طنز نوین

طنز نوشته ها ، دل نوشته ها ، سیخونک ها و پس گردنی های ...

شبیخون چوم
ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٩ بهمن ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: چوم ، چوم و بهار ، داستان کوتاه شبیخون چوم ، شبیخون چوم

 داستان کوتاه شبیخون چوم ( 1 )

 دل پیرمرد به درد آمده است ،شاخه ها و شکوفه ها را نوازش می کند و به آن ها
خیره می شود ، طول و عرض باغ را چند باری طی می کند و در هر قدم ، دستی برسربرگ ها و جوانه ها می کشد و از صمیم دل و از روی ناچاری آهی می کشد .

دارد با خودش کلنجار می رود که مگر می شود به خاطر همرنگ جماعت شدن ، دست روی دست بگذارد تا سرما ، دمار از روزگار باغش دربیاورد !؟

لعنتی به هم دنگی هایش می فرستد ، از دست زمین و زمان شاکی است که چرا هیچ کس برای حرف ها و تجربه هایش تره خرد نمی کند تا به کمک هم ، پشت چوم را به زمین بزنند و باغ را از شرش خلاص کنند ، آن هم باغی که تمام عمرش را جوانی اش را و شیره ی جانش را قطره قطره در حلق موهای انگورش  چکانده است.

به یاد می آورد که باغش چشم و چراغ تمام باغ های منطقه و ورد زبان اهالی  است و دوباره به یاد می آورد که تمام باغدارانهرچه مشکل و سوال داشتند از او می پرسیدند و او هم از دل و جان ، هرچه بلد بود و می دانست بدون هیچ چشم داشتی در اختیارشان می گذاشت ، باغ پیرمرد از زمین تا آسمان با بقیه تفاوت داشت چون مثل بچه اش از آن مراقبت می کرد و به آن می رسید ، در مواقع آبیاری ، هرس و حتی موقع ناهار و صرف چای ، هر باری زیر یک مو می نشست و انگار که سر در گوش معشوقش گذاشته باشد برای آن ها آواز می خواند . گویا ناف پیرمرد و باغ را باهم و برای هم بریده و عقدشان را در آسمان ها خوانده بودند .
پیرمرد در پستوی ذهنش به شکل نوری کم سو ، این ها را به یاد می آورد و سری می
جنباند .

پاهایش یارای به دوش کشیدن قد خمیده اش را ندارد پس در پای درخت موی زانو می
زند و با کند و کاو پای ساقه اش ، دریچه ی ذهن و مخیله اش را ،  آهسته آهسته ، به سمت خاطراتی دور و دراز باز می کند ؛ در همین باغ ، مزه ی عشق زیر زبانش رفت و عاشق تنها عشق زندگی اش – همسرش - شد و از درآمد همین باغ سه روز و سه شب ، آن چنان ساز و دهل و بساط عروسی به راه انداخت که هنوز اهالی مثلش را ندیده اند و حتی اسم تنها پسرش  - عسکر – را از باغ گرفت چون بیشتر موهای باغش از نوع عسکری بودند و پسرش در زیرداربست مو عسگری همین باغ پا بر زمین گذاشت و پا گرفت .

پاهای تکیده و زوار در رفته اش به لرزه می افتند ، پس مجبور می شود به تیره ی
مو تکیه بزند و کف کرت دراز بکشد ، چشم به آسمان مغموم و گرفته می دوزد و با حرکت دورانی و در هم ابرها به خلسه فرو می رود .

با نیش حشره ای به خودش می آید ، با ورانداز کردن سرشاخه های سرما زده ی خشکیده ، زخم سربسته ی قلبش دوباره دهان باز می کند و درد می گیرد ، به حالت تاسف هی سر تکان می دهد و چند باری نچ نچ می کند .
نه برای این که ممکن است ضرر مالی و پولی بکند و باغ به بار ننشیند ، نه ، اگر چه
تمام دار و ندارش از دنیا ، همین یک تکه باغ است و هرچه دارد از تصدق سر آن دارد
ولی باغ را مثل تنها پسرش دوست دارد ، از نظر عاطفی وابسته ی باغ است همانگونه که اگر شبی پسرش تب می کرد و تا صبح خواب به چشمان پیرمرد نمی آمد و حتی تب به جان او هم می نشست چنین رابطه ای نیز با باغ دارد نمی تواند بنشیند و ببیند که سرما مثل سرطان به زیر پوست باغش رخنه کرده و دمار از روزگارش درآورد .

از دیشب که باغ سرما زده شده او هم بی حال شده و انگار سرما به مغز استخوانش
رخنه کرده است و هرچه بیشتر می پوشد سرما را بیشتر حس می کند .

به دلش افتاده که اگر کاری نکند هر دو با هم به گور می روند چنین چوم و بلایی
را فقط یک بار در ده ها سال پیش تجربه کرده و با چشمان خودش دیده بود که بعد از آن
، چندین سال کمر باغ شکسته بود و تا آمد کمری راست کندچقدر خون دل خورده بود تا
باغ دوباره نیمه سری در سرها درآورد .

تمام نشانه های آن سال نحس را به خوبی در یاد دارد ؛ بهار بود و چند روزی بعد
از عید . تمام زمین در زیر چتری از علف ، سبزه ، جوانه و شکوفه مخفی شده بود ، ابتدا هوا گرم و دلپذیر شد بعد چند روزی هی باران آمد و هوا صاف و آفتابی شد تا درختان به خوبی و خوشی برگ و شکوفه دادند . بعد، عصر یکی از روزها ، یکی دو ساعت برف سنگینی باریدن گرفت و شبش سرما و چوغان به جان باغ افتاد و نصف جانش کرد ولی ضربه ی کاری را شب دوم ،چوم بر سر باغ درآورد و باغ رو به موت را خلاص کرد .

از یادآوری آن سال شوم و درست بودن نشانه های نکبت بارش سی و سه بند جسم
رنجورش به لرزه افتاد و تا مرز از هم گسیختگی پیش رفت .سراسیمه روی پا ایستاد و به کمک عصا ، تعادلش را برقرار کرد .

چندین دفعه به سرعت آسمان را نگاه کرد و به باغ زل زد چشمان بی فروغش را در
امتداد شانه اش به افق دوخت که چند تکه ابر سیاه بزرگ از چهار گوشه ی آسمان داشتند به بالای سرش خیز برمی داشتند ، بعد از این همه عمر به باد دادن دیگر می دانست که کدام باد و ابر چه پشت بندی دارد و شر و خیرش را هضم می کرد  .

تصمیم گرفت که خودش را به خانه و آبادی برساند و از آنجا سرحوصله اقدامی کند ،
پس با دردسر زیاد از گودی و بلندی کرت ها و تیره های باغ بیرون آمد و در مسیر راه
کم عرض کنار باغ به راه افتاد . از روی تپه بر آبادی و راه پر پیچ و خمش که در زیر
پایش آرام گرفته بود نگاهی انداخت , ناگهان پا سست کرد و به فکر فرو رفت با آن قدم
های کوتاه و بدن بی رمق و فاصله ی چندکیلومتری ، تمام زمان و فرصت از کفش بیرون میرفت ناخودآگاه دست را به عنوان سایه بان بر پیشانی تکیه داد و چهار سویش را تا آنجایی که سوی چشمانش کار می کرد وارسی نمود تا شاید آدمی یا تنابنده ای ببیند و کمک بخواهد ولی دریغ از هرم نفسی!  پس لحظه ای بر زمین می نشیند تا نفسی چاق کند و جانی بگیرد و فکری کند .

با پر شدن پازل آسمان از تکه های ابر و غروب خورشید ، بدن خمیده ی بی جانش مورد تاخت و تاز بادهایی می شود که دانه های برف را نیز به همراه خود دارند .

پیرمرد سنگ هایش را با خودش وا  می کند و به این نتیجه می رسد که امشب باید به داد باغ برسد و الا دقیقه به دقیقه مثل مرغ سرکنده جلو چشمانش بال بال می زند و جان می کند تا تمام کند . باید دست چوم را از سر باغ کوتاه و حتی از بیخ و بن قطع کند ، پس قرص و محکم روی پا می ایستد و با نگاهی از سر التماس که به عصایش می اندازد از آن هم کمک می خواهد و مشغول جمع کردن چوب خشک و هیزم و خار و خاشاک می شود ، سپس به کمک تجربه و حس درونی ، چندین نقطه در اطراف باغ مشخص می کند و بر هر نقطه ای آتشی بر پا می سازد و تا پاسی از نیمه شب با چنگ و دندان آتش ها را روشن نگه می دارد .

فردا که باغداران می آیند تا چپاول و دست برد چوم را براورد کنند می بینند که باغ هایشان به تلی از خاکستر تبدیل شده اند و در دل این جهنم پهناور ، باغ کوچک
پیرمرد مثل تکه ای از بهشت ، سرسبز و سرزنده جلوه گری می نماید و پیرمرد در حالی که زانوهایش را در بغل گرفته و کپه ای خاکستر سرد جلوش قرار دارد روبروی باغ بر داربست مو عسکری تکیه داده است و با لبخندی عمیق به باغش خیره شده است .

______________________________________________________________

( 1) : چوم به اعتقاد باغداران و کشاورزان نوعی سرمای خاص و در حرکت است که در فصل بهار و مخصوصا اوایل بهار به جان باغ ها و شکوفه ها و میوه ها می افتد و گذرش به هر باغی که بیفتد دمار از جانش در می آورد . در قدیم بعضی از پیرمردها به کمک علمی خاص و حس درونی ، چندین شب به نگهبانی و بررسی کوه ها و محیط می پرداختند و زمان گذر آن را که می فهمیدند در مسیر آن چند تکه آتش کوچک و بزرگ برپا می کردند و بدین روش اثر آن را از بین می بردند . از نظر علمی مورد تایید نیست ولی من خودم بارها از زبان پدرم و بزرگان داستانش را شنیده ام و به آن باور دارم .