طنز نوین

طنز نوشته ها ، دل نوشته ها ، سیخونک ها و پس گردنی های ...

داستان کوتاه " اینو میگن پا قدم "
ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ دی ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: داستان کوتاه اینو میگن پاقدم ، داستان طنز پا قدم ، فرماندار ، شلمزار و داستان طنز

                                         

                                          اینو میگن پا قدم

یکی بود یکی نبود ,در شهری به اسم شلمزار , همراه خدا , یه پسر کم عقل سبک سری بود به اسم احمد که بین دانش آموزا , معروف بود به احمد اشکم , دار و ندارش از دنیای بزرگ پر از نعمت و ثروت و نفت , فقط و فقط یه شکم گنده بود . روزی که خدا داشت عقل و هوش مردم این شهرو تقسیم می کرد و به هر کدوم یه عدس یا یه لوبی یا یه گردو تا یه پرتغال , عقل و شعور  می داد , این بنده ی خدا خواب موند و از عقل و درک ,  بی نصیب شد که شد .

احمد قصه ی ما در طول تمام سال هایی که به مدرسه می رفت , نه یه بار کتاب خرید و نه اصلا می دونست مداد و قلم و کاغذ و دفتر چیه ! صبح که از خواب پا می شد  تا تو چشاش می خورد , لباساشو می پوشید , چندتایی نون و هله هوله می چلوند تو کیفش , دستاشو می کرد تو جیبش , عین یه دسته بیل , شق و رق می اومد مدرسه , یه چند ساعتی رو تلف می کرد و برمیگشت خونشون و باز رزق از نو و روزی از نو  .

خدایی نکرده نبینم فکر کنین که یه وقت ,  معلماش در حقش ظلم کردن و ولش کردن به امید خدا یا ازش درس و مشق و تکلیف نخواستن ! همون طور که اول قصه گفتم , این احمد , عقب افتاده و کم عقل بود , مقصرم هیچ کس نیست , خدا این طوری خواسته بود و لا تبدیل لخلق الله .البته صورت و شکل ظاهرش هم طوری بود که هر کس تا نگاش می کرد تا ته خطو می خوند و می رفت , چه برسه به معلماش , برا اینکه بچه ها دستش نندازن و مسخرش نکنن , گوشه ی آخر کلاس  یه جایی بهش داده بودن و کاری به کارش نداشتن .

 خودشم از بغل دیوار می اومد و می رفت و نگاش از نوک کفشاش به اون طرف تر نمی افتاد . خداییشم اگه سالی و گاهی , معلمی جدید نا دانسته یا به زور بچه ها می اوردنش پای تخته تا درسی جواب بده , اصلا دو ریالیش جا نمی افتاد که جریان از چه قراره و درس , زنه یا مرد !؟

وقتی معلم یه سوالی ازش می پرسید , به شکل عجیب و غریبی خیره میشد تو چشا معلم , فک پایینشو , چار پنج سانتی جلو می کشوند , مثل مار هی زبونشو رو لباش می کشید و گر گر ,  آب دهنشو با صدای زیادی قورت می داد طوری که برآمدگی گلوش , سه جهار انگشتی به پایین حرکت می کرد و دوباره برمیگشت سر جاش . اگه کاری به کارش نداشتن , این وضع و فیگور , همین جوری تا شب ادامه داشت , بدون اینکه یک کلمه از دهنش بیاد بیرون .

ناگفته نمونه که هیچ وقت این ظلم رو در حقش نمی کردن و سر پا ایستادنش بیشتر از هفت هشت ثانیه طول نمی کشید , چون تا می زد تو فاز فیگور خیره شدن و فک و زبون مار و آب دهن و برامدگی گلو , کلاس چنان منفجر می شد که سقف و کفش جا به جا می شد و معلم   بی چاره , ناچار دست به شلنگ می شد تا کلاس از دستش در نره .

لابد دارین می پرسین که چنین آدمی باید می رفت مدرسه ی استثنایی , تو مدرسه ی عادی چه کار می کنه !؟ بله , متولیان امر هم اول به همین نتیجه رسیدن , دیگه از شماها که کمتر نیستن !

احمد چهار سالو در استثنایی گذروند ولی از بس درس نخوند و خودشو به کوچه ی علی چپ زد , یه حرف از الفبا رو یاد نگرفت چه برسه به عدد و ریاضی و حساب . تو همون کلاس اول هی در جا زد و درجا زد , تا سنش بالا زد و عذرشو خواستن و پروندشو گذاشتن زیر بغلش .

با این توفیق اجباری , یکی دو سال خونه نشینش کردن , احمد آقا هم هی خورد و خوابید و هی به وزنش اضافه شد تا نه نه اش به صرافت افتاد که :  خاک تو سرم , اگه بچم همین جوری بره جلو , یا به همین روزا می افته رو دستم و می ترکه یا از پر خوریاش خونمون خراب میشه و سر چل سرد باید بشینم .

پس چند باری بردش پیش حج محمد داروخانه ای و ایشون هم براش نسخه پیچوند که اگه به مدرسه برگرده و مشغول بشه , از مسخره شدن به دست بجه ها و جنگ اعصابا و خون دل خوردنا و رفت و آمدای بی نتیجه , لاغر میشه و خوردنش خود به خود کم میشه و درمون میشه .

پس نه نه احمد , چادرشو سر کرد , گوشه هاشو به پشت کمر محکم گره زد , چند تایی نون خالی تو زنبیل گذاشت , پرونده ی مدرسه احمدو با توکل به خدا برداشت , دست پسرشو محکم گرفت و راهی مدرسه استثنایی شد .

رفت و رفت تا به مدرسه رسید , سلامی به حاضرون کرد و در نهایت آرامش , شروع به خواهش و تمنا کرد , بعد به التماس افتاد و در آخرسر  , دست به فحش و گریه و کولی بازی شد که اسم یه دونه فرزند دلبندشو بنویسن و ازین نعمت الهی محرومش نکنن . مدیر مدرسه هم , نامردی نکرد و با رو کردن چند قانون و آیین نامه , زیر بار نرفت که نرفت .

وقتی دیدن که نه نه احمد چقدر تو چرتش خورده و همین حالا است که با یه نفرین یا کشیدن آه , خود و خاندانشونو که هیچ , عرش و فرش خدا رو نیز کن فیکون می کنه , کتاب آیین نامه ی آموزشی مدرسه رو برداشتن و شروع کردن به ورق زدن و خوندن و راه جلو پا -

 نه نه احمد گذاشتن که  ؛  نه نه جون ! : ببرش مدرسه ی عادی , اسمشو بنویس .

در آخر , برای رضای خدا و محکم کاری بیشتر که مبادا احمد وبال گردن خودشون بشه ؛ یواشکی چند تا تبصره و قانون و بخشنامه هم بهش دادن و شماره ی تلفن حراستو نوشتن کف دستش و راهیش کردن .

خلاصه دردسرتون ندم که نه نه احمد با کمی سختی و درگیری و با رو کردن اون تبصره ها که نزدیک بود مدیر مدرسه از تعجب شاخ در بیاره و به کوه بزنه  , اسم پسرشو نوشت و بردن نشوندنش تو کلاس اول ابتدایی .

قدمش مبارک شد و مقطع ابتدایی بدون امتحان , توصیفی شد . یعنی مردودی بی مردودی .    با گرفتن چند  نمره ی خوب و عالی و ای ... بد نیست , ابتداییو با خوبی و خوشی ,  پشت سر گذاشت و رفت راهنمایی .

اول و دوم راهنماییو ,  با هر ترفند و حیله و التماسی که بلد بود طی کرد , البته معلماش می گفتن :  این که پشت امتحانات نهایی سوم می مونه و اخراج میشه , چرا ماها آدم بده بشیم و گناش بیفته گردنمون !؟ این جوری شد که اول و دوم راهنمایی رو قبول شد و رفت نشست سر کلاس سوم .

از پا قدم خوبش , امتحانات نهایی سوم نیز برداشته شد و شدن داخلی . احمدم از خدا خواسته , با خوشی و خرمی و دل نهاده , راهنماییو تموم کرد و اومد دبیرستان .

همون طور که همتون می دونین , اول دبیرستان شوخی بردار نیست ,  یعنی هرکی شل بیاد چنان سفت می خوره که دل ضعفه می گیره  ! ولی احمد آقا , دستاشو می کرد تو جیبشو گاهی هم می ذاشت زیر بغل و مثل شاخ شمشاد می اومد مدرسه و می رفت , درس و مشق هم بکش . مثل یه بشکه می نشست سر کلاس , لام تا کام حرف نمی زد یعنی بلد نبود , اصلا کسی ندیده بود که حرف بزنه . شاید لال بود ولی کر نه ! چون هر وقت صداش می زدن متوجه میشد , از رو عادت , خیره میشد تو چشا طرف و بر و بر ,  به قدری نگاش می کرد تا طرف بگه غلط کردم یا پاشه بره .

خلاصه کج دار و مریز , طی شد تا رسیدن به امتحانات خرداد ماه . ایشونم طبق عادت , بدون اینکه نقطه ای در برگه بذاره , همه رو صفر اورد و یه ضرب مردود شد . شهریورم همین آش و همین کاسه شد . از اونجایی که از مال دنیا هیچی نداشت الا یه شکم گنده , ولی پا قدم سبک و مبارکی داشت , آخر شهریور , یه بخشنامه وزارتی به مدارس اومد که پایه ی اول دبیرستان مردودی نداره و مدیران و دبیران باید کاری بکنن که همه ی دانش آموزا برن کلاس دوم .

احمد خان که بلا و گرفتاری تا نرمی گوشش نزدیک شده بود  ولی به خیر و خوشی تموم شد , باز خوشحال و کیفور , یواش یواش , دبیرستانو تموم کرد و داشت خودشو برا کنکور و دانشگاه آماده می کرد .

دوباره از پا قدم خوب و سبکش , که هیچ جا قبول نشد , چند تایی دانشگاه مثل فارسون و شلمزار , بدون کنکور شروع کردن به ثبت نام و پذیرش , احمد آقا چون فقط از آب گل آلود بلده ماهی بگیره ؛ افتاد به تقلا و تلاش تا به دانشگاه بره . پس به کمک دوندگیا نه نه ی پیرش و کمک هزینه ی چند تا آدم خیر و اداره و نهاد , رفت ثبت نام کرد و رفت زیر اسم و رسم دهن پاره کن دانشجوها .

از اونجا که دانشگاه آزاد فقط پولو می شناسه و کاری به کار درس و مشق و سواد و علم نداره , پس آفتاب جایی زد که دل دزد می خواست . پس احمد خان با معدلی عالی , لیسانس مدیرتشو گرفت و راهی سربازی شد . شورای پزشکی صورت جلسه کردن که وی هفتاد هشتاد درصد عقب افتاده هستش , پس کارت معافیت پزشکی رو گذاشتن کف دستش .

چی از این بهتر ؟ لیسانس مدیریت داشته باشی و کارت پایان خدمت نیز تو جیبت ! از پا قدم مبارک و سبکش مثل باد ,  استخدام شد و یه صندلی خوشکل با تمام مخلفات در فرمانداری شلمزار نصیبش شد . صاحب چنان کیا بیایی شده بود که اون سرش که هیچ ,  این سرش هم ناپیدا بود !

از بس قدر درس خوندنو می دونست و می فهمید , در کنار کار , فوق لیسانو از دانشگاه آزاد شهرکرد گرفت و بدون فوت وقت , ارایه داد , ترفیع درجه گرفت و شد معاون فرماندار .

دیگه باید فهمیده باشین که احمد اقا بدون پشت و پناه و پول و زور تا اینجا اومده  و خودشو رسونده بود , پس خدا به داد از حالا به بعد برسه که هم پول داره و هم زور و آشنا !

دیگه ملتفت شدین که از حالا به بعد این آقا چی میشه ؟ بله , به پیشرفت و درسش ادامه داد تا چندین دکترای متفاوت مهندسی و پزشکی و انسانی گرفت و همین طور چندین شغل و پست درشت و کلفت کشوری .

 این جور که شنیدم یکی از نامزدهای پست ریاست جمهوری همین دوره ای که داره میاد

, هست و همون طور که همتون متوجه شدین و می دونید که چقدر پا قدمش سبک و مبارکه , به دلم افتاده و برات شده که با حداکثر آرا , می شینه رو صندلی ریس جمهور .

                       قصه ی ما به سر رسید                         کلاغه به خونش نرسید   

                                      ولی احمد به رییس جمهوریش رسید  

                      رفتیم بالا دوغ بود                            اومدیم پایین ماست بود

                            قصه ی ما حضرت عباسی , عند واقعیت راست بود                                      


 
علت خشکسالی
ساعت ٤:۱٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٧ دی ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: شعر سپید ، شعر نو و نیمایی ، قالب سپید ، شعر خشکسالی

زمستان که می آید

نمی دانم چه مرگم می شود !؟

در این سرما که عطش معنی ندارد

چنان عطشی برای بوسیدنت به جانم می افتد

که اگر تمام برف و یخ های کوه زره را یکجا ببلعم

دلم سیراب نمی شود .

از فکر لمس تنت چنان گُر می گیرم

چنان هرم نفس هایم زبانه می کشد

که رعد و برق را می سوزاند .

آهای مردم ... فهمیدم که چرا خشکسالی است ؛

هفت هشت سالی است که من عاشق شده ام

... عطش یک بوسه

... گر گرفتگی لمس بدن

... و هرم نفس های من.

یا من را به او برسانید .....

یا هیچ...

در زیر خاک هم دست از سرتان بر نمی دارم

و خشکسالی نابودتان خواهد کرد .


 
قالب تک بیتی یا مفرد
ساعت ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ دی ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: پشت کوهی ، همسایه ی خورشید ، تک بیتی ، شعر مفرد

 

    به صفت پشت کوهی مسخره ام نکنید

                 خورشید ، همسایه ی دیوار به دیوار من است .