طنز نوین

طنز نوشته ها ، دل نوشته ها ، سیخونک ها و پس گردنی های ...

سفر به شلمزار - طنز
ساعت ۸:٥٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ اسفند ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: شلمزار و سفرنامه ، متادون و شلمزار ، طنز سفرنامه شلمزار

                            طنز   سفر به شلمزار    - ؟؟؟؟کلاس سوم ؟؟؟

شکر و سپاس بی نهایت معبودی را که شلمزار را چون نگینی زیبا در کل هستی قرار داده شهری با فرهنگی خارق العاده و مردمانی خارق العاده تر...

شکر و سپاس دیگر خدایی را که مسئولین زحمت کشی را به شهر ما روانه کرد که تلاششان جز خدمت به مردم نیست و به هر دری می زنند و از جان خود می گذرند تا خواسته های مردم را اجرا کنند. مسئولین انتقادپذیری که تا کلامی درباره شان می گویند دو گوش را چهار گوش و چندتای دیگر به امانت می گیرند تا انتقادات را بشنوند ، نه از آن جهت که کارخود را اصلاح کنند و یا از آن استفاده کنند بلکه به جهت آنکه آنرا چون نامه ای سر به مهر در سینه نگه دارند تا وقتی گذر پوست به دباغ خانه افتاد حسابی از خجالتتان در آیند و کاری کنند که تا آخر عمر از کسی انتقاد نکنید.

 یاد دارم ،دوش ، جوانی مرا بدید و بفرمود ای پیر !  ما را سخنی گوی که به کار آید و چراغ راهمان باشد.

پس شرح حال سفری را برایش بازگو کردم که شاید مورد اندرز همگان شود و آن از این قرار است :

به یاد می آورم در دوران جوانی نام و آوازه ی شهر شلمزار را زیاد شنیده بودم و حیران مانده بودم که چرا نام آن را شلمزار نهاده اند؟ بعد از رجوع و سرک کشیدن در کتابهای جغرافیایی و تاریخی و اطلس ها پی بردم که از دو حال خارج نیست :

یکی شُل + مزار یعنی مزار های شُل و دیگری شَل + مزار یعنی مزار های شَل.

پس دیدم که مربوط است به مزار هایشان. با خود اندیشیدم که باید طرفه مکانی باشد همه ی دارایی ام را توشه ی راه کردم و مقداری ارز شلمزاری تهیه کردم و اسبسی تند پا خریدم و به سمت این دیار هجرت گزیدم. پس از پیمودن فرسخ ها راه  و گذشتن از کوه ها و دره های صعب العبور تابلو شلمزار از دور به نظرم رسید ،گردنه ی سختی جلویم ظاهر شد اسبم توان راه رفتن نداشت پیاده شدم و افسار اسب را گرفتم و به دنبال خود کشیدم ، همین طور که آهسته آهسته راه را می پیمودم تابلوهای رنگانگ مرا متوجه خود ساخت. تابلوهایی که هر یک خوبی ها و زیبایی های شهر را به تصویر کشیده بود : به شلمزار شهر فرهنگ و تاریخ خوش آمدید – به سرزمین گنبدهای نقره ای خوش آمدید – به شهر علم و ادب خوش آمدید و چند تابلوی دیگر با همین مضامین . خوشحال و شادمان بودم از اینکه پس از گذر سالها به آرزویم برسیدم.

در ورودی شهر ،دو سه نفر با لباسهای عجیب و غریب ایستاده بودند موهای فرفری که از بغل بر روی گوشها افتاده بودند و از پشت سر، تا وسط کمر میرسیدند . شلوارهایی معروف به چینی که سانت به سانتش جیبهایی بود باد کرده که خدا میداند  چقدر کاغذ و پارچه و علوفه در آنها چلانده بودند تا باد کنند و بچشم آیند. دستمال هایی دور گردن و دست، تسبیحی بلند آبی اندر دست که فقط دور دست می پیچیدند و باز میکردند و زنجیر های کلفت همانند قلاده به گردن سگ، کاپشنی تا روی ناف و کفش هایی ساقه بلند به پا و طوری شلوار ها را در جورابشان کرده بودند که گمان کردم می خواهند گل پاچل کنند. خیال کردم راهزن اند نزدیکتر که شدم دیدم هی بند انگشتش را نشان می دهد. متعجب شدم. بعد فکر کردم دارد متلک می اندازد و چیزی حواله ام می کند. با هزار فکر نزدیکتر شدم دیدم می گوید نیمی و تیغ دارم. فروشی است و هی اطرافش را می پایید. گفتم خدایا این دیگر چه شهری و مردمانی است و منظور از نیمی و تیغ چیست؟

دقیق تر شدم، دیدم چیزی را آهسته از جورابش بیرون کشید و گفت چهار هزار ارز شلمزاری می شود. گفتم باید دیوانه باشد چون یک گونی  سیب زمینی می خرم صد ارز شلمزاری این را چه شده و چه چیزی است که یک بند انگشت کاغذ و پلاستیک را به این قیمت می دهدو در این فکر داشتم دیوانه می شدم که صدای آژیر بلند شد و آنها نیز به چاک زدند ، مثل جن بسم الله شنیده .

  مسافتی نه چندان طولانی را پیمودم و به درویشی برخورد کردم که از خستگی نای نفس کشیدن نداشت. از او خواستم تا مرا به مکانی نکو راهنمایی بگرداند تا چند ساعتی در آنجا خستگی از تن در کرده و نفسی تازه کنم و بعد از آن به جاهای دیگر شهر بروم و به تجارب خود بیفزایم.

آن سالخورده گفت به دریاچه شلمزار برو که مکانی به ز آن نیابی و مکانی به بزرگی و جمال آن من تاکنون در هیچ جای دیگر دنیا ندیده باشم. بعد ها فهمیدم که آن درویش به غیر از شلمزار به جای دیگری سفر نکرده است.

من که سالها در کتب نجوم و علوم جغرافیا و زمین بسی تفکر و تفحص کرده بودم در عجب این سخن بماندم و بار دیگری در کتب خود سیری کردم که نکند چنین مکانی بوده و من آن را فراموش کرده باشم اما چنین نامی در هیچ فرهنگ پارسی و غیر پارسی و عربی و زبانهای زنده و مرده ندیدم.

 در این لحظات خوشحال شدم که می توانم اولین نفری باشم که نام آنرا ثبت کنم و با این کار بر شهرت و آوازه ام بیفزایم. به سرعت نشان را از درویش بستاندم و راهی آن دیار گم نام شدم ، با هزار مکافات بالاخره راه را بیافتم و عجب دیگر من از این نشان بود که به گونه ای طراحی شده بود که تا این همه درجا نمیزدی راه را نمی یافتی و من اگر آن زمان کتاب گینس در دسترسم بود آنرا خودم  در قسمت آدرس های نایاب دنیا به ثبت می رساندم.

پس از گذر از راه پیچ در پیچ و کم عرضش که نزدیک بود چند باری از  پیچ های ناگهانی اش به درون جوی آب پرتاب شود بالاخره به نزدیکی های دریاچه رسیدم.

مردانی با لباسهای عجیب اندر غریب به صف ایستاده بودند خیال کردم راهزن اند نزدیک تر شدم دیدم بدون خشونت و استفاده از سلاح دست را جلو آورد و تقاضای سکه کرد. خیال کردم که گدایی است ، یک سکه شلمزاری بدادم ، عصبانی بشد و بگفت با این حلوای جمعه شب پدرت را بپز ، عوارضت را بده !

من که تا کنون چنین نامی به گوشم نخورده بود خواستم که بیشتر توضیح دهد ناگهان یقه ی لباسم را بگرفت ، تازه متوجه عرایضش شده بودم. اینان همان راهزنان بیابان بودند که با لباسی نیکو تر و خشونتی کمتر اقدام به گرفتن اموال مردم می کردند. هرچه سکه برای خرید سوغاتی و اقامت گاهم گزارده بودم دادم تا وارد محدوده دریاچه بشدم و تعجب بسیار کردم از این امر.

انگار تکه ای از بهشت را  به امانت دست اهالی شهر داده بودند ولی به جای ملائک و فرشته و حوری ، گروهی الواط موتور سوار سیاه پوش غداره کش آنجا را تسخیر کرده بودند ، نگینی با اسم اعظم ولی در دست دیو و اهریمن ، از زیبایی ها و جمالات و کمالات این سرچشمه ی عظیم که به جرئت می توان آن را دریا نهاد  سخنی نرانم که خدای ناکرده چیزی را از قلم کم نهم و موجب کم ارزش شدن نام آن بشوم.

بعد از کمی استراحت و لذت بردن از طبیعت و آن هوای صاف بدیدم گروهی با لباسهای حیرت انگیز با سرعت زیاد به سمت من می آیند حیال کردم قوم اجنه هستند و برای هجوم و غارت به آن منطقه سرازیر شده اند. آنان سوار بر ارابه ای بودند حیرت انگیز که دو چرخ بیش نداشت و صدای بسیار می داد و هیچ اسبی آن را نمی کشید. بعدها در سفرهای دیگرم پی بردم که نام آن موتور ایژ بوده است. من که از ترس پشت خار و خاشاک پنهان شده بودم تمام حرکاتشان را زیر نظر بگرفتم ، دیدم دور هم نشسته اند و دائما خنده می کردند . ظرفی را با خود همراه داشتند  مانند کوزه ای بود که حتی درون آن هم معلوم بود  مایعی سرخ گونه درون کاسه هایی بلند بریختند و به هم  زدند و به سلامتی  گفتند و سر کشیدند ، چنان حالشان تغییر کرد که گمان کردم معجون های افزایش قدرت و ضد سر درد و افزایش هیجان و آن چیزهایی که در ماهواره تبلیغ کنند با هم نوشیده اند .

در این موقع حرکاتی از ایشان سر می زد که من در حیرت آن مانده بودم . قهقهه هایی شیطانی در میکردند و بعد مثل گله ی گرگان ، همه ، یکی را به وسط میدان می انداختند و یکی تنبون و تنپوشش را در می آورد ودیگری مشت و لگدش میزد و دیگران مثل کشتی کج کاران، انواع فن روی آن وسطی پیاده می کردند و از عجایب این بود که آه و ناله نمی کردند و فقط قهقهه می زدند  و روی زمین غلط می خوردند. بعد شروع کردند به پراندن حرفهای رکیک و دشنام به زن و کودک مردم.

در چشم به هم زدنی تمام جمعیت بار و بندیل خود را به کول گذاشتند  و از آن محیط امن الهی فراریدند.

با خود گفتم که اینها اول شهرشان تابلو زده اند به مهد فرهنگ خوش آمدید! این دیگر چه فرهنگ و هنری است! پس خواستم تا از ماوقع مطلع شوم به نزدشان رفتم و سلامی عرض بنمودم. اما جوابی نشنیدم متحیر گشتم خواستم چیزی بگویم که مرا بلند کردند و فریاد زدند یک .................... دو ................... سه .............. شالاپ ............... خود رامیان آب زلال و تمیز دریا دیدم. من که تا آن زمان همه ی زندگیم را به دنبال علم و تعلیم بودم و هیچگاه فکر نمی کردم که چیزی غیر از درس و علم به کار آید ، هیچگاه سراغ شنا نرفته بودم ، همه ی انچه را که تا آن موقع خوانده بودم یکبار دیگر مرور کردم و با احتساب جهت وزش باد و جریان آب و تابش خورشید و چرخش وضعی زمین و نیروی جاذبه بالاخره خودم را به زحمت از آب بیرون کشیدم .

 مثل موش آب کشیده ، جانم را برداشتم ، با سرعت روی اسب پریدم و  به سمت شهر روانه شدم. در شهر غوغایی برپا بود ، نمی دانم چگونه خبر برسید که من بیامدم و دوباره حیرت زده شدم از این سرعت انتشار اخبار در این شهر ، در اطرافم هیاهویی برپا بود.

مردم مهمان نواز، صمیمی و با فرهنگ شلمزار هریک می آمد و مرا به خانه خود دعوت می کرد. تعجب های من هرلحظه زیادتر می شد، چون من در هیچ سفرنامه ای نخوانده بودم که آنقدر مردم این شهر مهمان نواز هستند.

خوشحال شدم که توانسته ام با قدوم مبارکم به آنجا فرهنگشان را دگرگون کنم. هر یک از جمعیت سعی داشت به گونه ای مرا به خانه اش ببرد.

در آن هیاهو ، سالخورده ای را دیدم که با خود زمزمه می کرد : اگر مردم ، جوانی بیکار نداشته باشند تا این مرد او را به سر کار نهد یا در جایی استخدام کند ، هیچگاه اینقدر از او استقبال نمی کردند و این همه اصرار نمی کردند.

 به روی خود نیاوردم ، همراه یکی از آنها به راه افتادم و به او گفتم به خانه ات نمی آیم ، فقط می خواهم سبک خانه و زندگی تان را ببینم شاید برایم جالب باشد !

به خانه ی مرد رسیدیم. در خانه را باز کرد ، تا زیر سقف پرشده بود از انواع  کیسه های برنج هندی و تایلندی و پاکستانی و افغانی و ترکی ، اتاق ، نفسش بالا نمی آمد .

 پرسیدم: این دیگر چه سری است !؟ چیست ؟ بگفت : این شغل و در آمدم باشد ، بگفتم بیشتر بگو . گفت: در زمان ارزانی برنج می خرم و انبار می کنم یا وقتی برنج دولتی عرضه بشود تمام اعضای خانواده و فامیل و غریبه و حتی کارگر سر چهار راه و میدان را به اصلاح و زور و پول  در صف گمارم و صدها کیسه و گونی دریافت  کنم و در زمان های بی برنجی به قیمت گزافی دوبله و سوبله  فروشم. گفتم که تجربه ی خوبی بود ولی در دل گفتم ای لعنت بر پدر و مادرت که تو را پس انداختند که دهنت برای چس هوایی باز باشد !

بیا برویم و شهر را بگردیم . راه افتادیم ، اسب را به فردی سپردیم و پیاده رفتیم. از گرمای هوا و آسفالت درجه یک ، احساس تشنگی شدیدی به من دست داد . دکانهایی دیدم در کنار هم ،با پرده هایی از رنگ های قرمز و آبی  و پشت درشان یک تکه لباس که نه، کهنه ی آفتاب سوخته زده بودند، گمان بردم مغازه ی دست دوم فروشی است گفتم حتما جرعه ای آب در مغازه دارد که به من بدهد ،به طور اتفاقی وارد  یکی از انها شدم یکباره خودم را در میان سی چهل زن و دختر دیدم که نمیدانم چگونه خود را در آن مغازه کوچک جا داده بودند. دهنم را باز کردم که بگویم استغفرالله ، این جا دگر کجاست !؟

ناگهان هزاران وسیله از ماهی تابه و قابلمه و پیاله و جارو و دمپایی و کیف و کفش و تف و مف و ...خلاصه هرچه دم دستشان بود و به دستشان می رسید از بنده خقیر دریغ نکردند و حسابی به خدمتم رسیدند ، درست مثل گروهی زنبور که به سر آدمی لخت می ریزند و تافرار نکنی رهایت نمیکنند. و هزاران فحش و متلک و  حرف ناشنیده نیز از ایشان شنیدم و زیر سبیلی رد کردم .

در حال فرار پی بردم که شلمزار مهد فرهنگ و تاریخ نیست بلکه مهد و گهواره ی مغازه های زنانه می باشد چون در هر کوچه و برزن و میدان، صدها گونه از آنها با پارچه های قرمز کذایی خود نمایی می کند.

 با چنان شتابی خودم را از آنجا بیرون انداختم که اگر به سمت فضا می رفتم دورترین قمر و سیاره را کشف و تسخیر می کردم و دیگر احتیاجی به میمون و رییس جمهور نیز نداشتیم .

 چند قدمی  آن طرف تر دکانی دیدم که بر سر درش حک شده بود : «مواد غذایی شلمزار» . با هزار ترس و لرز از اینکه دوباره اشتباه روم و سوراخ دعا را گم کنم داخل شدم ، در آن هر چه بخواستی بود ، از جان مرغ تا تخم آدمی زاد .

 از دکاندار طلب جرعه ای آب کردم،  سر و وضعم را خوب ورانداز کرد بعد کوزه ای آب بیاورد و بگفت : مهمان ما باش! من که احساس کردم باید به جایش سکه بدهم گفتم چقدر می شود ای مرد جوان! ؟بگفت:هزار سکه شلمزاری .من که سکه زیادی همراه خود نداشتم و از گرمای هوا دیگر طاقت تشنگی را نداشتم . کارت عابر بانک یارانه ام را از زیر شالم بیرون کشیدم و پولی را که برای کفن و دفنم گزارده بود ، پولی که با آن می شد یک خانه مجلل دربهترین جای شهرم بخرم دادم و یک کوزه ی آب خریدم ، همین جا بود که تعجباتم سر ریز شد و از مرد خداحافظی کردم و رفتم که اسب بستانم و بروم ، پلیس راه این شهر ، چندین بار، جریمه اش کرده بود و برگه هایی را زیر افسار و پاردمبش چسبانده بودکه سر به فلک میزد .

 کسی که مسئول نگهداری اسب بود دقایقی حساب و کتاب کرد و بگفت به خاطر نگهداری اسب ، خورد و خوراکش ،آبی که خورده ، هوایی که از شهر شلمزار مصرف کرده، فضای فیزیکی که از این شهر اشغال کرده ، مقدار غیر قابل شمارشی سکه می خواهد.

 من که از پس پرداخت آن همه سکه بر نیامدم، مجبور شدم هم اسب را بدهم و هم کارت یارانه ام را به طور کامل به او واگذار کنم و هم یک کتک حسابی خوردم که هر وقت به فکرش می افتم بدنم درد می گیرد.  در آن لحظات بود که دو پا داشتم و دو پای دیگر هم نزول صدی هفتاد بکردم و به سرعت سگ تازی از آنجا دور شدم و به خود قول داده ام که دیگر هیچ وقت به آنجا نروم و از همان موقع، درس و علم و تحصیل را رها کردم و در سنگ مستراح ریختم و یک آفتابه نیز پشتش ریختم و به دنبال هنرهای دیگر مثل احتکار و فروش برنج و فروش قرص و شربت متادون رفتم و در خیابان رسالت در بین دکان آبیار و حج میرزا مغازه ای دایر کردم و شاگردی در آن نشاندم جهت حفظ ظاهر ،که در عرض چند ماه به اندازه ی تمام عمر دانشمندی ام ، پول دراوردم و سود کردم و گردن کلفت کرده ام تا کور شود هر آنکه نتواند دید !!!

داشتم نفسی تاره می کردم که صدای خر و پف جوان مرا به خود آورد و از تعریف ادامه ماجرا باز داشت.


 
داستان کوتاه تا نباشد چوب تر ...
ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۱ اسفند ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: داستان حضرت ابراهیم ، تا نباشد چوب تر ، نمرود و ابراهیم ، عاقبت کبر و غرور

                                       داستان کوتاه تا نباشد چوب تر ...

برداشت آزاد از داستان حضرت ابراهیم و نمرود

نمرود، کفری است و دارد با خودش حرف می زند : « شیطان می گوید سرش را بزنیم و کف دستش قرار دهیم تا .....» شیطان مهلت نمی دهد حرف نمرود تمام شود، با کرنش و تعظیم خودش را به نمرود نزدیک می کند  و با حالتی چاخان می گوید: « من سگ کی باشم جلو خداوندگار آسمون ها و زمین چیزی بگم ولی اگه مصلحت می دونید تا جلادو صدا بزنم !»

ابراهیم نگاه غضبناکی به شیطان می اندازد و جواب می دهد : چرا کفر می گویی شیطان؟ خالق آسمانها و زمین دیگر چه صیغه ای است؟ چرا هندوانه زیر بغل جناب پادشاه می گذاری؟ همین شماها، چنین حرفهایی می زنید که جناب نمرود هم خواب نما می شوند و اسب برشان می دارد و ادعای خدایی می کنند. بعد رو به پادشاه کرد و با حالتی دلسوزانه گفت : درست است که پادشاه، ولی نعمت مردم است ولی خودش نیز مثل هزاران چیز دیگر، آفریده ی خداوند یکتا است که جان همه ی ما در دست او است .

نمرود از این حرف ابراهیم به پر قبایش بر می خورد و جواب می دهد: البته که باید از این حرفها بزنید، اگر همان بار اول که بت ها را شکستی و در آتشت افکندم، باید دستور می دادم تا هزاران لیتر نفت و بنزین رویت می ریختند تا هیچ چیزت باقی نمی ماند که حالا برایم شاخ نشوی.

ابراهیم جواب داد : با گفتن من خدایم، من خدایم، که خدا نمی شوید، از حلوا حلوا گفتن که دهان شیرین نمی شود , مگر یادت رفته است آن بار آخری که خواستی به جنگ خداوند در آسمانها بروی، چه بلایی سرت آمد؟ به خیالت با چند تا عقاب دست آموز و یک کمان و شمشیر، می خواستی خداوند را به زیر بکشی که همه نتیجه اش را دیدند.

نمرود نهیب زد : ابراهیم ، پایت را از گلیمت درازتر نکن. اگر این بار مشمول غضب ما بشوی ، دیگر از دست خودت و خداوند نادیده ات کاری بر نمی آید. این تو بمیری از آن تو بمیری هاست.

ابراهیم :  پای من دراز نیست , گلیم کوتاه است ! غضب شما را چندین بار چشیده ام , خدا خدا کن یک بار غضب خداوند را نبینی و نچشی زیرا  اگر چوبش به تنت نشست دیگر ...  . فقط به نمرود خیره می شود .

شیطان که تا این لحظه ساکت همه چیز را زیر نظر دارد به وسط میدان پرید و گفت: ای ابراهیم بترس از زمانیکه من و خداوندگارم، دست در دست هم غضب کنیم و این غضبو عملی کنیم. اون وقت که از پیامبری و ارشاد که هیچ، از تولدت هم پشیمون میشی.

ابراهیم نیش خندی می زند و جواب میدهد: تا خداوندی که خالق آسمانها و زمین و من و شماهاست، پشت و پناهم می باشد و هدایتم می کند. شماها نمی توانید به صد کیلومتری من نزدیک شوید.

شیطان با حالت تمسخر: اُه ، اُه ... چه حرفا .... صد کیلومتری .... من که الان در یک قدمیت ایستاده ام.

ابراهیم : این کنایه است بی سواد !

نمرود نزدیک شیطان می شود و در گوشش میگوید: هزار بار گفتم حواست باشد سوتی ندهی .

ابراهیم : اگر عقل و شعور داشت و سوتی نمی داد که الان داشت با خوش و خرمی در بهشت، با خداوند نشست و برخاست می کرد و مقامش را حفظ مینمود ، نه این که الان ............ .

شیطان به وسط حرفش پرید که : اولا اون سوتی نبود . به این میگن استراتژیک، پلتیک ، فکر.

نمرود که نمی دانست جریان چیست و این دو نفر از چه حرف می زنند، روی میز جلوش کوبید و گفت : جریان این سوتی و استراتژیک دیگر چیست! جناب شیطان! نکند باز دسته گل به آب داده ای که آبرویمان را ببرد !؟

شیطان بادی در غبغب انداخت و گفت : نترس خداوندگار من ، بچه ی شیر پاک خورده به خداوندگارش می بره. داره جریان اون میوه ی ممنوعه واخراج آدم و هوا از بهشت رو میگه.

جناب ابراهیم! اگه اون کار برا من آب نداشت، برا شما که نون داشت , اگه اون کار بزرگو نمی کردم، شما 124 هزار پیامبر که باید می رفتین گاراج ,از گشنگی می مردین. اگه همه لعن و نفرین می کنن، شما پیامبرا بایستی به جونم دعا بکنین.

ابراهیم جواب داد : عجب خودت میبری و خودت هم می دوزی؟ صدای کلنگ مزارت بلندشده , بعد از چند هزار سال هنوز نمیخواهی آدم بشوی، باشد قبول , تو دست از سر آدم ها بردار تا ما از گشنگی بمیریم. من راضیم.

نمرود به شیطان تشر زد که تو از مقربان خاص ما هستی، حق معلمی به گردنمان داری ,حرمت خودت که به جهنم , حداقل حرمت مارا حفظ کن, با عوام اینقدر دهان به دهان نشو و یک به دو نکن.

بعد با لوندی و خوشی خاصی سرش را نزدیک گوش شیطان برد و گفت : البته امروز چون آخرین روز حیات ابراهیم می باشد، اجازه می دهیم که خوشحالش کنی. بعد از این که ابراهیم را به نزد خدای آسمانها و زمینش فرستادیم ، بدون تاخیر دستور می دهیم تا تمام اُمَتَش را نیز به دنبالش بفرستند تا از دیدن هم مشعوف شوند.بعد رو به ابراهیم کرد و گفت : البته اگر بدانی که چه خوابی برایت دیده ایم همین جا قالب تهی خواهی کرد! - داشت چشم در چشم ابراهیم این حرفها را می زد و آخرش را با یک چشمک چاشنی داد -که یکی از نوکرها سراسیمه داخل شد و بعد از تعظیم به اطلاع پادشاه رساندکه سوگلی حرم غش کرده است. نمرود دو دستی روی سرش می زند و با گفتن خاک بر سرمان شد خارج می شود.

شیطان که موقعیت را جور می بیند با دل نهادگی بر تخت نمرود تکیه می زند و به ابراهیم می گوید: یه آش می خوام برات بپزم که سه چهار وجب روغن روشه، اونم روغن کرمانشاهی ، یه مشت کور و کچل و گدا دور خودت جمع کردی یه دین اوردی و اسمشم گذاشتی یکتا پرستی که چی؟ مگه ما هزار تا خدا داریم ؟ ما هم یکی داریم به اسم نمرود با این تفاوت که خدای ما جلو چشمه و قدرتمنده ولی خدای تو , تو آسموناس و قابل دیدن هم نیست.

من حقو به تو می دم البته وقتی غیر از من و تو کسی نباشه، من که خودم هزاران سال عبادتش کردم و در خدمتش بودم، ولی قسم خوردم به تلافی اون کارش، تا دنیا دنیاست رو آدماش تلافی کنم البته تا حالا به قولم وفا کردم و هشتاد نود درصد آدما رو از خدا و دین گمراه کردم. چنان روشون کار کردم که با بلدوزر نمی تونی تکونشون بدی، اون ده درصدو نیز امروز با کمک نمرود شرشونو می کنم. تا تو این دنیا خر هست عموت پیاده و در مونده نمی مونه، از خودتم چنان تو گوش نمرود خوندم  که یه ساعت دیگه بیشتر زنده نیستی. اگه جات بودم، می نشستم و وصیتناممو می نوشتم.

ابراهیم با تمسخر پوفی کرد و گفت : بگو انشا الله

شیطان: چنان رو این نقشه کار کردم که نه انشاالله می خواد و نه مو لا درزش میره .

ابراهیم: خیز گربه تا در مطبخ می باشد. یک چیزی بگویم تا شادیت کامل شود ؛ کعبه و حج که یادت هست مراسمی اضافه شده که با پرتاب سنگ , پوست از گرده ات بر می دارند .

شیطان ابروهایش در هم می رود . افغانی می کند , کش و قوس ترسناکی به بدنش می دهد و به طرف ابراهیم خیز بر می دارد ، بعد مثل اینکه یک دفعه چیزی به یادش آمده باشد سر جایش می ایستد و با انگشتانش به حساب و کتاب می پردازد. بعد از لحظاتی، خنده ای مخصوص به ابراهیم تحویل می دهد و می گوید : مگه سالی چندنفر می تونن به کعبه برن و دواسمی بشن. قطره ای از دریایی , خیالی نیست. اینم برای خودش یه تاکتیکی است ولی پاتکو ببین که از آستین این جناب در میاد ! تو آزمایشگام، الان صدها ساله که دارم رو یه ماده ی عجیب و غریب کار می کنم , امروز رو چند نفر آزمایشش کردم و جواب داد. اسمشو گذاشتم شراب , تو اختراعاتی که تا حالا داشتم این پادشاهشونه ، آسه ، خاج دله ، بعد نوک پنج انگشتش را به هم چسباند , به طرف دهانش برد , بر آنها بوسه ای صدا دار زد و در هوا بازشان کرد.

ابراهیم جواب داد که زدی ضربتی ، پس ضربتی نوش کن. خداوند به من جمله ای آموخته که هر کدام از یکتا پرستان ادایش کند، آه از نهادت بلند می شود، آتش به جانت می افتد و ریشه ات خشک می شود.

شیطان حس فضولی به جانش می افتد و با ترسی، چشمانش بر دهان ابراهیم قفل می شود ولی به خودش می آید و می گوید: از چونه کم کن و بذار رو مبلغ، فکر می کنی داری بچه می ترسونی و گول میزنی، ما از این بیداش نیستیم که با این باداش بلرزیم. انقدر جمله های عجیب و غریب و چیزا بدی شنیدم و دیدم که دیگه پوستم کلفت شده , انقدر مار خوردم تا افعی شدم .

ابراهیم با خنده تلخی می گوید: رجز خوانی لازم نیست، دزد حاضر و بز حاضر ، پس بگیر که نوش جانت باد. با صوت شیرین و خاصی شروع کرد به خواندن « اعوذ با الله من الشیطان الرجیم » بسم الله الرحمن الرحیم ,

 ناگهان شیطان بی قرار می شود . بر خود می پیچد، بانگ می زند، نهیب می زند ، انگشت در گوشهایش می کند و غش می کند و روی زمین  ولو می شود , انگار صدها سال است که مرده است.

ابراهیم در حال تکان دادن سر به چپ و راست، بالای سرش می رود ، خم می شود و با نوک پا چندین بار به پهلویش می زند و زمزمه میکند: پس کو آن همه دبدبه و کبکبه ، ال می کنم , بل می کنم، به چه ات می نازی بدبخت روسیاه رانده شده !؟

شیطان تکانی می خورد و هر چه زور می زند تا از زمین بکند، نمی تواند، انگار او را به زمین جوش داده اند . بعد از چند بار تقلا، از زمین می کند، مثل آدم های مست نمی تواند تعادلش را حفظ کند ، چند باری چشم هایش را می مالد و با انگشت گوشهایش را تکان می دهد و من مِن کنان میگوید: این دیگه چه ورد و شعبده ای بود، تو عمر چند هزار ساله ام، چنین چیزی نه دیده بودم و نه , شنیده بودم . به طرف کوزه ی آب رفت، مقداری نوشید و چند مشتی به صورتش زد. کمی حالش بهتر شد، همان طور که داشت آب به صورتش می زد گفت: هر سلامیو علیکی است. این کارتو چنان تلافی بکنم که جهنم پر بشه از امتت و خدا پرستان. دیگه رحم به خودت و دوروبریات نمی کنم . تا الان چشامو رو بعضی چیزا می بستم و حرمت نگه می داشتم. دیگه تخته گاز میرم. همین امزور چنان نمرودو خام می کنم که احتمال یک درصدم برا فرار باقی نمونه. تخم و ترکه ی خودتو و امتتو ور میچینم .

مثل اینکه باز چیزی یادش بیاید لبخندی زد , بشتش را به ابراهیم کرد و با انگشتانش شروع به حساب و کتاب نمود.

ابراهیم نیز می گوید : اگر تحمل کنی به زودی می بینی که خداوند با مستکبران چه می کند و چه عاقبتی در انتظار نمرود است !؟

در همین هنگام در باز می شود و نمرود خوشحال و با ابهت کامل داخل می شود. به طرف شیطان می رود,  دست روی شانه اش می گذارد و می گوید: هرگاه این ابراهیم به کاخ ما می آید، بلا و بدی نیز می آید , اگر سوگلی مخصوص ما ، چیزیش می شد قلم پاهایش رو خرد می کردیم.

شیطان با ایما و اشاره به ابراهیم می فهماند که آن آشی که قولش را داده بودم ، می خواهم آتش زیرش را روشن کنم. پس تعظیم بالا بلندی به نمرود می کند ، دستش را می بوسد  و روی چشمانش قرار می دهد . بعد در همان حالت با زبانی نرم می گوید: من نمک پرورده و غلام حلقه به گوش شما هستم . نمی تونم چیزی از خداوندم رو پنهان کنم , شما که نبودید این ابراهیم ، حرفایی پشت سرتون زد که روم نمیشه بگم ، یعنی می ترسم. اگه جونم در امونه تا .....

نمرود: یالله جان بکن، در امانی، تو از خاصان ما هستی بگو

ابراهیم: جناب نمرود سق شیطان را با دروغ و تزویر برداشته اند.

نمرود با کلافگی می گوید: این حرف های خاله زنک را رها کنیم برای بعد. می خواهم قبل از مرگت خوش باشی , یکی دو ساعت پیش دستور دادم که تمام امتت را بگیرند و کت بسته به کاخ ما بیاورند . حتی به کودک داخل شکم هم رحم نخواهیم کرد.

بعد صدایش را بالا برد و گفت : دستور می دهیم گروه نوازندگان ، خوانندگان، رقاصان، زیبا رویان، تیارتیان ، امرا و وزرا داخل شوند.

نمرود بر تخت مرصع نشسته است. امرا و وزرا  طرف راستش صف کشیده اند و نوازندگان  و خوانندگان و... طرف چپ و ده ها نگهبان پشت سرش.

نمرود یک خوشه انگور بر می دارد و مشغول خوردن می شود , پشه ای توجهش را جلب می کند , با تکان دادن دست آن را از انگور خود دور می کند.

 شیطان در حال زدن بشکن و تکان دادن شانه هایش به بالا و بایین می گوید: خداوندا ! اگه اجازه می فرمایید تا بریم تو فاز خوشی و رقص و حال و حول همراه با یه نوشیدنی که تا حالا ندیدید .

ابراهیم نگاه سخیفانه ای به او می اندازد وخواهش می کند تا پادشاه اجازه ی مرخصی به او بدهد. شیطان با زدن بشکنی در گوش نمرود می گوید: نذار بره، شاید دید و خوشش اومد و از این اخلاقش و ادعا دست برداشت. شاید شد یکی از خودمون  و با خنده ی چندش آوری از نمرود فاصله گرفت.

ابراهیم چند قدمی جلو می آید، روبه روی نمرود می ایستد و می گوید: جناب پادشاه ! وظیفه ی من می باشد تا  شما را از عاقبتی حتمی که تا چند لحظه ی دیگر به پایان می رسد , هشدار بدهم , مرگی درد آور دور سرتان چرخ می زند. تا زود است توبه کنید و از ادعای خدایی دست بردارید , بنده ی خدا و این همه استکبار ! این مرگ و عقویت چنان ضجر آور است که به ازرائیل  ا لتماس خواهید کرد تا  زودتر خلاصتان کند. هیچ کدام از این دور قاب چین ها به دادت نخواهند رسید .

شیطان که همه چیز را زیر نظر دارد , می بیند که بهترین زمان است تا در آتش خشم نمرود بدمد و شعله ورش کند طوری که چیزی از ابراهیم و پیروانش باقی نماند . پس با خشم از ابراهیم می خواهد که دیگر سکوت کند بعد با حالتی خیر خواهانه روبه پادشاه می کند و می گوید: خداوندا ! این حرفا برازنده ی خدایی بی همتا که شما باشید نیست. می خواد شورش به پا کنه  , می خواد انقلاب مخملی راه بندازه. با کودتای نرم می خواد حکومتو از دست شما در کنه ، قدرت و جبروتتونو به این بنده ی گناهکار نشون بدید تا علامتی بشه برا بقیه، اگه با این حرفایی که به شما زد و سالم بیرون بره ، بلایی که سر ضحاک اومد به دست اون کاوه آهنگر یک لاقبا، سر شما هم میاد، این مردم هرکدومشون یک کاوه و فریدونن . اگه ........

نمرود با غضب بلند می شود و می ایستد . روبه شیطان، انگشت اشاره اش را روی لب هایش می گذارد و چشم غره ای به او می رود. شیطان هم با کف دست روی دهان خود می زند و تعظیم می کند .

نمرود فریاد میزند : جلاد !

شیطان با شنیدن اسم جلاد، مشت هایش را گره می کند و خنده ای بر پیروزیش می زند. اما ابراهیم بدون این که خم به ابرو بیاورد، بدون هیچ تغییری ، محکم و با وقار ایستاده است .

در باز می شود و جلاد سرخپوش ، با تبر بزرگی بر دوش وارد می شود ، تعظیم جانانه ای می کند.

-         خداوندگارا ! در جانثاری و جانگیری آماده ام.

نمرود در حالی که هنوز خوشه انگور در دستش می باشد , با طمانینه آن را بالا می برد، روبروی چشمان جلاد قرار می دهد و آهسته می گوید : طوری که خبر دار نشود خلاصش کن.!

جلاد دولا می شود و با صلابت  می گوید: چنان سرش را بزنم که بی سر به منزلش برود , کنار دست عیالش بنشیند و چند فورت چایی که خورد تازه بفهمد که ای دل غافل ..........

ناگهان نمرود چنان سیلی نخراشیده نتراشیده ای به گوش جلاد می زند که کلاهش چند متر آن طرف چپش می افتد و تبرش نیز چند متر آن طرف راستش پرتاب می شود. همه از ترس و تعجب ، میخ کوب شده اند , در چنین زمان و مکانی است که سوراخ موش میلیون ها تومن قیمت می خورد .

کنجکاوی و علت سیلی بی موقع را نمرود جواب می دهد که: بی شعور ، خوب است که آن را جلو چشمانت قرار دادم، پشه چایی می خورد، عیال دارد !؟ ... چند وقتی می شود که از دستش کلافه  شده ام. روی حبه ی انگور نشسته بود . الان که دیگر می بینی , آنجاست , وسط تخت ما نشسته است. اگر این بار اشتباه کنی مادرت را به عزایت می نشانم  .

جلاد در حالی که دستش روی لپش قرار دارد بلند میشود، اول کلاهش را برمی دارد و روی سر می گذارد، بعد اهسته و روی انگشتان پا , تبرش را بر می دارد و با تمرکز کامل به طرف تخت می خزد , شمشیر را تا جایی که دستانش باز میشود بالای سر می آورد , چند باری نشانه گیری می کند ، آب دهانش را قورت میدهد  و محکم روی تخت میزند طوری که تخت دو نیمه می شود و هر کدام به طرفی می افتد.

شیطان به وجد می آید , دست زنان به تخت نزدیک می شود و به صدا در می آید که : آخ ناز شستت !

اگه این ضربه رو گردن ابراهیم می خورد چی می شد !؟ احسنت، احسنت، شیر مادرت حلالت ! پشه که نیست شد و رفت دنبال کارش ! دیگه چیزی از تخت خداوندگارمون، نمرود هم نموند که باهاش پز بدیم .

نمرود در حالی که دارد پشه را با دستانش از خود دور می سازد با خشم فریاد می زند : آره , ارواح پدر دوتایتان ,  جلاد ! ... جلاد دوم ! ... این جلاد بی عرضه و شیطان را سر بزنید.

نه ... پشه رفت داخل گوشم .... آخ سرم ........... آخ شیطان به دادم برسید ...... پزشکان ..!

در حالی که با دو دست محکم سر خود را گرفته است، روی زمین زانو می زند و با ترس و وحشت می گوید: دارند داخل کله ام کوس و دهل می نوازند ، ... کاری بکنید ... ابراهیم ! غلط کردم، هزار بار غلط کردم به فریادم برسید! بندگی خدایت را میکنم... ابراهیم ... نوکری خودت را می کنم. ... ابراهیم غلط کردم غلط کردم .... از هر چه بدترم خوردم ..

نامتعادل بلند می شود ، ستون سنگی را در بغل می گیرد و سرش را هی به آن می کوبد تا خون از گوشها , چشم ها و بینی اش بیرون می جهد , دیگر نای ایستادن ندارد , مثل حالت سرگیجه دور خودش می چرخد و محکم به شیطان می خورد , هر دو روی زمین ولو می شوند , با صدایی که از ته چاه بالا می آید و با چشمانی از که از وحشت بیرون زده اند زمزمه می کند : غلط کردم .... یا از دست این پشه خلاصم کنید یا جانم را بگیرید .........

غلط کردم ....... ابراهیم ...... ابراهیم .....ابراهیم .......... ابراهیم .... ابراهیم ........ ابراهیم