟ در همین افکار بودند که با صدای شلیک تفنگ داور ، اسب ها هم مثل فشنگ به تاخت افتادند . خر ملا مثل پوکه ، ترق ... تق تق ...ترق... لنگان و سر به زیر به راه افتاد.

خر ، از سرعت مافوق نور اسب ها داشت سم تعجب به دندان می گرفت که ملا متوجه اوضاع شد ، برای اینکه اعتماد به نفس خر بیشتر شود سر در گوشش کرد که :

     تو ،خر نه ای و شل نه ای ، شبدیز منی تو

                         مــن چاکــــــرم و خسرو پرویـــــز منی تــــو

خر با گوش هایی افتاده و لب هایی شِوِر ، شلان شلان ، جاده را می برید و ادامه می داد و این هندوانه ی ملا زیر بغلش نرفت که نرفت .

ملا نگاهی به اطراف انداخت ، با سبک سنگین کردن امور ، لعنتی سنگین حواله ی شیطان کرد ، دستی به گردن خر کشید و دوباره سر در گوشش کرد که :

بهر این سم قشنگت ای خرم            نعل ها از کفش ملی می خرم

یا اگر دیسک کمر داری بگو               فی البداهه نعل طبی می خرم

                                    ××××× 

تو بکن در پا و هی جفتک بزن          بعدشم گر خواستی پشتک بزن

بند و افسار و جلت زرین کنم             سم پایت را ز چرم نعلین کنم

 "عزیز من ! همدم من ! یار سفر من ! به دلم برات شده که اول می شی ، نه دوم ، نه سوم ".

   در گوش خرم "و اِن یکاد" می خوانم  

                                    بر روی سکوی اول است می دانم

خر ، این گوش در و آن گوش دروازه ، آهسته ادامه داد و گفت : ای آقا ! تو که خودت سرت تو حسابه و اهل بخیه ای ، می دونی که این حرفا ، یاسین به گوش خر خوندنه ، این میدان ، میدان اسب تازی است نه خر گازی .

 از این حرف های خر ، اوقات ملا تلخ شدو مثل گندم برشته ، روی جل ، بالا و پایین می پرید و دلش می خواست بلایی سر خر بیاورد ، ولی بر خشم خود مسلط شد ، دستی به گِل و گوش خر کشید و گفت :

ای خر من گر چه در این روزگار               مردی و مردانگی ناید به کار

مرد باش و قول ده اول شوی                  بعد آن هرگز نیا در زیر بار

ملا ، صدایش را نرم تر و گیرا تر کرد و گفت این میدان ، میدان من و تو نیست ،  میدان محالات است . میدان مردان مرد است . باید سر این فکولی های بی دین کرواتی را به طاق بکوبیم . این جا ، میدان فتحُ قریب و تبت یدی ابی لهب است این جا دیگر ، صحبت از پاهای افلیج من و چلاق تو نیست ، پای مکتب ، اندیشه ، اصول و مرام به وسط کشانده شده ، پای طبقه ای به میان آمده . پای این طبیعت گرا ها چوبین است و پای چوبین هم بی تمکین است . به کوری چشم شیطان ، لِنگشان می کنیم ، حلقه به دماغشان می کشیم و چوب به آستین نداشته شان می کنیم ، فقط یک امروز از جان و دل مایه بگذار ؛ یک عمر ، هم از توبره بخور ، هم از آخور .

 خر ، هیچی دستگیرش نشد ، سیر دلش ، عرعری کرد و جواب داد که : من طبقه مبقه حالیم نیس ، فقط از رو تجربه ، یه چیزو خوب حفظ شدم  ؛ فقط می دونم خرو هرجا به عروسی دعوت می کنن ، برا شادی و رقص نیس ، برا آبکشی و حمالیه  . دوما ، به گنجشک گفتن منار تو کونت ، گفت باشه ، ولی یه چیز بگید بگنجه ! آخه ملای من ! صاحب من ! تا حالا کی دیده یه خر لنگ و ریقو از یه اسب خدنگ و چالاک ببره !؟ من خر ، تو آدم ، ...جواب بده ...با عقلت ...نه احساس و مکتب و فلان بهمان !

ملا از کوره در رفت ، با پاهای آویزان ، چند باری محکم به شکم خر کوبید و گفت :

ای خر به خدا کلاهمان قاطی شود         

                                 اوقات خوشم سگی و الواطی شود

 بنشین سر جایت ، به پر و پام مپیچ        

                                لب تر بکنم حسین آقا فاطی شود

از لگد زدن ها و خط و نشون کشیدن های ملا ، به پر جل خر برخورد و برای اینکه خودی نشان دهد راهش را به طرف چند کیلویی سرگین ، وسط راه کج کرد ، بینی اش را به آن ها مالید ، سر در هوا کرد و چند باری با صدای بلند ،هوا را با شدت و چابکی خاص از سوراخ بینی اش به بیرون تلمبه کرد ، این کار را به قدری تکرار کرد تا اعصابش راحت شد و به عنوان دهن کجی به ملا ، دلش خنک شد . 

ملا چند چوبی به سر و کله ی خر زد و در حالی که داشت افسار را چنان به عقب می کشید که نزدیک بود خر خفه شود ، نفس زنان ، گفت :

صاحب فتوا و شرعم لج مکن          راه خود را سوی هر چیز کج مکن

خر به نشانه ی اعتراض ، یکی دو لقد کور ، در هوا زد ، پوزش را روی خاک گذاشت ، چند باری دور خودش چرخید ، طوری که نزدیک بود ملا واژگون شود در همین وضعیت به ملا گفت : این قبری که داری روش فاتحه میدی خالیه،از شق القر بدتره،سخت تره ، چقد پیله ؟ ...ای بابا !؟ ...من از کُرگی ، دم نداشتم ...اصلا غلط کردم اومدم به دنیا... آخه آملای من ! اگه پر سیمرغم داشتی ...بازم نمی شد ...بعدشم ...یک به ملیون که بشه ...منو سنه نه !؟ ...دیگی هم که برا من نجوشه ، سر سگ توش بجوشه.  ...من که از طمع و ذاتت خبر دارم ...تازه آلاخون بالاخونیم ،شروع میشه ...من ، کامل از مغزت خبر دارم .

...به فلانی گفتن گارس را میشناسی ؟ گفت چهل ساله نونمه ! ... مدال ، پول و مقام ، دوربین ، تلوزیون و سخن رانی و منبر ، چنان می شینه تو جونت که با بلدوزر هم کنده نمیشه !! ...جیب تو هم که ته نداره !

...مگه یادت رفته چند سال پیش که تو جنگل بار اول به هم رسیدیم ، پات شیکسته بود و از ناچاری و درد، چقدر بیچاره شده بودی !؟ من برا دلسوزی و صواب ، فاصله ی یک کیلومتری جنگل تا روستا رو سوارت کردم بر پشتم  ، نشون به اون نشون که بعد از این همه سال ، هنوز اون یه کیلومتر تموم نشده و یک ثانیه هم پیاده نشدی که هیچ ، ... دست گذاشتی روم و صاحبم شدی !!!

  یک بار دلم به حال تو سوخته شد      

                                  بعدش جل من به کون تو دوخته شد

 مکالمه و مجادله ی خر و ملا به قدری بیخ پیدا کرد که سوارکاران ، شش دور از هفت دور را به اتمام رساندند و پا در دور هفتم می گذاشتند . ملا دست به دامان آخرین فوت کوزگری خود شد  ؛ هرچه فن ، سفسطه ، استدلال ، منطق ، دلیل ، برهان ، مجادله ، عموم و خصوص من وجه ، شرط ، منتج ، عقیم و ... در این چهل سال یاد گرفته بود همه را یکجا  به گوش خر خواند تا شاید خر از خر شیطان پایین بیاید و مجاب و سر به راه شود ولی همه یاسین از آب در می آمدند درست مثل رابطه ی دعا و جادو جنبل با شاش بچه .

در نتیجه ملا مثل جن بو داده ای که فنرش در برود از گرده ی خر پایین پرید ، افسارش را با یک لقد دور گردنش انداخت و از عمق ناف و حومه اش فریادی بیرون فرستاد که: پدر سگِ کُره خر ! خر ما از کرگی دم ... چی ...نداشت ، بی دین لامذهب جهنمی ! دیونم کردی ، اَه اه تف تف به قبر پدر بی پدرت .حالا که نه  زبون آدم حالیته نه حیوون تا سه میشمرم ، نرفته باشی ، اختت کردم . میخ به نالت می کنم ! ...خری که  نفهم  گاو بی شعور!   ...یک  ...دو  ...

خر ، هنگ کرده بود ، مات و مبهوت با دهنی باز و گوش هایی افتاده ، چند قدمی به عقب رفت ، بدون اینکه درک کند جریان چیست ، جانش را پشتش گذاشت و پا به فرار گذاشت ، باورش نمی شد ، زمان برایش ایستاده بود و عقلش هم همین طور ، مانده بود که خواب است یا بیدار !؟ چندتایی جفتک کور و بی هدف ، شلیک کرد ، روی زمین چند غلطی زد ، با دمش خاک ها را روی شکم و پشتش پخش کرد ، با خودش گفت نکند تله ای چیزی باشد !؟ یک دفعه مثل جن بسم الله شنیده ، چهار نعل ، پا به فرار گذاشت ، وقتی که از فاصله ی مطمئن ، حاطر جمع شد  ؛ رو به روی ملا ایستاد و خرانه خرانه به او نگاه می کرد ، باورش سخت بود و غیر قابل هضم  که این گونه و به این آسانی از دست وی و سواری کشیدنش رها شده بود ، از ته دل ، خنده ای کرد و پشتش ، یک شکم سیر گریه و عرعر کرد . با خودش گفت : تا ملا ، خوابی تازه برایم ندیده ، جان و آزادی ام را بردارم و از این شهر و کشور و حتی کره ی زمین تا می توانم دور بشوم .

 حس ادب و مردی و خری به جانش افتاد که هرچه باشد من و  ملا سال های زیادی شب و روز ، چه اجبار چه دلخواه با هم بوده ایم  ، حالا از ادب و جوانمردی و مرام خری به دور است که بدون خداحافظی و حلالیت طلبیدن ترکش کنم ، شاید بار دیگر  باز همقاش شدیم ، اگرچه در جهنم ، پس با ناز و خرامان به ملا نزدیک شد ، او را محکم در بغل گرفت و چندین بار بوسید و چند قطره ای اشک هم ریخت و حلالیت خواست .

این جریان ، زیر پوشش خبری شدید ورزشگاه قرار گرفت و مردم و خبرنگاران از اینکه خری را در بغل ملا ، آن هم این قدر احساسی دیدند ، روی آن ها زوم کردندو به صورت زنده در تمام شبکه های ایران و پشت بندش بی بی سی و جهان پخش می شد . ملا متوجه شد که تصویر و کارهایش در حال پخش زنده در تمام جهان است کمی فکر کرد و در ذهنش با خودش گفت که : آملا وقتشه ، بیار آنچه داری ز مردی و زور ! تا تنور داغه ، نون رو بچسبون . بهشون نشون بده چند مرده حلاجی !؟  پس به بهانه ی خداحافظی ، خر را در بغل گرفت و در گوشش طوری که یک وقت در لبخوانی دستش رو نشود گفت :

 گر هرچه در این لحظه ، توان داری و بر دایره نریزی

فتوا بدهم گوشت خر و کره خرش نیز حلال است

کافی است که یک تبصره بر سوره ی انعام نویسم

بینی که دگر ماندن نسل تو بر این خاک محال است

خر یک ثانیه ای به فکر فرو رفت و تمام ایل و تبارش را در مرغزاری محصور در سیم خاردار در حال رژه رفتن دید. آدمیزاد و زن و بچه های ملا ، گوشت کره هایش رابه سیخ و نیش کشیده بودند . بدون درنگ جلو ملا کرنش کرد، وی را پشت خود سوار کرد و مثل ماشین خارجی که از دست پلیس راه پشت سرش فرار بکند در میدان مسابقه به تاخت افتاد . سرعتش به سرعت نور رسیده بود . تمام اسب ها را یکی یکی گرفت . چند متری بیشتر به انتهای مسابقه نمانده بود ، باید از یکی دو اسب جلو می زد تا اول شود . دیگر فرصتی نداشت . در اوج تقلا ، آرش کمانگیر به ذهنش آمد ، از یاد آرش نیرویش چند برابر شد ، نگاهی به صفحه ی تلوزیون داخل سالن انداخت ، یک دفعه چشمش در چشمان ملا گره خورد ، برق چشمان ملا را دید ، ملا خنده ی شیطانی و پر از طمع به او زد ، با همان نگاه به خر فهماند که ؛ دیدی هرکاری بخواهم می کنم ، تو خر که هستی که نگویی چشم  !؟ با نیشخند دوم هم ، به خر فهماند که جایزه ی چند صد ملیون تومانی را بردم و از حالا به بعد نانم در روغن است . خر ، اسب آخر را نیز گرفت . تمام دوربین ها روی او زوم کرده بودند . تمام جهان در بهت و سکوت فرو رفته بود . خر دور و برش را برانداز کرد . حالا ، ده بیست متری با خط پایان فاصله داشت ، نیروی عجیبی در خود حس می کرد ، خودش را در کالبد آرش کمانگیر می دید . نیرویی از فراسو ، کمانی به دستش داد ، تمام جانش را در مغزش جمع کرد ، شاه راهی از نور ، جلوش باز شد . خودش را در شاه راه انداخت و جانش را که در مغزش جمع کرده بود به نیروی فراسو سپرد . تمام ورزشگاه جلو دیدش اندازه ی یک کف دست شده بود یعنی دیدش طوری قوی و عوض شده بود که دیوار و مانع برایش مفهومی نداشت . مغز آدمها و ذهنشان نیز برایش قابل خواندن شده بود ، ملا در مغزش داشت یاداوری می کرد که ؛  من خیلی قوی هستم ، ناز شستم ، هر چیز و ناچیزی را که دستورِ  "کُن " بدهم "فیکون" می شود . داشت برای خودش "نازی نازی" می خواند . حالا خر به چند متری خط رسیده بود ، با کمک دید وسیعش تیر برقی را کنار مسیر مسابقه ، درچهار پنج متری خط پایان دید . مغزش را در کمان گذاشت . با باقیمانده ی توان نورانیش ، آن را تا آخر کشید و به تیر برق  شلیک کرد . خر و ملا درجا مردند .

سال بعد یکی از دوربین ها لحظه ای را شکار کرده بود ؛ وقتی خر به تیر برق برخورد کرد ، نوری به شکل تیر کمان ، دل تیربرق را سوراخ کرد ، از آن گذشت و در آسمان گم شد .

                                                                      2/9/91 م.ر.حکمی


 
فعل مرکب با همکرد کندن
ساعت ۱:۳٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٥ آذر ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: همکردها ، جز’صرفی ، گوز ، فعل مرکب

                                  

                          معانی گوناگون " کندن "

فعل مرکب ، از دو قسمت غیر صرفی و صرفی ساخته می شود . همکرد ، همان قسمت صرفی فعل می باشد ، یعنی در آخر آن ، شناسه ها می آیند ، مثل چاه کندم ، چاه کندی ، چاه کند و ... .

در شش صیغه ، قسمت اول یا اسمی یا غیر صرفی به شکل ثابت می آید و تغییری نمی کند .( چاه ) .

 این همکرد در زبان فارسی در حال فراموشی و نابودی است در حالی که بسیار مهم می باشد و باعث غنا و گستردگی زبانی است چه در معنای اصلی ، چه کنایی و چه مجازی .    

برای نمونه و پی بردن به این مهم ، موارد گوناگون معنایی آن را که ما شلمزاری ها هنوز استفاده می کنیم ، می آورم تا شما نیز استفاده کنید و دست در دست هم از مرگشان جلو گیری کنیم .

لاف کندن ، گوز کندن ، ور کندن ، آب کندن ، ترات کندن ،‌کله قمبلی کندن ، عکس کندن ، لباس کندن ، زمین کندن ، درخت کندن ، مو کندن ، گمبلانس کندن ، چاه کندن ، میوه کندن ، نقشه کندن ، نقاشی کندن ، جون کندن ، آرغ کندن ، کفش کندن ، فیس کندن ، بقولی کندن ،سر کندن ، پوست کندن ، پر کندن ،دل کندن ، از کسی کندن ،بچه کندن ، از جا کندن ، گوارش کندن ، چرک کندن ،باد کندن ,

باد زیر پوست کندن , جمعیت کندن , کنگر کندن , در خیبر را کندن , کوه کندن , خانه ی کسی را کندن  و ...

 


 
داستان حج شاه خانم ( طنز )
ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ آذر ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: داستان های طنز ، داستان و داستانک طنز ، داستان حج شاه خانم ، داستانی در شلمزار

                                     حج شاه خانم  ( طنز )

یکی از آن بعداز ظهرهای سگی شلمزار بود . جلو مغازه ای در محله ی احمدآباد نشسته بودیم و مثل همیشه از بیکاری ، محو خاطرات روزهای جوانی چند پیرمرد شده بودیم .

آن ها مصداق گوز در مسگری و لاف در غریبی ، ما را منتر و علاف دلاوری ها و پهلوانی های نداشته ی خودشان کرده بودند . همه چشم و گوش شده بودند و آن ها لب و چانه .یکی از پیرمردها ، منبر نشین عجیبی بود ، هر وقت متوجه می شد که ما حرف هایش را باور نمی کنیم یا دو دل شده ایم ، به حربه ی خاصی متوسل می شد ؛ شاهدانی می آورد که همه ، ده بیست سال پیش فوت شده بودند و تکیه کلامش هم ، این بود که ؛هر کس باورش نمی شود برود و از آن ها بپرسد !

موضوع نقلش ، جنگ شلمزاری ها با یاسوجی ها در اواخر حکومت قاجاریه بود و آن پیره زن کذایی که از ظلم اشرار یاسوجی ، جلو اسب سردار جنگ را در شلمزار گرفت و متلک بارش کرد که ؛ تو سردار ننگی یا سردار جنگ!؟ با این حرف ، سردار هم ، لر به غیرت شد و تلافی حمله ی یاسوجی ها ،لشگری به آن دیار کشید ، خاکش را به توبره کشید ، صد ها سینه از زنان برید و به عنوان چشم زخم و خودی نشان دادن ، بار خر و قاطر کرد و با کلی اسباب و اثاثیه و گاو و گوسفند ، روانه ی قلعه ی شلمزار کرد. نصیب پیرمرد از این غارت ، رختخوابی بود که بعد از چند روز بازش کرد تا استفاده کند ، متوجه شد بچه ای قنداقی در آن خوابیده است که صدای جیغ و جاغ زنان از کوچه ی روبرو ، چرت حواس ما را پاره کرد و نقالی پیرمرد ،نصفه کاره ، رها شد .همه به دنبال صداها داخل کوچه شدیم . از علایم فهمیدیم که عیال حاج حسن ، ریق رحمت را سر کشیده . داخل حیاط شدیم ، از دست مردم بیکار ، جای سوزن انداختن نبود .ناخواسته یاد این ضرب المثل افتادم : گندکاری ثروتمندان و مرگ فقیران، هر دو ، بی صداست . البته برعکسش هم، چنان سر و صدا به پا می کند که نگو . در این گونه جاها ، عادت گندی از من سر می زند ؛ گوشه ای دنج و بلند را پیدا می کنم تا بتوانم همه چیز را زیر نظر بگیرم و بهترین استفاده را ببرم .تمام خبرهای دست اول شهر در این گونه زمان ها ، رد و بدل می شود و آدم های فضول ، به روز می شوند ؛کی با کی رفیقه ، درآمد فلانی از کجا است ، ورشکستی ها ،حامله شده ها ، فلان زن کی فارغ میشه ،اس ام اس های آن چنانی ، قوی ترین قرص های آبی ماهواره ای و...

چند نفر با سلام و صلواه ، یک تابوت زواردرفته ی پر از میخ را داخل حیاط می آورند و بعد از شکستن یکی دو شیشه و پاره کردن چند پیراهن از حضار ، وارد اتاق میت شدند .

تازه واردی با صدای بلند می گوید : یقرء الفاتحه مع الصلواه.

مردم زیر نور خورشید و گرمای بعدازظهر ،کلافه شده بودند . برای پیدا کردن یک وجب سایه به هر حقه ای دست می زدند .آهسته و بلند غرغر می کردند که :

ــــ : آخه حیاط به این درندشتی ، درخت گردویی ، بیدی ، سنجدی ، حناقی ، می کاشتی دیگه ،  تو همچین وقتایی به کار میاد دیگه .

ــــ : یکی نیست بگه زنیکه ! تو که شوهرتو می شناختی ، برا چس هوایی همش دهنش بازه ، دیگه مردنت چه صیغه ایه که مردم بیان و از گرما ،‌ زبونشون به سق دهنشون ، جوش بخوره !؟ صد رحمت به شمر و خولی !

پیره زنی از وسط جمعیت صدایش را به ته نافش بست که : به حاجی و دختراش بگید شش دنگ حواسشون جمع باشه ، این زنیکه ،عروسشون ، طلاها و پولا خدابیامرزو هاپولی هاپول نکنه !

تازه واردی بلند می گوید : یقرء الفاتحه مع الصلواه .

این حرف ، به پر قبای عروس و هوادارانش بر می خورد و نتیجه اش قشقرقی است که آن سرش ناپیدا .

با حس فضولی فهمیدم که این پیره زن ، رفیق سونا و جکوزی حج شاه خانم مرحوم است .از عروس هم دل پری دارد و قبلا چندین بار ، حواله اش را به وقتش داده بود و حالا بهترین وقت تلافی بود . دور گرفته بود که این عروس ، این آخری ها ، قرص و شربت حج شاه خانم را بی وقت و آلشتی داده ، غذایش را چرب و پر نمک کرده ، در اتاقش زندانی کرده و او را ،دور به دور،توالت برده است .

پیرزن وقتی متوجه شد که در وسط معرکه قرار دارد و همه به او توجه دارند ، مثل اینکه جوگیر بشود ، صدایش را بلنگویی کرد که : خیر نبینم اگه دروغ بگم ، این عروس هرجاییش ، یکی دو ماه پیش ، بردش حموم ، عمدا ، پر و پوستشو چنان زخم و زیلی کرد که از ترس متلک و لیچار زنایی مثل این ، دیگه جرات نکرد بره حموم تا حالا که حموم سرد می خواد بره .یادت رفته جند وقت پیش ، هرچی پارچه ،گرد شربت کویتی، ملافه و سیگار داشت ، همشونو قاپیدی و بردی رسوندی به خونواده ی الدنگ معتادت ،که امیدوار علی ام ، سرطان بشن بیخ گلوشون و تو عزا بپوشن .

تازه واردی بلند می گوید : یقرء الفاتحه مع الصلواه .

در حین این بنداز و بگیر ها ، زن پا به سن گذاشته و هاری از فامیل عروس ، خودش را از وسط جمعیت به جلو پیرزن رساند و با نیش و کنایه گفت : آخه پیر کفتار! من که می دونم کجات می سوزه ؟ راه داره ، چرا هی پارس می کنی ؟ به قول نه نه خدا بیامرزم ؛ لحاف پاره شپش داره ،جنده هم حرف مفت داره ، هی دست بکن تو خشتکت ، هرچی حرف لایق گیس خودته،در بیار ، ببند به این زن بی دک و دهن ، دهنتو گل نگیری ؛ تمبونتو در میارم ، باش پرچم می دوزم ، می زنم سر در آبرو و غیرت نداشته ی فامیلت .

آمد چادرش را به دور کمرش گره بزند و به جان پیرزن بیفتد که صدای نتراشیده -نخراشیده ای ، همه را میخ کوب کرد که : چرا این پیرهن عُصمونو ، پایین نمی کشین، نمی ذارین تو تابوت و راهی قبرستون نمی شین !؟  مرده گناه داره رو زمین ، بلاتکلیف بمونه ، سرگردون این دنیا و اون دنیا میشه . غسلش بدین ، راحتش کنین ، حساب کهنه پاک کردنم به وقت خودش ، حج شاه خانمو همه می شناسن ، همین  جور ، عروسشو . دارین سر لحاف کی دعوا می کنین !؟ به شما چه ؟ جا این که دوتا قطره اشک بریزین ، کمک کارش بشه ؛ با این حرفا صنار یه غاز ، پل صراتو هی باریک تر بکنین تا بندازینش تو رودخونه !

تازه واردی بلند می گوید : یقرء الفاتحه مع الصلواه .

همراه با گریه زاری بچه های مرحوم ، تابوت روی دستان مردان بلند می شود . هنگام بیرون رفتن ، تابوت چند باری به این لنگه ، آن لنگه و سردر برخورد می کند و به هیچ طریق و حقه ای بیرون نمی رود . زنها به این نتیجه رسیدند که چون یکی از دختران حج شاه خانم ، مجرد است و در خانه مانده ، مادرش ، دلواپس و نگران او است که بعد از وی ، چه بلایی سر دخترش می آید ؟ به همین خاطر ، دوست ندارد خانه را ترک کند، باید ، تابوتش را چند باری در حیاط بچرخانند و همه ی زنهای فامیل و همسایه ، قول بدهند که برای دخترش مادری می کنند و هیچ چیزی کم نمی گذارند .همین کار را کردند و بعد از آن که با ارّه ، پایه های بلند تابوت را بریدند ، به طرف قبرستان رهسپار شدند .

تازه واردی بلند می گوید یقرء الفاتحه مع الصلواه .

مردان زیر تابوت و جمعیت ، مثل اینکه جنی ، گرگی یا چیز ترسناکی آن ها را دنبال کرده باشد ؛ با سرعت سرسام آوری در حال حرکت بودند ، یک نفر با صدای زشتش، پشت سر هم ، صلواه و فاتحه می فرستاد و یکی یکی از امامان و بزرگان دین می خواست که شفیع میت بشوند و دست او را که از همه جا کوتاه است بگیرند .

 من ، از مردان جا ماندم ، در برزخ افتادم ، یعنی وسط زنها و مردان . پیرزن و گروهش، از این سرعت ، خوشحال بودند و نتیجه گرفتند که رفیق مرحومشان ، خاطر جمع دخترش شده و گناه ندارد و دیگر ، چشمش دنبال دنیا و مادیاتش نیست که اگر غیر از این بود ، تابوت آهسته حرکت می کرد ، به اطراف می چرخید ، به عقب بر می گشت یا شل کن سفت کن در می آورد .

پیرزن ، دوباره دو گرفته بود و با افتخار می گفت که دوست مرحومش ، این اواخر، متوجه شده بود که مردنی است . آنقدر نورانی شده بود که نگو و نپرس ! روزی هفت هشت ده بار ، هر باری ، سه جهار پنج ساعت نماز می خواند و روزه می گرفت ، تازه رختخوابش را از حاجی جدا کرده بود و در اتاق آن طرف حیاط می خوابید ، حتی برای محکم کاری بیشتر ، در را از داخل قفل می کرد . پیرزنه می گفت که چند روز پیش ، حج شاه خانم به او گفته بود که امام زمان را دیده و با هم چای خورده اند ، حتی یکی دو ساعت ، پای منبرش نشسته بود . آقا ، خبر رفتنش را داده بود و اینکه چند روز باقی مانده را چه بکند و چه نکند ؟ آقا به او سفارش کرده بود که چون شوهرش کم فروش و گران فروش است و فقط در انظار ، نماز می خواندو با یکی از مشتری ها ، بده یستان آن طوری داردو صد چیز دیگر ، تا می تواند باید با او ، هم نفس و هم سفره نشود تا شب اول قبر ، راحت تر طی شود . حتی یک تلقین یادش داده بود که جلو سوالات نکیر منکر ، کم نیاورد . می گفت در همان دیدار ، حج شاه خانم را به عقد قنبر ، غلام حضرت علی ، درآورده و حج شاه خانم ، بال بال می زده که هرچه زودتر بمیرد و از دست شوهر الواطش خلاص شود تا در بهشت ، زندگی بی سر خری را شروع کند .

تازه واردی بلند می گوید یقرء الفاتحه مع الصلواه.

مردم به جلو غسالخانه رسیده اند . چند نفری تابوت را داخل بردند . جسد در پتو پیچیده را با احترام ، عزت و وسواس ، مثل ظرف چینی کریستال بیرون آوردند ، روی سنگ وسط گذاشتند و بیرون آمدند .از زن ها خواستند تا داخل شوند و کار شستن و غسل و... را تمام کنند .

زن های حاظر ، جرات این کار را ندارند ، چون در شلمزار ، فقط یکی دو نفر پیرزن ، این کار را بلدند و از شانس بد حج شاه خانم ، هیچ کدام پیدایشان نشد .

همان پیرمرد اول داستان ، کنار دست من نشسته بود و به صدا درامد که : به قول خودمون که میگیم ؛ بچه مردنی از ریقش پیداست ، من از همون ابتدا با اون جنگ و دعواها و گیر کردن تابوت فهمیدم که این جریان ، ختم به خیر نمی شه ، ...بیا ، ...دیدی؟ ...حالا انگار ، تخم این دوتا مرده شور عجوزه رو ملخ خورده !... اینم شد شانس !؟...ای مرده شور این شهرو ببره ...!

ما شلمزاری ها که عادت داریم با کوچکترین مشکل ، کاسه ی چه کنم چه کنم به دست بگیریم و فرار از مشکل را بر قرار ترجیح دهیم  ، برعکس فطرتمان ، این بار ، جانانه ، کل جمعیت به فکر و مشورت پرداختند و بعد از کلی ایراد نظر های اجق وجق به این نتیجه رسیدند که آقا غلام ، فضول شهر ، پشت پرده ای بایستد و به زن ها بگوید چه کار بکنند و چه کار نکنند و مرده را از زمین بردارند . این مردم عجیب ، که از هرچیزی به وجد می آیند ،حتی از شاشیدن بچه ای در چشمه ، از این فکر بکر داشتند به وجد می آمدند و خوشحالی خود را بروز می دادند که آه و ناله ی پیرزن کذایی ، بساط عیششان را در هم پیچید .

او باز هم از دست عروس رفیقش شاکی بود که ؛ آن دو مرده شور را ، این عروس نکبت بدقدم ، با ترفند و نقشه و پول و زور ، در جایی مخفی کرده یا شاید هم ، سر به نیست و گم و گور کرده است تا جسد حج شاه خانم ، روی زمین ، بلاتکلیف بماند و به عشق آسمانی و محبوب عزیزش ، قنبر ، نرسد و شروع کرد به نفرین و فحاشی به عروس و خانواده و فک و فامیلش تا هفت نسل عقب تر .

از این حرف پیرزن و عشق قنبر و حج شاه خانم ، جمعیت به ولوله و پچ پچ افتاد و مثل اینکه آب به سوراخ مورچه بریزند به تکاپو افتادند که این قنبر گردن کلفت کیه و چه سر و رازی با حج شاه خانم داشت و دارد که حتی بعد از مرگش هم  ، دست از سرش بر نمی دارد !؟ مردان ، چشمانشان را هی تنگ و گشاد می کردند و همین طور پره های دماغشان را ...

یکی از مردان به صورت اعتراض گفت : بنازم به غیرتت حاج آقا ! تف  ، تف ...

دیگری می گفت : ما داخل قبر زنش ، دنبال مار و افعی می گشتیم  ، بنازم به قدرت خدا که از کجا سر در میاره !؟

یکی از این خر مذهبی های بی سواد شروع کرد که : می بینین مردم !؟ شب و روز خدا که دروغ نیس ! اووقت که دین میگه ؛ حاج آقا ، آب نریز تو ترازوت ، تو میوه هات ، پفکات ، گوش نمیدی دیگه ... می ریزی  ، هی رو هم جمع میشه...بعد سیل میشه ...از تو خشتک زنت می زنه بیرون دیگه... از داخل این سیل ، یه بار ، آب میاد بیرون ، یه بارم مثل امروز ...این آقا ...کی بود اسم نحسش ...؟ ...قنبر میاد بیرون دیگه ! اینا ...حرف دینه... بچه بازی که نیست والا !!!

یکی از الواط های شهر ایستاد که : اگه من ، جا حاج آقا بودم ...که جا سگ باشم بهتره... اولندش ... هین الان ، این پیرزنه بکشو ... چی... خفه می کردم و بغل دست حج شاه خانم خدا نیامرز ، چال می کردم . دومندش... این قنبر فلون فلون شده رو... از آسمون هفتم هم که شده  ، پایین می کشیدم . سومندش... چیزشو می بریدم... می ذاشتم کف دستش تا باش یه قل دو قل بازی کنه . چهارمندش... پوستشو می کندم  ، پر کاه می کردم...یه دست بیل ، هل می دادم تو ماتحتش ... علمش می کردم سر میدون ورودی شلمزار تا بقیه بفهمن شلمزاریا از یه من آب چقه کره می گیرن !!!؟ ولی حیف که داشِت ... دور از جونمون ... حاجی نی ...

تازه واردی بلند می گوید یقرء الفاتحه مغ الصلواه .

اکثر زنان از ترس آبرو و اینکه شانه ی این بدنامی به آنها هم مالیده نشود با غر و لند قبرستان را ترک می کنند و مردها هم مثل گله ی گوسفند ، پشت سر آنها روانه می شوند و بلند بلند از حاج آقا می خواهند که زن بدنامش را میان قبرستان پاک آنها دفن نکند .

من در گوشه ای نشسته ام و برای نادانی و سطحی نگری این مردم بلند می گویم : یقرء الفاتحه مع الصلواه .

                                                                                              پایان 30/8/91

 


 
قلعه ی صمصام شلمزار ( طنز خاکستری )
ساعت ٦:۳۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٠ آبان ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: قلعه صمصام ( طنز خاکستری ) ، مشروطه و قلعه صمصام ، پدر مشروطه ایران ، مشروطه و فک و فامیلش

         مقاله ی علمی - تحقیقی درباره ی قلعه ی صمصام شلمزار

این مقاله کنکاشی است علمی و عرق در بیار در مورد قلعه ی صمصام . این قلعه در شهر شلمزار از توابع چهارمحال قرار دارد .اولین بنا و ساختمان اصلی آن را نجف قلی خان صمصام سلطنه به پا کرد و توسط پسرش ، مرتضی قلی خان صمصام گسترش یافت .این قلعه، دهه ها است که مورد بی توجهی و حتی ستم متولیان امر قرار گرفته و دستی دستی ، آن را به طرف ویرانی و فراموشی سوق داده اند ، در صورتی که این قلعه ، خشت خشتش و ستون ستونش به گردن ایران و ایرانیان حق دارد . چرا که نطفه ی مشروطه و آزادی ، در رحم این قلعه بسته شد و حتی به جرات می توانم بگویم که این طفل در همین قلعه به دنیا آمد ، در شلمزار بالید و پا گرفت و وقتی که توانست روی پاهای خود بایستد به تهران مهاجرت کرد .پدر مشروع مشروطه و آزادی ، نجفقلی خان صمصام السلطنه  و مادر آن، شلمزار می باشد .  عموی او ،ضرغام السلطنه و دایی با سیاستش ، سردار اسعد می باشند .دیگر کسان و ناکسان که بازی های سیاسی ، عِرق خونی ،قومی ، شهری ، استانی ، چارچولک بازی و زبان ریزی ، به ناحق ، بزرگشان کرده و نام خود را بر روی این مولود پاک و مقدس انداخته اند و بر روی آن چمبره زده اند ؛ پسرخاله ها و عمه های تنی و ناتنی مشروطه هستند و چه بسا حرامزادگانی که خواسته اند با چیز دیگران داماد شوند و با آرق شکم گنده ها و کروات قرضی عصا قورت داده ها ویراژی بروند !!!

هر کسی باید خودش کلاهش را قاضی کند ؛ اگر صمصام السلطنه ،دیگر خوانین را به شلمزار دعوت نکرده بود و با آن ها اتحاد نبسته بود و سربازان خود را با پول خود به فرماندهی ضرغام به تسخیر اصفهان نفرستاده بود و در تسخیر تهران ، جلو زور گویی های سفیران روس و انگلیس نایستاده بود و از تطمیع محمد علی شاه ، چشم پوشی نکرده بود ، و با صدها لشکراستبداد از چهار گوشه ی ایران مبارزه نکرده بود و آن همه خون به پای مشروطه نریخته بود ، چه کسی می دانست مشروطه چیست !؟ خوردنی است یا پوشیدنی !؟

البته باید اذعان و اعتراف کرد که صمصام السلطنه ،  لیدرهایی داشتند . این لیدرها اکنون همه کاره ی فوتبال ایران هستند یعنی فوتبالیست های ملی و باشگاهی را ، آن ها انتخاب می کنند . می خرند و می فروشند . وزیر ورزش ، مدیر عامل و سرمربی هم منتر دستشان هستند . یعنی آن ها ، انتری که لوطی اش  مّرد ، یکی از داستان های جذاب صادق چوبک می باشد که مورد بی اعتنایی حکومت قرار گرفته ، ولی در خارج که یکی از مقاطع تحصیلی حوزه می باشد ، وقتی آن را پاس کردند، می توانند به خارج و شمال خودمان بروند و ملحدان را ارشاد شلمزار هم از آن اداره هایی است که معلوم نیست سگ در کجایش توله می گذارد. شتر که هیچ تریلی هم با بارش در آن گم و خورده می شود . اگر من کاره ای بودم فتوا دادند که من الیوم ، استعمال توتون و تنباکو  مبارزه با امام زمان است و قلیون های شاه عباس ،خیلی خوش گذران بود و اهل سفر . چون بزرگان می گفتند که سفر انسان را می سازد . یک بار هم به شلمزار آمد و در وسط دریاچه ی شلمزار، تخت شاه عباس هنوز معروف است . دریاچه ی شلمزار، جای با صفا و توریستی است ، به همین خاطر، روزهای جمعه از بس شلوغ می شود سگ صاحبش را نمی شناسد و پر می شود از دختران اصفهانی و شهری و آنچنانی . من و رفقا هم برای دختر بازی وچشم چرانی ، تیری است زهرالود از جانب شیطان . این شیطان هم قبل از اینکه ورشکست شود و به خاک سیاه بنشیند در بهشت برای خودش ، دم و دستگاه و کیا بیایی داشته و زاغ فرشته ها را می زده تا اینکه خداوند هم دنبال بهانه ای گشت تا سجده اگر یادتان رفت ، نمازتان باطل می شود،  چه سهوا و چه عمدا ، از عقب به ماشین جلو بزنید در دو حالت مقصرید . در کتاب آیین نامه ی راهنمایی و رانندگی آمده است که ؛ فاصله ی شما تا ماشین جلو باید به اندازه ای باشد که وقتی به سجده می روید یک وجب با شصت پای نفر جلو، فاصله داشته باشید . این فاصله بین زن و شوهر، باعث می شود که هی عشقشان نسبت به هم کم شود و تنور گرمشان نان نپزد تا جایی که شوهر با زن رفیق فابریکش رو هم می ریزد و زنش هم برعکس . وقتی کانون گرم خانه متلاشی شد بیشترین آسیب به کودکان می رسد .آن ها دچار سرخوردگی و انزوا می شوند و هی در خودشان می ریزند تا این چیز کوچک ، یواش یواش ،  بزرگ شود و عاقبت از جایی بزند بیرون و مانند تاول ، اگر کف دستتان پکید و خیلی سوز می دهد ، یک سیب زمینی را به دو قسمت کنید و آن را در نمک ، پیاز و آب لیمو برای یک ساعت بخوابانید .

 بعد زغالی را که قبلا روشن کرده اید ، از بینشان ، یک سینه کفتری انتخاب کنید چون روی بافور، جولان خوبی دارد و بست تریاک را چنان در آغوش گرفته بودم که پدرش سر رسید ولی من متوجه نشدم، چند لیچار و فحش چارواداری نثارم کرد ،کار می خواست به جاهای باریک بکشد ، من هم در اوج پر رویی ، فریاد زدم عقدش می کنم . فردا می رویم آزمایشگاه هوایی ناسا و با شاتل فضایی ،  بین کرات و کهکشان های دیگر سیر و سیاحت می کنند  ، تنها چیزی که از این لذت جلوگیری می کند  ؛ دود ماشین ها ، کارخانجات و سوراخ شدن اتمسفر می باشد . چون دودش هنوز بعد از هفت سال  چشمانمان را می سوزاند چرا که در دوره ی هفتم و هشتم انتخابات رییس جمهوری ، چشمانمان را خوب باز نکردیم و با عقل و درایت جلو نرفتیم. شعارمان بعد از مرگ بر آمریکا و اسراییل این بود که ؛ رفسنجانی نشود هر که می خواهد بشود ، از زن دایی گلابتون گرفته تا کولی غربال بند و شدیم مصداق : هلنگ هلنگ ، از دست گرگ رستیم ، افتادیم تو دهن پلنگ . یا از چاله درامدیم و افتادیم تو چاه مکن بهر کسی ، اول خودت دوم کسی  ؛ در این زمانه خیلی نمونه ی عملی دارد . مثلا فردی که می خواهد استخدام شود ، در تحقیقات محلی ، پیش شما و پدرت می آیند و شما هم نامردی نمی کنید و نانش را آجر می کنید  ، البته باید خوشحال باشید و اصلا موقع خواب دچار عذاب وجدان نشوید چون گناه که نکرده اید هیچ ، اندازه ی شن های سواحل جهان هم  ، صواب کرده اید . چرا ؟ حکایت دو دوتا چهارتا است . نانش را آجر کرده اید .قیمت آجر فله ای ، دانه ای سیصد تومن است و لفتون و نما ، چهارصد تومان و بیشتر . حالا یک قرص نان چند تومنه ؟ صد و پنجاه تومن . پس شما که در تحقیقات برای دیگری می زنید دانسته یا ندانسته در حقش خوبی و بزرگی می کنید .  بنا بر این اصل سود دهی ، دولت خدمتگزار و هسته ی گزینش ، چند نفری را در هر محله و شهر،  نگه داشته اند تا نان استخدامی ها را آجر کنند . بعد این آجرها را در اختیار طرف قرار می دهند تا با آن خانه بسازد و صاحب خانه و زندگی شود و برای خودش کسی بشود و اضافه اش را نیزمی فروشد و اسباب و اثاثیه ی خانه را مهیا می کند و طرف هم که دیگر از تبدیل شدن نان به آجر ، کبکش ،  خروس می خواند و شلوارش دوتا یا شاید هم سه تا شده و حوصله اش سر جا و شکمش پر می باشد شروع می کند به ازدیاد نسل و هی وق و وق ، بچه پشت بچه . چرا که کم شدن بچه و جمعیت ، برای دولت معزلی شده و با این آجرها ، دولت با سیاست ،  با یک تیر چند هدف می زند و مستقیما مردمی که نانشان آجر شده را در سال  همت مضاعف و تولید ملی و وطنی ،  شریک می کند .

 در پایان مقاله ، امیدوارم که با ویژگی های تاریخی - هنری قلعه ی صمصام ، آشنا شده باشید و از این اثر باستانی و تک به خوبی نگهداری کنید .    

          هشتم آبان ماه91 -زنگ سوم -کلاس سوم نقشه کشی - هنرستان شلمزار

 


 
معلم ، شغل انبیا ( طنز زغالی )
ساعت ۱:٢٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٩ آبان ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: بزگ داشت روز معلم ، طنز سیاه ، طنز زغالی معلم ، متن سخن رانی روز معلم ، در وصف معلم ، طنز

         یک روز قبل از اجرای مراسم روز معلم ‘ یکی از مدیران شهرستان  برای سخنرانی از من خواستند که یک متن زیبای احساسی- ادبی در مقام شامخ معلم بنویسم و به ایشان بدهم تا بخوانند و سواد نداشته شان را به رخ دیگر مسوولان بکشند . من هم در همان اداره ، جوششی این را قلمی کردم و دادم ، ایشان هم خوششان نیامدو در عوض تشکر مقداری لیچار اهدا نمودند .                                    معلم "  

معلم و معلمی، تا این کلمه را می شنوی. ناخوداگاه در پس ذهنت همراه می شود با واژه های مقدسی مثل ؛ شغل انبیا ، شمع ، سوختن و ساختن . مطمئنم که این ها در پسخانه ی ذهن زمانه در زیر هزاران من خاک و گل دفن شده اند و مربوط می شوند به ذهن علیل نه نه حوا و بابا آدم که لازم است این دو هالوی شیش انگشتی شش در چهار را به ضریح امام رضا بست و آنقدر آب توبه به سرشان ریخت و ماست در دهنشان مایه کرد تا دیگر ذهنشان  جرات نکند این گونه آسمان ریسمان ببافند و به گربه بگویند آقا عمو .

اگر هم ، این دو نفر می خواهند لی لی به لالای کسی بگذارند و جلو پای کسی لنگ پهن کنند،این گروه بی استخوانٍ استخوان ریز شده نیست .

این معلمی که اقبال و خوش نامی اش به برج ریق رسیده و در حال احتضار است و باید در سقش تربت ریخت .معلم که آب از آسیابش افتاده حتی بدتر، اصلا آسیابی نمانده که آبی بریزد یا نریزد !.

گذشت و مرد روزگارانی که معلم صاحب آب وعلفی بود و خر بندری سوار می شد .

ایشان آب را با چنگال می خورد و بابا مامای هر روستا و شهری بود . صد نفر آفتابه آب کن داشت و از یک متر نمدش صد کلاه به دیگران می رسید و می ماسید .

به قدری آب به ماست معلم ریختند تا نهایت ، دوغ ترشٍ تر ترویی شد . به خاطر باند و باند بازی آنقدر منیجه خانم و آبجی خاک انداز و آشیخ روباه داخل این حرفه شد تا این حرفه ی بی حرف ، پر حاشیه و پر حرف شد . به خاطر رؤسای بی لیاقت آفتاب چر آفتاب گز آفتابه آب کن آقا عموها هرچه رشتیم رشته شد و از سر نو دام دام و جیم جیم .

 به خاطر این کوتاه قدان بی قد ، سقف را آن قدر کوتاه کردند و جلو قد کشیدنمان را گرفتند تا ما هم در قد و قواره با آنها یکی شدیم .آن قدر زیر دست زیر دستان بی لیاقت ماندیم تا از همه جا و همه کس وا ماندیم و هی اردک رفتیم و غاز آمدیم . از ریش برداشتیم و روی سبیل گذاشتیم و از کون در آوردیم و توی دهن گذاشتیم . آنقدر در کودکی جاسوس بازی و قایم باشک ( موشک ) نشانمان دادند و بازی کردیم تا حالا در بزرگی اسب چپ با همدیگر می بندیم و به هر بهانه ای به ابرو و اشاره جای یک دیگر را لو می دهیم و به هر علتی آب به سوراخ یک دیگرمی بندیم . از ترس ترنم باران به چتر و ناودان پناه می بریم و از ترس مار به اژدها ، استخوان را پیش گاو و کاه را پیش سگ می اندازیم و کولی غربیل بند را امام زمان می دانیم .

معلم و معلمی ، تا این کلمه را می شنوی نا خوداگاه در پس ذهنت همراه می شود با واژه های مقدسی چون شغل انبیا ، شمع ، سوختن ، ساختن و ...

                               والسلام                     


 
الهی نامه طنز
ساعت ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٧ آبان ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: الهی نامه طنز ، هنرستان دارالفنون شلمزار ، آموزش و پرورش کیار ، آدم های وراج

                    ( الهی نامه ی طنز )

          خدایــــــــا به ما دید و باور بده

                    به ماژیک مغزم ، تو جوهر بده

          به بابای پر زحمت و خوب  من

                    سحر، سوسنی یـــا صنم بــر بده

          به هر خانه ی خشتی و کاهگـلی

                    ستون و پی آجــــــر و در بـــــده

          کسی را که ناموس دزد است ، خدا!

                    به زیر لحــــــافش خـــــر نر بده

          سخن ران پرحـــرف و وراج را

                     تو آدم که نه، قاطــــــــر کر بده

          دبیران دارالفنـــــــون را خـــدا !

                     برای رهایی دو تــــا پــــــر بده

          خدایا ! خوشی رفته از شهر مــا

                    به زیــــــــر دم مردمش زر بده

          گلوی زمین و زمان خشــک شد

                    چمن، کاج و بید و صنوبر بـــده

          هر آن کس که دندان دهد ، نان دهد !؟

                    ولی تا شود گاو، هی شر بـــــده

          زن هرکسی را که زشت کرده ای

                    درازای آن ، پوستی از پر بـــــده

          درخت مقام، صاف و بی شاخه است

                    به ما ویژگی هــــای انتر بـــــــده

          کسانی که بر ریل بی ترمـــــــزند

                    یه جفت لنت چینی و لنگــــــر بده

          به هر سد مشکل اگر می رسیم

                    خدایا یکی نه، که صد در بده

          در این شهر، صد دختر و یک پسر

                    به ما قدرت شش خر نر بــده !!!

          سوادم شده دشمن جـــــان من

                    مرا مغز قاطــــر و یا خر بده

          خدایــــا همه کار تو چپ شده

                    به جای گل و لاله ، عرعر بده

          اگر خواستی تا یک از صد دهی

                    خـــــدا بیت اول ، تو آخر بــده


 
داستان کوتاه و طنز انتخاب واحد
ساعت ٩:٤۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٧ آبان ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: طنز انتخاب واحد ، استاد دانشگاه و زیپش ، طنز و خنده ، داستان کوتاه انتخاب واحد

« طنز انتخاب واحد»

   دانشجوی ترم هفت یعنی ؛ سرما گرما کشیده چشیده. یعنی ریشمونو تو دانشگاه سفید کرده بودیم. تمام چم و خم های انتخاب واحد و آموزشو از حفظ بودیم.هر چی سوراخ سمبه وجود داشت چشم بسته پیدا می کردیم، هیچ کاری نشد نداشت الّا انتخاب واحد، حتّی با پر سیمرغ هم حل نشد که نشد. دانشگاه ما دو سه هزار نفری دانشجو داشت و فقط یک گروه سه نفره از کارمندان آموزش با یک کامپیوتر دیزلی و زغالی انتخاب واحد می کردند. تازه ربع ساعت به ربع ساعت، دادشون در می اومد که قفل کرده، هیچ کارشم نمیشه کرد. یکی از بچه های چهارمحال هم متلک می انداخت؛ یه سطل آب سرد بریزین رو گُردَش ول می کنه، اون سه نفر هیچ وقت نفهمیدن منظور اون چیه.

     این سه نفر تشکیل می شد از دو تا خانم و یک آقا؛ دوتا خانم عقده ایه پیر دخترِ بد پسر، اگه دستشون به پسرا می رسید آب نداده چاقو میذاشتن سرشون، حتّی به بسمل هم قد نمی داد. آخه طفلکیا حق داشتند؛ یکی دو هزار پسرِ دمِ بختِ نره خر دور و برت باشه و تو پیر دختر بشی. من که خدایی بهشون حق می دادم و هر وقت دمِ پرشون گیر می افتادم جیکم بالا نمیومد. خانم عباسی کوتاه قد، چاق و پر بود، از بغل، قشنگ میشد بشماری که از چند طبقه گوشت و چربی تشکیل شده است. دستا گوشتیشو با ده ها انگشتر، النگو، دستبند و زنجیر تزیین می کرد. خانم دوم ؛ قدِ بلندِ دستِ بیلی داشت که صورت زردمبوشو یه بینی دراز مثل کلیدِ چیز مرده، دوخطِ لب به ارتفاع نیم سانت، دو چشمِ ریز ژاپنی در قی نشسته با یه پیشونی طاقچه ای تشکیل می داد.

     خانم خپله، همیشه مانتوِ چسبنده ی بدن نمای کوتاه می پوشید تا لاغرتر نشون بده، زهی خیال باطل!

     خانم دسته بیلی، همیشه یک مانتوِ گَلِ گُشاد می پوشید تا پر گوشت تر به چشم بیاد، اینم ازون گرفتاری های قرن بیست و یکمی است که هرکی می خواد جنسشو وارونه نشون بده؛ بی سواد باسواد، بی عقل باعقل، بی فرهنگ بافرهنگ، چاه کن آسمون خراش ساز و... .

     یکی از بچه های لرستان هر وقت این دونفرو می دید یه چیز می گفت: خدایا! بی سلیقه ای هم حد داره، درازی اینو میذاشتی رو کوتاهی اون، چند من از گوشتا اونو میذاشتی رو استخونا این، چشا این بِره دماغ اون بمونه، صدا کلفت و نازکشون رو هم تقسیم بر دو ...، اونوقت از دو نفرشون یکی می کشیدی بیرون، اونم بشه زنِ من... چه شود دایه!؟

     برگردیم سر انتخاب واحد. هر روزی که انتخاب واحد داشتیم قیامت کبری به پا می شد، واقعاً اوصاف روز قیامت به حد کمال جلوه گری می نمود، هم اتاقی که چهار سال از عمرتو شب و روز باهاش صرف کرده بودی پا میذاشت روتو رد می شد تا به جلو صف برسه، دختر حامله بچه شو میانداخت تا به کامپیوتر نزدیک تر بشه، محرم ونامحرم معنیشو از دست می داد، دست هرکس در این روز هرجا که می خواست می رفت، خرِ خرمارین ؛کامپیوتر بود و دجالِ یک چشم؛ آقای امیری -مسئول آموزش- و زن یهودی اون دو خانم چاق ولاغر.ٰاون مردم بی شعورِ مسلمون نما هم دانشجویان و پقر خر هم فرم های انتخاب واحد .

     دانشگاه از چندین دانشکده تشکیل می شد و هر کدام چندین رشته داشتند وهمه با یک کامپیوتر نفتی کارشان انجام می شد. در روز انتخاب واحد، چند صد نفرِ جلوِ صف، دروس عمومی وتربیتی را می گرفتند و ظرفیت کلاس ها پر می شد، اون وقت نفرات آخر، واحد کم می اوردند وباید می رفتن دنبال غاز. اگه هیچ واحدی نمی افتادیم، هفت ترمه تمام می شدیم ولی با این مشکلِ انتخاب واحد ودروس عمومی، تربیتی، ده ترمه هم تمام می شدیم باید کلاهمونو بالا مینداختیم ونگاش نمی کردیم کجا می افته.

     برای حلِّ این مشکل، بچه های کلاس از دختر وپسر به شور ومشورت نشستند، بعد از کلی یک در دو، ٰدو در سه، به این نتیجه رسیدیم که شبِ انتخاب واحد در سالن دانشگاه مخفی شیم و همونجا بخوابیم، بماند که شب با چه مصیبتی از چشم نگهبان مخفی موندیم وشب را چطور صبح کردیم؛ درست مثل شب اول قبر یزید!؟

     صبح شد. انتخاب واحد شروع گردید، بر خلاف این چند ترم، ما اوّلِ صف بودیم وکلی به این زرنگیمون افتخار ومباهات می کردیم و چقدر کیف می کردیم که دیگران به ما غبطه می خوردند.

من اوّلین نفر بودم، با یک لبخند ملیح، برگه ی انتخاب واحد را به دست خانم های چاق ولاغر دادم تا وارد کامپوتر بکنند و از شرِّ وسواس واحد، نفسی بکشم. خانم عباسی تا برگه را گرفت بر انداز کرد؛ یک نگاه به برگه، یک نگاه به من اونم از نوع عاقل اندر سفیه ، بعد ازچند بار تکرار، اونو رو میز  جلوم پرت کرد که امضای استاد مشاور یا مدیر گروه پای آن نیست یعنی برو گم شو. یعنی آنجات سوخت اونم تا مغز استخون .

     آه ازنهادم بلند شد، جیگرم آتیش گرفت، تازه شَستم خبر دار شد چه غلطی کرده ایم، از هولِ آش تو دیگ افتاده بودیم. شب که داشتیم به ریش بقیه می خندیدیم اصلاً به فکر این یک فقره نبودیم، با سرعت به طرف اتاق استاد مشاور دویدم، در قفل بود، بعداز چندین ضربه، لقه و مشت که به در زدم صدای استاد از داخل بلند شد که: مگه سر امام حسین دستته!؟ چیه؟ با التماس گفتم: استاد! برگه ی انتخاب واحدمو اوردم خدمتتون، زحمت بکشید یک امضا بزنید. گفت صبر کنید.

     یکی یکی بقیه ی همکلاسی ها نیز به درد بی درمان امضا گرفتار شدند و پشت در اتاق استاد جمع شدند، بی صبرانه از ما خواهش وتمنا بود که استاد در را باز کنه واستاد مشاور نیز از ما می خواستن که فقط صبر کنیم. یک ساعتی از این برزخ کُشنده گذشت، کلاسای عمومی بازم داشت یواش یواش پر می شد، این همه شب نخوابی و جون کندن، داشت به باد می رفت. کم کم التماس بچه ها از استاد داشت جاشو به توهین می داد و سوء ظن ها، مثل جوش چرکی که هی دستمالیش کنی، داشت از ذهن گندیدمون سرازیر می شد، سر باز می کرد:

- نکنه برا استاد اتّفاقی افتاده!؟

- نکنه استاد تریاکیه، داره خودشو می سازه!؟

- نه بابا، نماز شبش طولانی شده، قیچیم دم دستش نیست.

- نماز کیلویی چنده!؟ من میگم، زیدی میدی، چیزی بُر زده، شُمام مثل سیریش! ولش کنین به حال و حولش برسه، برا انتخاب واحدم فاتحه. یه صلواتِ نوشابه هم پشت بندش. اینم آرقش.

     این نکنه نکنه ها، کار خودشو کرد. حسِّ فضولیم گُل انداخت،باید سر و ته قضیه را می فهمیدم . دولا شدم تا از سوراخ قفل نگاهی به داخل بندازم و برا بقیه راپرت بدم. همین که سرمو به طرف سوراخ قفل بردم یکی از رفقا برای خنده و تلافی گذشته ، محکم با لگد به پشتم کوبید، چون هر عملی عکس العملی داره با سر و صورت به در کوبیده شدم، از فشار زیاد ، زبانه ی در بیرون پرید، در باز شد و من چهاردست و پا و شیهه کشان ، به داخل اتاق پرت شدم. به قول لرا «شانس بد که بیا، شو تار گیت بیا» میز و صندلی استاد رو بروی در قرار داشت، ناچار محکم به میز خوردم، با میز واژگون شدم رو استاد، سر استاد محکم به دیوار پشت سرش خورد و من و میز و صندلی و استاد روی زمین ولو شدیم.

     از این اتفاق، تمام همکلاسیا خشکشون زد و چشا و دهنشون باز موند. دخترا گوشه ی چادر و مقنعه شونا، رو صورت کشیدن و پسرا کف دستاشونا رو صورت گذاشتن و اونایی که بیشتر دل داشتن، از لای انگشتاشون یواشکی استادو زیر نظر داشتن. بعد چند ثانیه به خودشون اومدن و به طرف استاد دویدند تا کمک کنند. استاد زیر بود، من رو استاد و میز رو من افتاده بود. بچه ها با عجله میزو کنار زدند، با کمک اونا رو پا بلند شدم، از این ضربه کمی گیج بودم. دیدم یکی از دخترا محکم با کف دست رو لپ خودش زد با عجله دست بغل دستیشو گرفت و به بیرون از اتاق پناه برد. یکی دیگه با گفتن «خاک تو سرم» چشا و دهنش باز موند و خواسته نخواسته، خودشا به بیرون انداخت. دو نفر دیگه، پشت ستون داخل اتاق قایم شده بودند تا کمر تو یقه ی هم رفته و صدای هر هر و کر کرشون به گوش من می رسید. بقیه هم مثل آدم جن دیده، از اتاق به بیرون فرار کردند، من موندم و استاد.

من، پشتم به استاد بود، با شک و ترس و هزار فکر جور واجور و چشایی نیمه بسته، به طرف عقب برگشتم.

     دیدم استاد یک شورت خشت مالی مامان دوز به پا داره که تا رو زانوهاشو پوشونده و شلوار مچاله شده ای که انگار از دهن گاو بیرونش کشیدن، تو ای دستشه و یه سوزن نخ کرده، مابین لبا لرزونش قرار داشت و با دست دیگش محکم لیفه ی شورتشو چسبیده بود. همین طور که به من زل زده بود و سوزن گوشه ی لبش قرار داشت، با نصف لب دیگه داشت غر می زد که: لعنت به شلوار ایرونی، دو صد لعنت به زیپ ایرونی، هزار لعنت به دانشجوی ایرونی و صد هزار لعنت به دانشجوی لر ایرانی .!!!

                 بندرعباس -  خوابگاه دانشجویی - ساعت دو و نیم نصف شب - اسفند 1377 


 
کتاب دلاوران شهرستان کیار ، از سال 60-58
ساعت ٤:٢٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٢ آبان ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: خاطرات کردستان و شلمزاری ها ، جانبازان و رزمندگان کیار ، شهرستان کیار و کردستان ، شلمزار و جنگ

 کتاب ( کتاب دلاوران شهرستان کیار ) نوشته ی محمد رضا حکمی،  نزدیک به انتشار می باشد . یعنی همه کارش از تحقیق و نگارش گرفته تا... روی پله ی اول چاپخانه آماده است ؛ فقط پول چاپخانه مانده است که اگر کسی یا جایی ....... ولش کن ، هیچی بابا .

  این کتاب شامل دو گونه خاطرات و دو جور شخصیت است در قالب خاطره ، زبانش ادبی ،  بیانی مرکب از طنز و جد   و زاویه دید دانای کل و گاهی اول شخص دارد. 

  الف - خاطرات بسیجی جانباز عیدی محمد حکمی                      ب - خاطرات گروهی از بسیجی ها ، سپاهی ها و ارتشی ها ی شهرستان کیار

ویژگی منحصر به فرد کتاب آن است که....ادامه مطلب را بزنید


 
کاریکلماتور های ...
ساعت ۱:٥٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ مهر ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: مهر و موم کردن دهان ، چشم چرانی ، بابا لنگ دراز ، اختلاس و مخلص

تقدیمی :

1- دهنش را مهر و موم کردند تا حرف هایش از دستبرد در امان باشد .

2- دهنشو دوختند تا حرفاش بیرون نریزه .

3 - چشم هرچه بیشتر می چره گرسنه تر می شه .

4 - اختلاس و مخلص آخرشون یکیه .

 5 - برا اینکه شورش نکنه آب ریخت روش .

6 -  باباهه پاشو از گلیمش دراز تر کرد روش موند بابا لنگ دراز ..

7 -  امیرکبیر از بس تو حموم فین کرد فینم تلافی کرد .

8 -  به تکیه کلام دورت بگردم اقد تکیه کردم تا دورم زد .


 
کاریکلماتور کلاه شرعی
ساعت ٩:۳٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٩ مهر ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: کاریکلماتور کلاه شرعی ، کلاه شرعی ، دین باکلاس ، مسلمان و شرع و کلاه

 

- هر کلاهی سر هر کی بذاری  گناهه غیر از کلاه شرعی .

- تنها شرع باکلاس جهان اسلامه چون از کلاه استفاده می کنه .

- آدمهای دیندار فقط حق دارند کلاه شرعی بذارند .


 
پ نه پ شلمزاری
ساعت ۸:٢٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٧ شهریور ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: کدهای جاوا ، پ نه پ شلمزاری ، پ نه پ جدید

داخل مغازه برقیم ، می گم آقا سه راه دارین ؟ می گه سه راه برق  ؟ می گم پ نه پ ، سه راه آم ممول !!!


 
انتشار کتاب طنز گل گاو زبان
ساعت ۸:٢٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٥ فروردین ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: طنز ، فساد ، اعتیاد

کتاب طنز گل گاوزبان توسط محمد رضا حکمی و محمد داوری تدوین گردید و در دیماه 90در 175صفحه منتشر شد.

ویژگیهای ممتاز کتاب

الف-اولین کتابی است که در زمینه طنز ، شاعران و نویسندگان طنز پرداز استان را معرفی می کند.

ب-کتاب در سه قالب اشعار فارسی ،محلی و نثر تدوین شده است.

ج-بیش از 50شاعر و 62اثر برتر و برگزیده استانی جشنواره ها  در آن موجود است.

د- آثار در زمینه های مد روز مثل بیان فساد ،رشوه ،ازدواج ،اعتیاد ،بازیهای سیاسی ،فقر و ...می باشند که شاعران و نویسندگان با زبانی شیرین ، طناز وجذاب آنها را بیان و حکایت می نمایند.

 

 


 
قاطر و داییش
ساعت ٩:٠٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٢ بهمن ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: قاطر و داییش ، شاعر بی ادعا

   ( قاطر و داییش )

اسب ، دایی جان استر می شود

شوهر این مادیان ، خر می شود (به قاطر گفتند پدرت کیه گفت داییم اسبه )

هر که بیش از ساعتی ور می زند

بچه اش لال و مفو ،کر می شود

ای مجردهای حیز و چشم چران

خانمت در حجله ات نر می شود!

در شب دامادیت هی جر بکش

توله ات چاقوکش و شر می شود

حرفهای شاعر بی ادعا

درٌ و مروارید و گوهر می شود

قدرت این میکروفن ها را ببین

لال و کر هم روی منبر می شود

گر بریزند آب روی بسترت

خشتک و پشت و پَسَت تر می شود

کارمند در زیر بار زندگی

روبه  شل یا که انتر می شود

بینی و چشم و دهان و مو و گوش

روی هم کله و یا سر می شود

در حساب و دفتر کَل ممتقی

بعد چل نُه .این عدد مَر (پنجاه )می شود


 
بی ادبی که ادب شد
ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٦ دی ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: بی ادب گوزو ، تربیت ، عادت های گند ، مشروطه و فک و فامیلش

تو محله ی ما یک مردی بود به اسم ...


 
اندر حکایت مغازه دار شلمزاری و پسر بازیگوشش
ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ دی ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: شلمزار ، تربیت معلم ، اردل -لردگان

                             (مغازه دار شلمزاری و پسرش)

مغازه داری در شلمزار، پسر خویش را سرکوفت زدی که تو هیچ کار نمی کنی و عمر در بطالت به سر بری. چقدر تو را گویم که قیمت اجناس را حفظ بنمای و کار کردن با ترازوی دیجیتال یاد گیر و یکی را دردو ضرب نمای و به مشتری انداز تا از عمر خود استفاده کنی و التذاذ بری.

اگر پنبه در گوش کنی و گوش نکنی تو را در دبیرستان محمد منتظری اندازم و از معلمان به جبر و اختیار نمره ستانم تا دیپلم گیری و با هزار ترفند و دوز و کلک تو را به دانشکده ی « تربیت معلم» فرستم تا معلم شوی و تا زنده باشی در اردل و ناغان و لردگان و فلارد، در به در و کو به کو شوی و در مذلت و فلاکت و ادبار بمانی و آنقدر آه و حسرت از جگر سوخته برکشی و هیچ کس به دادت نرسدتا در جوانی به ناکامی بمیری.


 
کاندیدای ریاست جمهوری -سردبیر بادی
ساعت ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ دی ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

þاینجانب سردبیرگاهنامه وزین وگرانسنگ وکثیر الانتشار"ندای بشارت" بسیارمباهات وافتخار میکنم وبر خود میبالم که بعد از سالهای آزگاردماغ مالیدن دردفتر وکاغذوسرک کشیدن دراین کتاب وآن جزوه وصدهاقلم خرد کردن ودوات تمام کردن واز رو نرفتن واز پا ننشستن ،به کوری چشم وزغی های حسود وعنود،کاری بس شگرف وعمیق کردیم که از میلیونها انسان یکی مثل اینجانب خاطی ،عاصی روسفید،ازپس انجامش برمیاید.آنهم گاهنامه ای که درتمام نقاط کشورحتی نقطه ای اقصی وبی نام نشان مثل شلمزارودرتمام بلاد چه اسلامی وچه کفرپخش میشود.ازعجایب وغرایب است که بعد از یک ساعت نایاب میشود وبه چندین چاپ می رود،افاده ای نمیکند،به چاپ زیرزمینی وسیاه هم میرسد.همه خواهان خواندن آنندچه چپی وراستی ومیانی وشمال شرقی وجنوب غربی .

منظور از چپی ها آنها هستندکه با دست چپ میخورند ومینویسندومی آشامند.منظور از راستیهاآنهایی هستند که با دست راست پینگ پونگ میکنندوآبشار وسوت میزنند.میانه ها در هیچ فرهنگی پیدا نشدند حتی دهخدا.شمال شرقی ها مردم خراسان میباشندوجنوب غربی هاآدمهای مجهول الهویه مثل این بنده فقیرمی باشند که مثل بیل پاک کن چوبی نه گم کردنشان غصه ای دارد ونه پیدا کردنشان ذوق وابراز شادمانی دارد

ولی دیگراینگونه نخواهم ماند اگرچه این مقام معنوی کمر شکن را بدست آوردم هرچه دیرتر ومصداق این بیت معروف:

   آنکس که بداند وبداند که بداند         باید برود غاز به کنجی بچراند

    آنکس که نداندونداندکه نداد          برپست ریاست ابدالدهر بماند

قصد دارم فتح البابی شودبرای پستهاومقامهای دنیوی واخروی وکلیدی وشاه کلیدی زمانهای آتی.

ازهمین جا با صدای رساودرهمین بلندگوومناره اعلام مینمایم که دوربعدکاندیدای ریاست جمهوری میهنم خواهم شدبترکد هرکه نمیتواندببیند.مگرانها پنج انگشتی هستند واینجانب شش انگشتی؟

مگر اینجانب از کروبی کمترهستم او سیکل مکتب داردومن لیسانس عالیه،ایشان آفتابشان لب بام است ومن درعنفوان جوانی وآن چیزها که میدانی .صدای ایشان از ته گور بالا می آیدوصدای اینجانب ازصور اصرافیل ونای داودی زیباتر ورساتر است.ایشان در کل این بلاد 13رای داشت،اینجانب با حساب سر انگشتی وسر پایی میان اقوام وقرباوخانواده واهل وعیال 25رای دارم.اگرایشان صورت پیروسیرت ناشکیلی دارداینجانب حسن یوسف وآزرم سیاوش دارم.فقط یک چشمه قدرت دست وعقلم رامثال بزنم،از همین حالا که نه به بار است ونه بداروبه قول دشمنان قسم خورده ام:خروسی وتوتکی ام هویدانشده است تمام پستهای کلیدی وزارت خانه هاودوایرداخله وخارجه راچیده ام ومهره گذاری نموده ام .تنهاجای حساسی که ازبس حساس است وهمه ومخصوصامجلس خیلی روی آن مانور میدهندوانگشت گذاشته اندونخواستیم که بیگداربه اقیانوس بزنیم. یکی رئیس پاسگای شلمزار میباشد،دوم رئیس کمیته امدادشهرستان وسوم هم رئیس اداره آموزش وپرورش خودمان.اگربه یاری حق وتوانمندیهای خودم ولطف و ثروت مردم رئیس جمهور شدم علاوه بر رئیس جمهوریم پست حساس مدیریت آموزش وپرورش خودمان راهم دودستی می چسبم که منطقه راداشته باشم که ازپشت به زمین سردوگرمم نزنند.

ازشماچه پنهان از این نقطه ترسی بردلم افتاده که نگوونپرس.قابل توجه کسانی که گشنه مرده ی پست ومقام هستندومی خواهندخدمت کنندنه قدرت وخودنمایی وجیب را به بانک تبدیل کردن وسرمشق والگویشان این بنده ی فقیروناچیز میباشدواین راهم بدانیدکه باعاصیان وخاطیان ومال مردم خورها ومفسدان اقتصادی ودانه درشتها،شدیدابرخورد میکنم آنهم چه شدیدی،واسمشان راداخل تابلو اعلانات کانون فرهنگی تربیتی بشارت شلمزار نصب میکنم.حالا هرکسی که فکر میکند که بله.....