طنز نوین

طنز نوشته ها ، دل نوشته ها ، سیخونک ها و پس گردنی های ...

داستان حج شاه خانم ( طنز )
ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ آذر ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: داستان های طنز ، داستان و داستانک طنز ، داستان حج شاه خانم ، داستانی در شلمزار

                                     حج شاه خانم  ( طنز )

یکی از آن بعداز ظهرهای سگی شلمزار بود . جلو مغازه ای در محله ی احمدآباد نشسته بودیم و مثل همیشه از بیکاری ، محو خاطرات روزهای جوانی چند پیرمرد شده بودیم .

آن ها مصداق گوز در مسگری و لاف در غریبی ، ما را منتر و علاف دلاوری ها و پهلوانی های نداشته ی خودشان کرده بودند . همه چشم و گوش شده بودند و آن ها لب و چانه .یکی از پیرمردها ، منبر نشین عجیبی بود ، هر وقت متوجه می شد که ما حرف هایش را باور نمی کنیم یا دو دل شده ایم ، به حربه ی خاصی متوسل می شد ؛ شاهدانی می آورد که همه ، ده بیست سال پیش فوت شده بودند و تکیه کلامش هم ، این بود که ؛هر کس باورش نمی شود برود و از آن ها بپرسد !

موضوع نقلش ، جنگ شلمزاری ها با یاسوجی ها در اواخر حکومت قاجاریه بود و آن پیره زن کذایی که از ظلم اشرار یاسوجی ، جلو اسب سردار جنگ را در شلمزار گرفت و متلک بارش کرد که ؛ تو سردار ننگی یا سردار جنگ!؟ با این حرف ، سردار هم ، لر به غیرت شد و تلافی حمله ی یاسوجی ها ،لشگری به آن دیار کشید ، خاکش را به توبره کشید ، صد ها سینه از زنان برید و به عنوان چشم زخم و خودی نشان دادن ، بار خر و قاطر کرد و با کلی اسباب و اثاثیه و گاو و گوسفند ، روانه ی قلعه ی شلمزار کرد. نصیب پیرمرد از این غارت ، رختخوابی بود که بعد از چند روز بازش کرد تا استفاده کند ، متوجه شد بچه ای قنداقی در آن خوابیده است که صدای جیغ و جاغ زنان از کوچه ی روبرو ، چرت حواس ما را پاره کرد و نقالی پیرمرد ،نصفه کاره ، رها شد .همه به دنبال صداها داخل کوچه شدیم . از علایم فهمیدیم که عیال حاج حسن ، ریق رحمت را سر کشیده . داخل حیاط شدیم ، از دست مردم بیکار ، جای سوزن انداختن نبود .ناخواسته یاد این ضرب المثل افتادم : گندکاری ثروتمندان و مرگ فقیران، هر دو ، بی صداست . البته برعکسش هم، چنان سر و صدا به پا می کند که نگو . در این گونه جاها ، عادت گندی از من سر می زند ؛ گوشه ای دنج و بلند را پیدا می کنم تا بتوانم همه چیز را زیر نظر بگیرم و بهترین استفاده را ببرم .تمام خبرهای دست اول شهر در این گونه زمان ها ، رد و بدل می شود و آدم های فضول ، به روز می شوند ؛کی با کی رفیقه ، درآمد فلانی از کجا است ، ورشکستی ها ،حامله شده ها ، فلان زن کی فارغ میشه ،اس ام اس های آن چنانی ، قوی ترین قرص های آبی ماهواره ای و...

چند نفر با سلام و صلواه ، یک تابوت زواردرفته ی پر از میخ را داخل حیاط می آورند و بعد از شکستن یکی دو شیشه و پاره کردن چند پیراهن از حضار ، وارد اتاق میت شدند .

تازه واردی با صدای بلند می گوید : یقرء الفاتحه مع الصلواه.

مردم زیر نور خورشید و گرمای بعدازظهر ،کلافه شده بودند . برای پیدا کردن یک وجب سایه به هر حقه ای دست می زدند .آهسته و بلند غرغر می کردند که :

ــــ : آخه حیاط به این درندشتی ، درخت گردویی ، بیدی ، سنجدی ، حناقی ، می کاشتی دیگه ،  تو همچین وقتایی به کار میاد دیگه .

ــــ : یکی نیست بگه زنیکه ! تو که شوهرتو می شناختی ، برا چس هوایی همش دهنش بازه ، دیگه مردنت چه صیغه ایه که مردم بیان و از گرما ،‌ زبونشون به سق دهنشون ، جوش بخوره !؟ صد رحمت به شمر و خولی !

پیره زنی از وسط جمعیت صدایش را به ته نافش بست که : به حاجی و دختراش بگید شش دنگ حواسشون جمع باشه ، این زنیکه ،عروسشون ، طلاها و پولا خدابیامرزو هاپولی هاپول نکنه !

تازه واردی بلند می گوید : یقرء الفاتحه مع الصلواه .

این حرف ، به پر قبای عروس و هوادارانش بر می خورد و نتیجه اش قشقرقی است که آن سرش ناپیدا .

با حس فضولی فهمیدم که این پیره زن ، رفیق سونا و جکوزی حج شاه خانم مرحوم است .از عروس هم دل پری دارد و قبلا چندین بار ، حواله اش را به وقتش داده بود و حالا بهترین وقت تلافی بود . دور گرفته بود که این عروس ، این آخری ها ، قرص و شربت حج شاه خانم را بی وقت و آلشتی داده ، غذایش را چرب و پر نمک کرده ، در اتاقش زندانی کرده و او را ،دور به دور،توالت برده است .

پیرزن وقتی متوجه شد که در وسط معرکه قرار دارد و همه به او توجه دارند ، مثل اینکه جوگیر بشود ، صدایش را بلنگویی کرد که : خیر نبینم اگه دروغ بگم ، این عروس هرجاییش ، یکی دو ماه پیش ، بردش حموم ، عمدا ، پر و پوستشو چنان زخم و زیلی کرد که از ترس متلک و لیچار زنایی مثل این ، دیگه جرات نکرد بره حموم تا حالا که حموم سرد می خواد بره .یادت رفته جند وقت پیش ، هرچی پارچه ،گرد شربت کویتی، ملافه و سیگار داشت ، همشونو قاپیدی و بردی رسوندی به خونواده ی الدنگ معتادت ،که امیدوار علی ام ، سرطان بشن بیخ گلوشون و تو عزا بپوشن .

تازه واردی بلند می گوید : یقرء الفاتحه مع الصلواه .

در حین این بنداز و بگیر ها ، زن پا به سن گذاشته و هاری از فامیل عروس ، خودش را از وسط جمعیت به جلو پیرزن رساند و با نیش و کنایه گفت : آخه پیر کفتار! من که می دونم کجات می سوزه ؟ راه داره ، چرا هی پارس می کنی ؟ به قول نه نه خدا بیامرزم ؛ لحاف پاره شپش داره ،جنده هم حرف مفت داره ، هی دست بکن تو خشتکت ، هرچی حرف لایق گیس خودته،در بیار ، ببند به این زن بی دک و دهن ، دهنتو گل نگیری ؛ تمبونتو در میارم ، باش پرچم می دوزم ، می زنم سر در آبرو و غیرت نداشته ی فامیلت .

آمد چادرش را به دور کمرش گره بزند و به جان پیرزن بیفتد که صدای نتراشیده -نخراشیده ای ، همه را میخ کوب کرد که : چرا این پیرهن عُصمونو ، پایین نمی کشین، نمی ذارین تو تابوت و راهی قبرستون نمی شین !؟  مرده گناه داره رو زمین ، بلاتکلیف بمونه ، سرگردون این دنیا و اون دنیا میشه . غسلش بدین ، راحتش کنین ، حساب کهنه پاک کردنم به وقت خودش ، حج شاه خانمو همه می شناسن ، همین  جور ، عروسشو . دارین سر لحاف کی دعوا می کنین !؟ به شما چه ؟ جا این که دوتا قطره اشک بریزین ، کمک کارش بشه ؛ با این حرفا صنار یه غاز ، پل صراتو هی باریک تر بکنین تا بندازینش تو رودخونه !

تازه واردی بلند می گوید : یقرء الفاتحه مع الصلواه .

همراه با گریه زاری بچه های مرحوم ، تابوت روی دستان مردان بلند می شود . هنگام بیرون رفتن ، تابوت چند باری به این لنگه ، آن لنگه و سردر برخورد می کند و به هیچ طریق و حقه ای بیرون نمی رود . زنها به این نتیجه رسیدند که چون یکی از دختران حج شاه خانم ، مجرد است و در خانه مانده ، مادرش ، دلواپس و نگران او است که بعد از وی ، چه بلایی سر دخترش می آید ؟ به همین خاطر ، دوست ندارد خانه را ترک کند، باید ، تابوتش را چند باری در حیاط بچرخانند و همه ی زنهای فامیل و همسایه ، قول بدهند که برای دخترش مادری می کنند و هیچ چیزی کم نمی گذارند .همین کار را کردند و بعد از آن که با ارّه ، پایه های بلند تابوت را بریدند ، به طرف قبرستان رهسپار شدند .

تازه واردی بلند می گوید یقرء الفاتحه مع الصلواه .

مردان زیر تابوت و جمعیت ، مثل اینکه جنی ، گرگی یا چیز ترسناکی آن ها را دنبال کرده باشد ؛ با سرعت سرسام آوری در حال حرکت بودند ، یک نفر با صدای زشتش، پشت سر هم ، صلواه و فاتحه می فرستاد و یکی یکی از امامان و بزرگان دین می خواست که شفیع میت بشوند و دست او را که از همه جا کوتاه است بگیرند .

 من ، از مردان جا ماندم ، در برزخ افتادم ، یعنی وسط زنها و مردان . پیرزن و گروهش، از این سرعت ، خوشحال بودند و نتیجه گرفتند که رفیق مرحومشان ، خاطر جمع دخترش شده و گناه ندارد و دیگر ، چشمش دنبال دنیا و مادیاتش نیست که اگر غیر از این بود ، تابوت آهسته حرکت می کرد ، به اطراف می چرخید ، به عقب بر می گشت یا شل کن سفت کن در می آورد .

پیرزن ، دوباره دو گرفته بود و با افتخار می گفت که دوست مرحومش ، این اواخر، متوجه شده بود که مردنی است . آنقدر نورانی شده بود که نگو و نپرس ! روزی هفت هشت ده بار ، هر باری ، سه جهار پنج ساعت نماز می خواند و روزه می گرفت ، تازه رختخوابش را از حاجی جدا کرده بود و در اتاق آن طرف حیاط می خوابید ، حتی برای محکم کاری بیشتر ، در را از داخل قفل می کرد . پیرزنه می گفت که چند روز پیش ، حج شاه خانم به او گفته بود که امام زمان را دیده و با هم چای خورده اند ، حتی یکی دو ساعت ، پای منبرش نشسته بود . آقا ، خبر رفتنش را داده بود و اینکه چند روز باقی مانده را چه بکند و چه نکند ؟ آقا به او سفارش کرده بود که چون شوهرش کم فروش و گران فروش است و فقط در انظار ، نماز می خواندو با یکی از مشتری ها ، بده یستان آن طوری داردو صد چیز دیگر ، تا می تواند باید با او ، هم نفس و هم سفره نشود تا شب اول قبر ، راحت تر طی شود . حتی یک تلقین یادش داده بود که جلو سوالات نکیر منکر ، کم نیاورد . می گفت در همان دیدار ، حج شاه خانم را به عقد قنبر ، غلام حضرت علی ، درآورده و حج شاه خانم ، بال بال می زده که هرچه زودتر بمیرد و از دست شوهر الواطش خلاص شود تا در بهشت ، زندگی بی سر خری را شروع کند .

تازه واردی بلند می گوید یقرء الفاتحه مع الصلواه.

مردم به جلو غسالخانه رسیده اند . چند نفری تابوت را داخل بردند . جسد در پتو پیچیده را با احترام ، عزت و وسواس ، مثل ظرف چینی کریستال بیرون آوردند ، روی سنگ وسط گذاشتند و بیرون آمدند .از زن ها خواستند تا داخل شوند و کار شستن و غسل و... را تمام کنند .

زن های حاظر ، جرات این کار را ندارند ، چون در شلمزار ، فقط یکی دو نفر پیرزن ، این کار را بلدند و از شانس بد حج شاه خانم ، هیچ کدام پیدایشان نشد .

همان پیرمرد اول داستان ، کنار دست من نشسته بود و به صدا درامد که : به قول خودمون که میگیم ؛ بچه مردنی از ریقش پیداست ، من از همون ابتدا با اون جنگ و دعواها و گیر کردن تابوت فهمیدم که این جریان ، ختم به خیر نمی شه ، ...بیا ، ...دیدی؟ ...حالا انگار ، تخم این دوتا مرده شور عجوزه رو ملخ خورده !... اینم شد شانس !؟...ای مرده شور این شهرو ببره ...!

ما شلمزاری ها که عادت داریم با کوچکترین مشکل ، کاسه ی چه کنم چه کنم به دست بگیریم و فرار از مشکل را بر قرار ترجیح دهیم  ، برعکس فطرتمان ، این بار ، جانانه ، کل جمعیت به فکر و مشورت پرداختند و بعد از کلی ایراد نظر های اجق وجق به این نتیجه رسیدند که آقا غلام ، فضول شهر ، پشت پرده ای بایستد و به زن ها بگوید چه کار بکنند و چه کار نکنند و مرده را از زمین بردارند . این مردم عجیب ، که از هرچیزی به وجد می آیند ،حتی از شاشیدن بچه ای در چشمه ، از این فکر بکر داشتند به وجد می آمدند و خوشحالی خود را بروز می دادند که آه و ناله ی پیرزن کذایی ، بساط عیششان را در هم پیچید .

او باز هم از دست عروس رفیقش شاکی بود که ؛ آن دو مرده شور را ، این عروس نکبت بدقدم ، با ترفند و نقشه و پول و زور ، در جایی مخفی کرده یا شاید هم ، سر به نیست و گم و گور کرده است تا جسد حج شاه خانم ، روی زمین ، بلاتکلیف بماند و به عشق آسمانی و محبوب عزیزش ، قنبر ، نرسد و شروع کرد به نفرین و فحاشی به عروس و خانواده و فک و فامیلش تا هفت نسل عقب تر .

از این حرف پیرزن و عشق قنبر و حج شاه خانم ، جمعیت به ولوله و پچ پچ افتاد و مثل اینکه آب به سوراخ مورچه بریزند به تکاپو افتادند که این قنبر گردن کلفت کیه و چه سر و رازی با حج شاه خانم داشت و دارد که حتی بعد از مرگش هم  ، دست از سرش بر نمی دارد !؟ مردان ، چشمانشان را هی تنگ و گشاد می کردند و همین طور پره های دماغشان را ...

یکی از مردان به صورت اعتراض گفت : بنازم به غیرتت حاج آقا ! تف  ، تف ...

دیگری می گفت : ما داخل قبر زنش ، دنبال مار و افعی می گشتیم  ، بنازم به قدرت خدا که از کجا سر در میاره !؟

یکی از این خر مذهبی های بی سواد شروع کرد که : می بینین مردم !؟ شب و روز خدا که دروغ نیس ! اووقت که دین میگه ؛ حاج آقا ، آب نریز تو ترازوت ، تو میوه هات ، پفکات ، گوش نمیدی دیگه ... می ریزی  ، هی رو هم جمع میشه...بعد سیل میشه ...از تو خشتک زنت می زنه بیرون دیگه... از داخل این سیل ، یه بار ، آب میاد بیرون ، یه بارم مثل امروز ...این آقا ...کی بود اسم نحسش ...؟ ...قنبر میاد بیرون دیگه ! اینا ...حرف دینه... بچه بازی که نیست والا !!!

یکی از الواط های شهر ایستاد که : اگه من ، جا حاج آقا بودم ...که جا سگ باشم بهتره... اولندش ... هین الان ، این پیرزنه بکشو ... چی... خفه می کردم و بغل دست حج شاه خانم خدا نیامرز ، چال می کردم . دومندش... این قنبر فلون فلون شده رو... از آسمون هفتم هم که شده  ، پایین می کشیدم . سومندش... چیزشو می بریدم... می ذاشتم کف دستش تا باش یه قل دو قل بازی کنه . چهارمندش... پوستشو می کندم  ، پر کاه می کردم...یه دست بیل ، هل می دادم تو ماتحتش ... علمش می کردم سر میدون ورودی شلمزار تا بقیه بفهمن شلمزاریا از یه من آب چقه کره می گیرن !!!؟ ولی حیف که داشِت ... دور از جونمون ... حاجی نی ...

تازه واردی بلند می گوید یقرء الفاتحه مغ الصلواه .

اکثر زنان از ترس آبرو و اینکه شانه ی این بدنامی به آنها هم مالیده نشود با غر و لند قبرستان را ترک می کنند و مردها هم مثل گله ی گوسفند ، پشت سر آنها روانه می شوند و بلند بلند از حاج آقا می خواهند که زن بدنامش را میان قبرستان پاک آنها دفن نکند .

من در گوشه ای نشسته ام و برای نادانی و سطحی نگری این مردم بلند می گویم : یقرء الفاتحه مع الصلواه .

                                                                                              پایان 30/8/91

 


 
قلعه ی صمصام شلمزار ( طنز خاکستری )
ساعت ٦:۳۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٠ آبان ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: قلعه صمصام ( طنز خاکستری ) ، مشروطه و قلعه صمصام ، پدر مشروطه ایران ، مشروطه و فک و فامیلش

         مقاله ی علمی - تحقیقی درباره ی قلعه ی صمصام شلمزار

این مقاله کنکاشی است علمی و عرق در بیار در مورد قلعه ی صمصام . این قلعه در شهر شلمزار از توابع چهارمحال قرار دارد .اولین بنا و ساختمان اصلی آن را نجف قلی خان صمصام سلطنه به پا کرد و توسط پسرش ، مرتضی قلی خان صمصام گسترش یافت .این قلعه، دهه ها است که مورد بی توجهی و حتی ستم متولیان امر قرار گرفته و دستی دستی ، آن را به طرف ویرانی و فراموشی سوق داده اند ، در صورتی که این قلعه ، خشت خشتش و ستون ستونش به گردن ایران و ایرانیان حق دارد . چرا که نطفه ی مشروطه و آزادی ، در رحم این قلعه بسته شد و حتی به جرات می توانم بگویم که این طفل در همین قلعه به دنیا آمد ، در شلمزار بالید و پا گرفت و وقتی که توانست روی پاهای خود بایستد به تهران مهاجرت کرد .پدر مشروع مشروطه و آزادی ، نجفقلی خان صمصام السلطنه  و مادر آن، شلمزار می باشد .  عموی او ،ضرغام السلطنه و دایی با سیاستش ، سردار اسعد می باشند .دیگر کسان و ناکسان که بازی های سیاسی ، عِرق خونی ،قومی ، شهری ، استانی ، چارچولک بازی و زبان ریزی ، به ناحق ، بزرگشان کرده و نام خود را بر روی این مولود پاک و مقدس انداخته اند و بر روی آن چمبره زده اند ؛ پسرخاله ها و عمه های تنی و ناتنی مشروطه هستند و چه بسا حرامزادگانی که خواسته اند با چیز دیگران داماد شوند و با آرق شکم گنده ها و کروات قرضی عصا قورت داده ها ویراژی بروند !!!

هر کسی باید خودش کلاهش را قاضی کند ؛ اگر صمصام السلطنه ،دیگر خوانین را به شلمزار دعوت نکرده بود و با آن ها اتحاد نبسته بود و سربازان خود را با پول خود به فرماندهی ضرغام به تسخیر اصفهان نفرستاده بود و در تسخیر تهران ، جلو زور گویی های سفیران روس و انگلیس نایستاده بود و از تطمیع محمد علی شاه ، چشم پوشی نکرده بود ، و با صدها لشکراستبداد از چهار گوشه ی ایران مبارزه نکرده بود و آن همه خون به پای مشروطه نریخته بود ، چه کسی می دانست مشروطه چیست !؟ خوردنی است یا پوشیدنی !؟

البته باید اذعان و اعتراف کرد که صمصام السلطنه ،  لیدرهایی داشتند . این لیدرها اکنون همه کاره ی فوتبال ایران هستند یعنی فوتبالیست های ملی و باشگاهی را ، آن ها انتخاب می کنند . می خرند و می فروشند . وزیر ورزش ، مدیر عامل و سرمربی هم منتر دستشان هستند . یعنی آن ها ، انتری که لوطی اش  مّرد ، یکی از داستان های جذاب صادق چوبک می باشد که مورد بی اعتنایی حکومت قرار گرفته ، ولی در خارج که یکی از مقاطع تحصیلی حوزه می باشد ، وقتی آن را پاس کردند، می توانند به خارج و شمال خودمان بروند و ملحدان را ارشاد شلمزار هم از آن اداره هایی است که معلوم نیست سگ در کجایش توله می گذارد. شتر که هیچ تریلی هم با بارش در آن گم و خورده می شود . اگر من کاره ای بودم فتوا دادند که من الیوم ، استعمال توتون و تنباکو  مبارزه با امام زمان است و قلیون های شاه عباس ،خیلی خوش گذران بود و اهل سفر . چون بزرگان می گفتند که سفر انسان را می سازد . یک بار هم به شلمزار آمد و در وسط دریاچه ی شلمزار، تخت شاه عباس هنوز معروف است . دریاچه ی شلمزار، جای با صفا و توریستی است ، به همین خاطر، روزهای جمعه از بس شلوغ می شود سگ صاحبش را نمی شناسد و پر می شود از دختران اصفهانی و شهری و آنچنانی . من و رفقا هم برای دختر بازی وچشم چرانی ، تیری است زهرالود از جانب شیطان . این شیطان هم قبل از اینکه ورشکست شود و به خاک سیاه بنشیند در بهشت برای خودش ، دم و دستگاه و کیا بیایی داشته و زاغ فرشته ها را می زده تا اینکه خداوند هم دنبال بهانه ای گشت تا سجده اگر یادتان رفت ، نمازتان باطل می شود،  چه سهوا و چه عمدا ، از عقب به ماشین جلو بزنید در دو حالت مقصرید . در کتاب آیین نامه ی راهنمایی و رانندگی آمده است که ؛ فاصله ی شما تا ماشین جلو باید به اندازه ای باشد که وقتی به سجده می روید یک وجب با شصت پای نفر جلو، فاصله داشته باشید . این فاصله بین زن و شوهر، باعث می شود که هی عشقشان نسبت به هم کم شود و تنور گرمشان نان نپزد تا جایی که شوهر با زن رفیق فابریکش رو هم می ریزد و زنش هم برعکس . وقتی کانون گرم خانه متلاشی شد بیشترین آسیب به کودکان می رسد .آن ها دچار سرخوردگی و انزوا می شوند و هی در خودشان می ریزند تا این چیز کوچک ، یواش یواش ،  بزرگ شود و عاقبت از جایی بزند بیرون و مانند تاول ، اگر کف دستتان پکید و خیلی سوز می دهد ، یک سیب زمینی را به دو قسمت کنید و آن را در نمک ، پیاز و آب لیمو برای یک ساعت بخوابانید .

 بعد زغالی را که قبلا روشن کرده اید ، از بینشان ، یک سینه کفتری انتخاب کنید چون روی بافور، جولان خوبی دارد و بست تریاک را چنان در آغوش گرفته بودم که پدرش سر رسید ولی من متوجه نشدم، چند لیچار و فحش چارواداری نثارم کرد ،کار می خواست به جاهای باریک بکشد ، من هم در اوج پر رویی ، فریاد زدم عقدش می کنم . فردا می رویم آزمایشگاه هوایی ناسا و با شاتل فضایی ،  بین کرات و کهکشان های دیگر سیر و سیاحت می کنند  ، تنها چیزی که از این لذت جلوگیری می کند  ؛ دود ماشین ها ، کارخانجات و سوراخ شدن اتمسفر می باشد . چون دودش هنوز بعد از هفت سال  چشمانمان را می سوزاند چرا که در دوره ی هفتم و هشتم انتخابات رییس جمهوری ، چشمانمان را خوب باز نکردیم و با عقل و درایت جلو نرفتیم. شعارمان بعد از مرگ بر آمریکا و اسراییل این بود که ؛ رفسنجانی نشود هر که می خواهد بشود ، از زن دایی گلابتون گرفته تا کولی غربال بند و شدیم مصداق : هلنگ هلنگ ، از دست گرگ رستیم ، افتادیم تو دهن پلنگ . یا از چاله درامدیم و افتادیم تو چاه مکن بهر کسی ، اول خودت دوم کسی  ؛ در این زمانه خیلی نمونه ی عملی دارد . مثلا فردی که می خواهد استخدام شود ، در تحقیقات محلی ، پیش شما و پدرت می آیند و شما هم نامردی نمی کنید و نانش را آجر می کنید  ، البته باید خوشحال باشید و اصلا موقع خواب دچار عذاب وجدان نشوید چون گناه که نکرده اید هیچ ، اندازه ی شن های سواحل جهان هم  ، صواب کرده اید . چرا ؟ حکایت دو دوتا چهارتا است . نانش را آجر کرده اید .قیمت آجر فله ای ، دانه ای سیصد تومن است و لفتون و نما ، چهارصد تومان و بیشتر . حالا یک قرص نان چند تومنه ؟ صد و پنجاه تومن . پس شما که در تحقیقات برای دیگری می زنید دانسته یا ندانسته در حقش خوبی و بزرگی می کنید .  بنا بر این اصل سود دهی ، دولت خدمتگزار و هسته ی گزینش ، چند نفری را در هر محله و شهر،  نگه داشته اند تا نان استخدامی ها را آجر کنند . بعد این آجرها را در اختیار طرف قرار می دهند تا با آن خانه بسازد و صاحب خانه و زندگی شود و برای خودش کسی بشود و اضافه اش را نیزمی فروشد و اسباب و اثاثیه ی خانه را مهیا می کند و طرف هم که دیگر از تبدیل شدن نان به آجر ، کبکش ،  خروس می خواند و شلوارش دوتا یا شاید هم سه تا شده و حوصله اش سر جا و شکمش پر می باشد شروع می کند به ازدیاد نسل و هی وق و وق ، بچه پشت بچه . چرا که کم شدن بچه و جمعیت ، برای دولت معزلی شده و با این آجرها ، دولت با سیاست ،  با یک تیر چند هدف می زند و مستقیما مردمی که نانشان آجر شده را در سال  همت مضاعف و تولید ملی و وطنی ،  شریک می کند .

 در پایان مقاله ، امیدوارم که با ویژگی های تاریخی - هنری قلعه ی صمصام ، آشنا شده باشید و از این اثر باستانی و تک به خوبی نگهداری کنید .    

          هشتم آبان ماه91 -زنگ سوم -کلاس سوم نقشه کشی - هنرستان شلمزار

 


 
معلم ، شغل انبیا ( طنز زغالی )
ساعت ۱:٢٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٩ آبان ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: بزگ داشت روز معلم ، طنز سیاه ، طنز زغالی معلم ، متن سخن رانی روز معلم ، در وصف معلم ، طنز

         یک روز قبل از اجرای مراسم روز معلم ‘ یکی از مدیران شهرستان  برای سخنرانی از من خواستند که یک متن زیبای احساسی- ادبی در مقام شامخ معلم بنویسم و به ایشان بدهم تا بخوانند و سواد نداشته شان را به رخ دیگر مسوولان بکشند . من هم در همان اداره ، جوششی این را قلمی کردم و دادم ، ایشان هم خوششان نیامدو در عوض تشکر مقداری لیچار اهدا نمودند .                                    معلم "  

معلم و معلمی، تا این کلمه را می شنوی. ناخوداگاه در پس ذهنت همراه می شود با واژه های مقدسی مثل ؛ شغل انبیا ، شمع ، سوختن و ساختن . مطمئنم که این ها در پسخانه ی ذهن زمانه در زیر هزاران من خاک و گل دفن شده اند و مربوط می شوند به ذهن علیل نه نه حوا و بابا آدم که لازم است این دو هالوی شیش انگشتی شش در چهار را به ضریح امام رضا بست و آنقدر آب توبه به سرشان ریخت و ماست در دهنشان مایه کرد تا دیگر ذهنشان  جرات نکند این گونه آسمان ریسمان ببافند و به گربه بگویند آقا عمو .

اگر هم ، این دو نفر می خواهند لی لی به لالای کسی بگذارند و جلو پای کسی لنگ پهن کنند،این گروه بی استخوانٍ استخوان ریز شده نیست .

این معلمی که اقبال و خوش نامی اش به برج ریق رسیده و در حال احتضار است و باید در سقش تربت ریخت .معلم که آب از آسیابش افتاده حتی بدتر، اصلا آسیابی نمانده که آبی بریزد یا نریزد !.

گذشت و مرد روزگارانی که معلم صاحب آب وعلفی بود و خر بندری سوار می شد .

ایشان آب را با چنگال می خورد و بابا مامای هر روستا و شهری بود . صد نفر آفتابه آب کن داشت و از یک متر نمدش صد کلاه به دیگران می رسید و می ماسید .

به قدری آب به ماست معلم ریختند تا نهایت ، دوغ ترشٍ تر ترویی شد . به خاطر باند و باند بازی آنقدر منیجه خانم و آبجی خاک انداز و آشیخ روباه داخل این حرفه شد تا این حرفه ی بی حرف ، پر حاشیه و پر حرف شد . به خاطر رؤسای بی لیاقت آفتاب چر آفتاب گز آفتابه آب کن آقا عموها هرچه رشتیم رشته شد و از سر نو دام دام و جیم جیم .

 به خاطر این کوتاه قدان بی قد ، سقف را آن قدر کوتاه کردند و جلو قد کشیدنمان را گرفتند تا ما هم در قد و قواره با آنها یکی شدیم .آن قدر زیر دست زیر دستان بی لیاقت ماندیم تا از همه جا و همه کس وا ماندیم و هی اردک رفتیم و غاز آمدیم . از ریش برداشتیم و روی سبیل گذاشتیم و از کون در آوردیم و توی دهن گذاشتیم . آنقدر در کودکی جاسوس بازی و قایم باشک ( موشک ) نشانمان دادند و بازی کردیم تا حالا در بزرگی اسب چپ با همدیگر می بندیم و به هر بهانه ای به ابرو و اشاره جای یک دیگر را لو می دهیم و به هر علتی آب به سوراخ یک دیگرمی بندیم . از ترس ترنم باران به چتر و ناودان پناه می بریم و از ترس مار به اژدها ، استخوان را پیش گاو و کاه را پیش سگ می اندازیم و کولی غربیل بند را امام زمان می دانیم .

معلم و معلمی ، تا این کلمه را می شنوی نا خوداگاه در پس ذهنت همراه می شود با واژه های مقدسی چون شغل انبیا ، شمع ، سوختن ، ساختن و ...

                               والسلام                     


 
الهی نامه طنز
ساعت ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٧ آبان ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: الهی نامه طنز ، هنرستان دارالفنون شلمزار ، آموزش و پرورش کیار ، آدم های وراج

                    ( الهی نامه ی طنز )

          خدایــــــــا به ما دید و باور بده

                    به ماژیک مغزم ، تو جوهر بده

          به بابای پر زحمت و خوب  من

                    سحر، سوسنی یـــا صنم بــر بده

          به هر خانه ی خشتی و کاهگـلی

                    ستون و پی آجــــــر و در بـــــده

          کسی را که ناموس دزد است ، خدا!

                    به زیر لحــــــافش خـــــر نر بده

          سخن ران پرحـــرف و وراج را

                     تو آدم که نه، قاطــــــــر کر بده

          دبیران دارالفنـــــــون را خـــدا !

                     برای رهایی دو تــــا پــــــر بده

          خدایا ! خوشی رفته از شهر مــا

                    به زیــــــــر دم مردمش زر بده

          گلوی زمین و زمان خشــک شد

                    چمن، کاج و بید و صنوبر بـــده

          هر آن کس که دندان دهد ، نان دهد !؟

                    ولی تا شود گاو، هی شر بـــــده

          زن هرکسی را که زشت کرده ای

                    درازای آن ، پوستی از پر بـــــده

          درخت مقام، صاف و بی شاخه است

                    به ما ویژگی هــــای انتر بـــــــده

          کسانی که بر ریل بی ترمـــــــزند

                    یه جفت لنت چینی و لنگــــــر بده

          به هر سد مشکل اگر می رسیم

                    خدایا یکی نه، که صد در بده

          در این شهر، صد دختر و یک پسر

                    به ما قدرت شش خر نر بــده !!!

          سوادم شده دشمن جـــــان من

                    مرا مغز قاطــــر و یا خر بده

          خدایــــا همه کار تو چپ شده

                    به جای گل و لاله ، عرعر بده

          اگر خواستی تا یک از صد دهی

                    خـــــدا بیت اول ، تو آخر بــده


 
داستان کوتاه و طنز انتخاب واحد
ساعت ٩:٤۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٧ آبان ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: طنز انتخاب واحد ، استاد دانشگاه و زیپش ، طنز و خنده ، داستان کوتاه انتخاب واحد

« طنز انتخاب واحد»

   دانشجوی ترم هفت یعنی ؛ سرما گرما کشیده چشیده. یعنی ریشمونو تو دانشگاه سفید کرده بودیم. تمام چم و خم های انتخاب واحد و آموزشو از حفظ بودیم.هر چی سوراخ سمبه وجود داشت چشم بسته پیدا می کردیم، هیچ کاری نشد نداشت الّا انتخاب واحد، حتّی با پر سیمرغ هم حل نشد که نشد. دانشگاه ما دو سه هزار نفری دانشجو داشت و فقط یک گروه سه نفره از کارمندان آموزش با یک کامپیوتر دیزلی و زغالی انتخاب واحد می کردند. تازه ربع ساعت به ربع ساعت، دادشون در می اومد که قفل کرده، هیچ کارشم نمیشه کرد. یکی از بچه های چهارمحال هم متلک می انداخت؛ یه سطل آب سرد بریزین رو گُردَش ول می کنه، اون سه نفر هیچ وقت نفهمیدن منظور اون چیه.

     این سه نفر تشکیل می شد از دو تا خانم و یک آقا؛ دوتا خانم عقده ایه پیر دخترِ بد پسر، اگه دستشون به پسرا می رسید آب نداده چاقو میذاشتن سرشون، حتّی به بسمل هم قد نمی داد. آخه طفلکیا حق داشتند؛ یکی دو هزار پسرِ دمِ بختِ نره خر دور و برت باشه و تو پیر دختر بشی. من که خدایی بهشون حق می دادم و هر وقت دمِ پرشون گیر می افتادم جیکم بالا نمیومد. خانم عباسی کوتاه قد، چاق و پر بود، از بغل، قشنگ میشد بشماری که از چند طبقه گوشت و چربی تشکیل شده است. دستا گوشتیشو با ده ها انگشتر، النگو، دستبند و زنجیر تزیین می کرد. خانم دوم ؛ قدِ بلندِ دستِ بیلی داشت که صورت زردمبوشو یه بینی دراز مثل کلیدِ چیز مرده، دوخطِ لب به ارتفاع نیم سانت، دو چشمِ ریز ژاپنی در قی نشسته با یه پیشونی طاقچه ای تشکیل می داد.

     خانم خپله، همیشه مانتوِ چسبنده ی بدن نمای کوتاه می پوشید تا لاغرتر نشون بده، زهی خیال باطل!

     خانم دسته بیلی، همیشه یک مانتوِ گَلِ گُشاد می پوشید تا پر گوشت تر به چشم بیاد، اینم ازون گرفتاری های قرن بیست و یکمی است که هرکی می خواد جنسشو وارونه نشون بده؛ بی سواد باسواد، بی عقل باعقل، بی فرهنگ بافرهنگ، چاه کن آسمون خراش ساز و... .

     یکی از بچه های لرستان هر وقت این دونفرو می دید یه چیز می گفت: خدایا! بی سلیقه ای هم حد داره، درازی اینو میذاشتی رو کوتاهی اون، چند من از گوشتا اونو میذاشتی رو استخونا این، چشا این بِره دماغ اون بمونه، صدا کلفت و نازکشون رو هم تقسیم بر دو ...، اونوقت از دو نفرشون یکی می کشیدی بیرون، اونم بشه زنِ من... چه شود دایه!؟

     برگردیم سر انتخاب واحد. هر روزی که انتخاب واحد داشتیم قیامت کبری به پا می شد، واقعاً اوصاف روز قیامت به حد کمال جلوه گری می نمود، هم اتاقی که چهار سال از عمرتو شب و روز باهاش صرف کرده بودی پا میذاشت روتو رد می شد تا به جلو صف برسه، دختر حامله بچه شو میانداخت تا به کامپیوتر نزدیک تر بشه، محرم ونامحرم معنیشو از دست می داد، دست هرکس در این روز هرجا که می خواست می رفت، خرِ خرمارین ؛کامپیوتر بود و دجالِ یک چشم؛ آقای امیری -مسئول آموزش- و زن یهودی اون دو خانم چاق ولاغر.ٰاون مردم بی شعورِ مسلمون نما هم دانشجویان و پقر خر هم فرم های انتخاب واحد .

     دانشگاه از چندین دانشکده تشکیل می شد و هر کدام چندین رشته داشتند وهمه با یک کامپیوتر نفتی کارشان انجام می شد. در روز انتخاب واحد، چند صد نفرِ جلوِ صف، دروس عمومی وتربیتی را می گرفتند و ظرفیت کلاس ها پر می شد، اون وقت نفرات آخر، واحد کم می اوردند وباید می رفتن دنبال غاز. اگه هیچ واحدی نمی افتادیم، هفت ترمه تمام می شدیم ولی با این مشکلِ انتخاب واحد ودروس عمومی، تربیتی، ده ترمه هم تمام می شدیم باید کلاهمونو بالا مینداختیم ونگاش نمی کردیم کجا می افته.

     برای حلِّ این مشکل، بچه های کلاس از دختر وپسر به شور ومشورت نشستند، بعد از کلی یک در دو، ٰدو در سه، به این نتیجه رسیدیم که شبِ انتخاب واحد در سالن دانشگاه مخفی شیم و همونجا بخوابیم، بماند که شب با چه مصیبتی از چشم نگهبان مخفی موندیم وشب را چطور صبح کردیم؛ درست مثل شب اول قبر یزید!؟

     صبح شد. انتخاب واحد شروع گردید، بر خلاف این چند ترم، ما اوّلِ صف بودیم وکلی به این زرنگیمون افتخار ومباهات می کردیم و چقدر کیف می کردیم که دیگران به ما غبطه می خوردند.

من اوّلین نفر بودم، با یک لبخند ملیح، برگه ی انتخاب واحد را به دست خانم های چاق ولاغر دادم تا وارد کامپوتر بکنند و از شرِّ وسواس واحد، نفسی بکشم. خانم عباسی تا برگه را گرفت بر انداز کرد؛ یک نگاه به برگه، یک نگاه به من اونم از نوع عاقل اندر سفیه ، بعد ازچند بار تکرار، اونو رو میز  جلوم پرت کرد که امضای استاد مشاور یا مدیر گروه پای آن نیست یعنی برو گم شو. یعنی آنجات سوخت اونم تا مغز استخون .

     آه ازنهادم بلند شد، جیگرم آتیش گرفت، تازه شَستم خبر دار شد چه غلطی کرده ایم، از هولِ آش تو دیگ افتاده بودیم. شب که داشتیم به ریش بقیه می خندیدیم اصلاً به فکر این یک فقره نبودیم، با سرعت به طرف اتاق استاد مشاور دویدم، در قفل بود، بعداز چندین ضربه، لقه و مشت که به در زدم صدای استاد از داخل بلند شد که: مگه سر امام حسین دستته!؟ چیه؟ با التماس گفتم: استاد! برگه ی انتخاب واحدمو اوردم خدمتتون، زحمت بکشید یک امضا بزنید. گفت صبر کنید.

     یکی یکی بقیه ی همکلاسی ها نیز به درد بی درمان امضا گرفتار شدند و پشت در اتاق استاد جمع شدند، بی صبرانه از ما خواهش وتمنا بود که استاد در را باز کنه واستاد مشاور نیز از ما می خواستن که فقط صبر کنیم. یک ساعتی از این برزخ کُشنده گذشت، کلاسای عمومی بازم داشت یواش یواش پر می شد، این همه شب نخوابی و جون کندن، داشت به باد می رفت. کم کم التماس بچه ها از استاد داشت جاشو به توهین می داد و سوء ظن ها، مثل جوش چرکی که هی دستمالیش کنی، داشت از ذهن گندیدمون سرازیر می شد، سر باز می کرد:

- نکنه برا استاد اتّفاقی افتاده!؟

- نکنه استاد تریاکیه، داره خودشو می سازه!؟

- نه بابا، نماز شبش طولانی شده، قیچیم دم دستش نیست.

- نماز کیلویی چنده!؟ من میگم، زیدی میدی، چیزی بُر زده، شُمام مثل سیریش! ولش کنین به حال و حولش برسه، برا انتخاب واحدم فاتحه. یه صلواتِ نوشابه هم پشت بندش. اینم آرقش.

     این نکنه نکنه ها، کار خودشو کرد. حسِّ فضولیم گُل انداخت،باید سر و ته قضیه را می فهمیدم . دولا شدم تا از سوراخ قفل نگاهی به داخل بندازم و برا بقیه راپرت بدم. همین که سرمو به طرف سوراخ قفل بردم یکی از رفقا برای خنده و تلافی گذشته ، محکم با لگد به پشتم کوبید، چون هر عملی عکس العملی داره با سر و صورت به در کوبیده شدم، از فشار زیاد ، زبانه ی در بیرون پرید، در باز شد و من چهاردست و پا و شیهه کشان ، به داخل اتاق پرت شدم. به قول لرا «شانس بد که بیا، شو تار گیت بیا» میز و صندلی استاد رو بروی در قرار داشت، ناچار محکم به میز خوردم، با میز واژگون شدم رو استاد، سر استاد محکم به دیوار پشت سرش خورد و من و میز و صندلی و استاد روی زمین ولو شدیم.

     از این اتفاق، تمام همکلاسیا خشکشون زد و چشا و دهنشون باز موند. دخترا گوشه ی چادر و مقنعه شونا، رو صورت کشیدن و پسرا کف دستاشونا رو صورت گذاشتن و اونایی که بیشتر دل داشتن، از لای انگشتاشون یواشکی استادو زیر نظر داشتن. بعد چند ثانیه به خودشون اومدن و به طرف استاد دویدند تا کمک کنند. استاد زیر بود، من رو استاد و میز رو من افتاده بود. بچه ها با عجله میزو کنار زدند، با کمک اونا رو پا بلند شدم، از این ضربه کمی گیج بودم. دیدم یکی از دخترا محکم با کف دست رو لپ خودش زد با عجله دست بغل دستیشو گرفت و به بیرون از اتاق پناه برد. یکی دیگه با گفتن «خاک تو سرم» چشا و دهنش باز موند و خواسته نخواسته، خودشا به بیرون انداخت. دو نفر دیگه، پشت ستون داخل اتاق قایم شده بودند تا کمر تو یقه ی هم رفته و صدای هر هر و کر کرشون به گوش من می رسید. بقیه هم مثل آدم جن دیده، از اتاق به بیرون فرار کردند، من موندم و استاد.

من، پشتم به استاد بود، با شک و ترس و هزار فکر جور واجور و چشایی نیمه بسته، به طرف عقب برگشتم.

     دیدم استاد یک شورت خشت مالی مامان دوز به پا داره که تا رو زانوهاشو پوشونده و شلوار مچاله شده ای که انگار از دهن گاو بیرونش کشیدن، تو ای دستشه و یه سوزن نخ کرده، مابین لبا لرزونش قرار داشت و با دست دیگش محکم لیفه ی شورتشو چسبیده بود. همین طور که به من زل زده بود و سوزن گوشه ی لبش قرار داشت، با نصف لب دیگه داشت غر می زد که: لعنت به شلوار ایرونی، دو صد لعنت به زیپ ایرونی، هزار لعنت به دانشجوی ایرونی و صد هزار لعنت به دانشجوی لر ایرانی .!!!

                 بندرعباس -  خوابگاه دانشجویی - ساعت دو و نیم نصف شب - اسفند 1377 


 
کتاب دلاوران شهرستان کیار ، از سال 60-58
ساعت ٤:٢٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٢ آبان ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: خاطرات کردستان و شلمزاری ها ، جانبازان و رزمندگان کیار ، شهرستان کیار و کردستان ، شلمزار و جنگ

 کتاب ( کتاب دلاوران شهرستان کیار ) نوشته ی محمد رضا حکمی،  نزدیک به انتشار می باشد . یعنی همه کارش از تحقیق و نگارش گرفته تا... روی پله ی اول چاپخانه آماده است ؛ فقط پول چاپخانه مانده است که اگر کسی یا جایی ....... ولش کن ، هیچی بابا .

  این کتاب شامل دو گونه خاطرات و دو جور شخصیت است در قالب خاطره ، زبانش ادبی ،  بیانی مرکب از طنز و جد   و زاویه دید دانای کل و گاهی اول شخص دارد. 

  الف - خاطرات بسیجی جانباز عیدی محمد حکمی                      ب - خاطرات گروهی از بسیجی ها ، سپاهی ها و ارتشی ها ی شهرستان کیار

ویژگی منحصر به فرد کتاب آن است که....ادامه مطلب را بزنید