طنز نوین

طنز نوشته ها ، دل نوشته ها ، سیخونک ها و پس گردنی های ...

سفر به شلمزار - طنز
ساعت ۸:٥٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ اسفند ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: شلمزار و سفرنامه ، متادون و شلمزار ، طنز سفرنامه شلمزار ، علی داوری - غفور

                            طنز   سفر به شلمزار    - علی داوری کلاس سوم تجربی

شکر و سپاس بی نهایت معبودی را که شلمزار را چون نگینی زیبا در کل هستی قرار داده شهری با فرهنگی خارق العاده و مردمانی خارق العاده تر...

شکر و سپاس دیگر خدایی را که مسئولین زحمت کشی را به شهر ما روانه کرد که تلاششان جز خدمت به مردم نیست و به هر دری می زنند و از جان خود می گذرند تا خواسته های مردم را اجرا کنند. مسئولین انتقادپذیری که تا کلامی درباره شان می گویند دو گوش را چهار گوش و چندتای دیگر به امانت می گیرند تا انتقادات را بشنوند ، نه از آن جهت که کارخود را اصلاح کنند و یا از آن استفاده کنند بلکه به جهت آنکه آنرا چون نامه ای سر به مهر در سینه نگه دارند تا وقتی گذر پوست به دباغ خانه افتاد حسابی از خجالتتان در آیند و کاری کنند که تا آخر عمر از کسی انتقاد نکنید.

 یاد دارم ،دوش ، جوانی مرا بدید و بفرمود ای پیر !  ما را سخنی گوی که به کار آید و چراغ راهمان باشد.

پس شرح حال سفری را برایش بازگو کردم که شاید مورد اندرز همگان شود و آن از این قرار است :

به یاد می آورم در دوران جوانی نام و آوازه ی شهر شلمزار را زیاد شنیده بودم و حیران مانده بودم که چرا نام آن را شلمزار نهاده اند؟ بعد از رجوع و سرک کشیدن در کتابهای جغرافیایی و تاریخی و اطلس ها پی بردم که از دو حال خارج نیست :

یکی شُل + مزار یعنی مزار های شُل و دیگری شَل + مزار یعنی مزار های شَل.

پس دیدم که مربوط است به مزار هایشان. با خود اندیشیدم که باید طرفه مکانی باشد همه ی دارایی ام را توشه ی راه کردم و مقداری ارز شلمزاری تهیه کردم و اسبسی تند پا خریدم و به سمت این دیار هجرت گزیدم. پس از پیمودن فرسخ ها راه  و گذشتن از کوه ها و دره های صعب العبور تابلو شلمزار از دور به نظرم رسید ،گردنه ی سختی جلویم ظاهر شد اسبم توان راه رفتن نداشت پیاده شدم و افسار اسب را گرفتم و به دنبال خود کشیدم ، همین طور که آهسته آهسته راه را می پیمودم تابلوهای رنگانگ مرا متوجه خود ساخت. تابلوهایی که هر یک خوبی ها و زیبایی های شهر را به تصویر کشیده بود : به شلمزار شهر فرهنگ و تاریخ خوش آمدید – به سرزمین گنبدهای نقره ای خوش آمدید – به شهر علم و ادب خوش آمدید و چند تابلوی دیگر با همین مضامین . خوشحال و شادمان بودم از اینکه پس از گذر سالها به آرزویم برسیدم.

در ورودی شهر ،دو سه نفر با لباسهای عجیب و غریب ایستاده بودند موهای فرفری که از بغل بر روی گوشها افتاده بودند و از پشت سر، تا وسط کمر میرسیدند . شلوارهایی معروف به چینی که سانت به سانتش جیبهایی بود باد کرده که خدا میداند  چقدر کاغذ و پارچه و علوفه در آنها چلانده بودند تا باد کنند و بچشم آیند. دستمال هایی دور گردن و دست، تسبیحی بلند آبی اندر دست که فقط دور دست می پیچیدند و باز میکردند و زنجیر های کلفت همانند قلاده به گردن سگ، کاپشنی تا روی ناف و کفش هایی ساقه بلند به پا و طوری شلوار ها را در جورابشان کرده بودند که گمان کردم می خواهند گل پاچل کنند. خیال کردم راهزن اند نزدیکتر که شدم دیدم هی بند انگشتش را نشان می دهد. متعجب شدم. بعد فکر کردم دارد متلک می اندازد و چیزی حواله ام می کند. با هزار فکر نزدیکتر شدم دیدم می گوید نیمی و تیغ دارم. فروشی است و هی اطرافش را می پایید. گفتم خدایا این دیگر چه شهری و مردمانی است و منظور از نیمی و تیغ چیست؟

دقیق تر شدم، دیدم چیزی را آهسته از جورابش بیرون کشید و گفت چهار هزار ارز شلمزاری می شود. گفتم باید دیوانه باشد چون یک گونی  سیب زمینی می خرم صد ارز شلمزاری این را چه شده و چه چیزی است که یک بند انگشت کاغذ و پلاستیک را به این قیمت می دهدو در این فکر داشتم دیوانه می شدم که صدای آژیر بلند شد و آنها نیز به چاک زدند ، مثل جن بسم الله شنیده .

  مسافتی نه چندان طولانی را پیمودم و به درویشی برخورد کردم که از خستگی نای نفس کشیدن نداشت. از او خواستم تا مرا به مکانی نکو راهنمایی بگرداند تا چند ساعتی در آنجا خستگی از تن در کرده و نفسی تازه کنم و بعد از آن به جاهای دیگر شهر بروم و به تجارب خود بیفزایم.

آن سالخورده گفت به دریاچه شلمزار برو که مکانی به ز آن نیابی و مکانی به بزرگی و جمال آن من تاکنون در هیچ جای دیگر دنیا ندیده باشم. بعد ها فهمیدم که آن درویش به غیر از شلمزار به جای دیگری سفر نکرده است.

من که سالها در کتب نجوم و علوم جغرافیا و زمین بسی تفکر و تفحص کرده بودم در عجب این سخن بماندم و بار دیگری در کتب خود سیری کردم که نکند چنین مکانی بوده و من آن را فراموش کرده باشم اما چنین نامی در هیچ فرهنگ پارسی و غیر پارسی و عربی و زبانهای زنده و مرده ندیدم.

 در این لحظات خوشحال شدم که می توانم اولین نفری باشم که نام آنرا ثبت کنم و با این کار بر شهرت و آوازه ام بیفزایم. به سرعت نشان را از درویش بستاندم و راهی آن دیار گم نام شدم ، با هزار مکافات بالاخره راه را بیافتم و عجب دیگر من از این نشان بود که به گونه ای طراحی شده بود که تا این همه درجا نمیزدی راه را نمی یافتی و من اگر آن زمان کتاب گینس در دسترسم بود آنرا خودم  در قسمت آدرس های نایاب دنیا به ثبت می رساندم.

پس از گذر از راه پیچ در پیچ و کم عرضش که نزدیک بود چند باری از  پیچ های ناگهانی اش به درون جوی آب پرتاب شود بالاخره به نزدیکی های دریاچه رسیدم.

مردانی با لباسهای عجیب اندر غریب به صف ایستاده بودند خیال کردم راهزن اند نزدیک تر شدم دیدم بدون خشونت و استفاده از سلاح دست را جلو آورد و تقاضای سکه کرد. خیال کردم که گدایی است ، یک سکه شلمزاری بدادم ، عصبانی بشد و بگفت با این حلوای جمعه شب پدرت را بپز ، عوارضت را بده !

من که تا کنون چنین نامی به گوشم نخورده بود خواستم که بیشتر توضیح دهد ناگهان یقه ی لباسم را بگرفت ، تازه متوجه عرایضش شده بودم. اینان همان راهزنان بیابان بودند که با لباسی نیکو تر و خشونتی کمتر اقدام به گرفتن اموال مردم می کردند. هرچه سکه برای خرید سوغاتی و اقامت گاهم گزارده بودم دادم تا وارد محدوده دریاچه بشدم و تعجب بسیار کردم از این امر.

انگار تکه ای از بهشت را  به امانت دست اهالی شهر داده بودند ولی به جای ملائک و فرشته و حوری ، گروهی الواط موتور سوار سیاه پوش غداره کش آنجا را تسخیر کرده بودند ، نگینی با اسم اعظم ولی در دست دیو و اهریمن ، از زیبایی ها و جمالات و کمالات این سرچشمه ی عظیم که به جرئت می توان آن را دریا نهاد  سخنی نرانم که خدای ناکرده چیزی را از قلم کم نهم و موجب کم ارزش شدن نام آن بشوم.

بعد از کمی استراحت و لذت بردن از طبیعت و آن هوای صاف بدیدم گروهی با لباسهای حیرت انگیز با سرعت زیاد به سمت من می آیند حیال کردم قوم اجنه هستند و برای هجوم و غارت به آن منطقه سرازیر شده اند. آنان سوار بر ارابه ای بودند حیرت انگیز که دو چرخ بیش نداشت و صدای بسیار می داد و هیچ اسبی آن را نمی کشید. بعدها در سفرهای دیگرم پی بردم که نام آن موتور ایژ بوده است. من که از ترس پشت خار و خاشاک پنهان شده بودم تمام حرکاتشان را زیر نظر بگرفتم ، دیدم دور هم نشسته اند و دائما خنده می کردند . ظرفی را با خود همراه داشتند  مانند کوزه ای بود که حتی درون آن هم معلوم بود  مایعی سرخ گونه درون کاسه هایی بلند بریختند و به هم  زدند و به سلامتی  گفتند و سر کشیدند ، چنان حالشان تغییر کرد که گمان کردم معجون های افزایش قدرت و ضد سر درد و افزایش هیجان و آن چیزهایی که در ماهواره تبلیغ کنند با هم نوشیده اند .

در این موقع حرکاتی از ایشان سر می زد که من در حیرت آن مانده بودم . قهقهه هایی شیطانی در میکردند و بعد مثل گله ی گرگان ، همه ، یکی را به وسط میدان می انداختند و یکی تنبون و تنپوشش را در می آورد ودیگری مشت و لگدش میزد و دیگران مثل کشتی کج کاران، انواع فن روی آن وسطی پیاده می کردند و از عجایب این بود که آه و ناله نمی کردند و فقط قهقهه می زدند  و روی زمین غلط می خوردند. بعد شروع کردند به پراندن حرفهای رکیک و دشنام به زن و کودک مردم.

در چشم به هم زدنی تمام جمعیت بار و بندیل خود را به کول گذاشتند  و از آن محیط امن الهی فراریدند.

با خود گفتم که اینها اول شهرشان تابلو زده اند به مهد فرهنگ خوش آمدید! این دیگر چه فرهنگ و هنری است! پس خواستم تا از ماوقع مطلع شوم به نزدشان رفتم و سلامی عرض بنمودم. اما جوابی نشنیدم متحیر گشتم خواستم چیزی بگویم که مرا بلند کردند و فریاد زدند یک .................... دو ................... سه .............. شالاپ ............... خود رامیان آب زلال و تمیز دریا دیدم. من که تا آن زمان همه ی زندگیم را به دنبال علم و تعلیم بودم و هیچگاه فکر نمی کردم که چیزی غیر از درس و علم به کار آید ، هیچگاه سراغ شنا نرفته بودم ، همه ی انچه را که تا آن موقع خوانده بودم یکبار دیگر مرور کردم و با احتساب جهت وزش باد و جریان آب و تابش خورشید و چرخش وضعی زمین و نیروی جاذبه بالاخره خودم را به زحمت از آب بیرون کشیدم .

 مثل موش آب کشیده ، جانم را برداشتم ، با سرعت روی اسب پریدم و  به سمت شهر روانه شدم. در شهر غوغایی برپا بود ، نمی دانم چگونه خبر برسید که من بیامدم و دوباره حیرت زده شدم از این سرعت انتشار اخبار در این شهر ، در اطرافم هیاهویی برپا بود.

مردم مهمان نواز، صمیمی و با فرهنگ شلمزار هریک می آمد و مرا به خانه خود دعوت می کرد. تعجب های من هرلحظه زیادتر می شد، چون من در هیچ سفرنامه ای نخوانده بودم که آنقدر مردم این شهر مهمان نواز هستند.

خوشحال شدم که توانسته ام با قدوم مبارکم به آنجا فرهنگشان را دگرگون کنم. هر یک از جمعیت سعی داشت به گونه ای مرا به خانه اش ببرد.

در آن هیاهو ، سالخورده ای را دیدم که با خود زمزمه می کرد : اگر مردم ، جوانی بیکار نداشته باشند تا این مرد او را به سر کار نهد یا در جایی استخدام کند ، هیچگاه اینقدر از او استقبال نمی کردند و این همه اصرار نمی کردند.

 به روی خود نیاوردم ، همراه یکی از آنها به راه افتادم و به او گفتم به خانه ات نمی آیم ، فقط می خواهم سبک خانه و زندگی تان را ببینم شاید برایم جالب باشد !

به خانه ی مرد رسیدیم. در خانه را باز کرد ، تا زیر سقف پرشده بود از انواع  کیسه های برنج هندی و تایلندی و پاکستانی و افغانی و ترکی ، اتاق ، نفسش بالا نمی آمد .

 پرسیدم: این دیگر چه سری است !؟ چیست ؟ بگفت : این شغل و در آمدم باشد ، بگفتم بیشتر بگو . گفت: در زمان ارزانی برنج می خرم و انبار می کنم یا وقتی برنج دولتی عرضه بشود تمام اعضای خانواده و فامیل و غریبه و حتی کارگر سر چهار راه و میدان را به اصلاح و زور و پول  در صف گمارم و صدها کیسه و گونی دریافت  کنم و در زمان های بی برنجی به قیمت گزافی دوبله و سوبله  فروشم. گفتم که تجربه ی خوبی بود ولی در دل گفتم ای لعنت بر پدر و مادرت که تو را پس انداختند که دهنت برای چس هوایی باز باشد !

بیا برویم و شهر را بگردیم . راه افتادیم ، اسب را به فردی سپردیم و پیاده رفتیم. از گرمای هوا و آسفالت درجه یک ، احساس تشنگی شدیدی به من دست داد . دکانهایی دیدم در کنار هم ،با پرده هایی از رنگ های قرمز و آبی  و پشت درشان یک تکه لباس که نه، کهنه ی آفتاب سوخته زده بودند، گمان بردم مغازه ی دست دوم فروشی است گفتم حتما جرعه ای آب در مغازه دارد که به من بدهد ،به طور اتفاقی وارد  یکی از انها شدم یکباره خودم را در میان سی چهل زن و دختر دیدم که نمیدانم چگونه خود را در آن مغازه کوچک جا داده بودند. دهنم را باز کردم که بگویم استغفرالله ، این جا دگر کجاست !؟

ناگهان هزاران وسیله از ماهی تابه و قابلمه و پیاله و جارو و دمپایی و کیف و کفش و تف و مف و ...خلاصه هرچه دم دستشان بود و به دستشان می رسید از بنده خقیر دریغ نکردند و حسابی به خدمتم رسیدند ، درست مثل گروهی زنبور که به سر آدمی لخت می ریزند و تافرار نکنی رهایت نمیکنند. و هزاران فحش و متلک و  حرف ناشنیده نیز از ایشان شنیدم و زیر سبیلی رد کردم .

در حال فرار پی بردم که شلمزار مهد فرهنگ و تاریخ نیست بلکه مهد و گهواره ی مغازه های زنانه می باشد چون در هر کوچه و برزن و میدان، صدها گونه از آنها با پارچه های قرمز کذایی خود نمایی می کند.

 با چنان شتابی خودم را از آنجا بیرون انداختم که اگر به سمت فضا می رفتم دورترین قمر و سیاره را کشف و تسخیر می کردم و دیگر احتیاجی به میمون و رییس جمهور نیز نداشتیم .

 چند قدمی  آن طرف تر دکانی دیدم که بر سر درش حک شده بود : «مواد غذایی شلمزار» . با هزار ترس و لرز از اینکه دوباره اشتباه روم و سوراخ دعا را گم کنم داخل شدم ، در آن هر چه بخواستی بود ، از جان مرغ تا تخم آدمی زاد .

 از دکاندار طلب جرعه ای آب کردم،  سر و وضعم را خوب ورانداز کرد بعد کوزه ای آب بیاورد و بگفت : مهمان ما باش! من که احساس کردم باید به جایش سکه بدهم گفتم چقدر می شود ای مرد جوان! ؟بگفت:هزار سکه شلمزاری .من که سکه زیادی همراه خود نداشتم و از گرمای هوا دیگر طاقت تشنگی را نداشتم . کارت عابر بانک یارانه ام را از زیر شالم بیرون کشیدم و پولی را که برای کفن و دفنم گزارده بود ، پولی که با آن می شد یک خانه مجلل دربهترین جای شهرم بخرم دادم و یک کوزه ی آب خریدم ، همین جا بود که تعجباتم سر ریز شد و از مرد خداحافظی کردم و رفتم که اسب بستانم و بروم ، پلیس راه این شهر ، چندین بار، جریمه اش کرده بود و برگه هایی را زیر افسار و پاردمبش چسبانده بودکه سر به فلک میزد .

 کسی که مسئول نگهداری اسب بود دقایقی حساب و کتاب کرد و بگفت به خاطر نگهداری اسب ، خورد و خوراکش ،آبی که خورده ، هوایی که از شهر شلمزار مصرف کرده، فضای فیزیکی که از این شهر اشغال کرده ، مقدار غیر قابل شمارشی سکه می خواهد.

 من که از پس پرداخت آن همه سکه بر نیامدم، مجبور شدم هم اسب را بدهم و هم کارت یارانه ام را به طور کامل به او واگذار کنم و هم یک کتک حسابی خوردم که هر وقت به فکرش می افتم بدنم درد می گیرد.  در آن لحظات بود که دو پا داشتم و دو پای دیگر هم نزول صدی هفتاد بکردم و به سرعت سگ تازی از آنجا دور شدم و به خود قول داده ام که دیگر هیچ وقت به آنجا نروم و از همان موقع، درس و علم و تحصیل را رها کردم و در سنگ مستراح ریختم و یک آفتابه نیز پشتش ریختم و به دنبال هنرهای دیگر مثل احتکار و فروش برنج و فروش قرص و شربت متادون رفتم و در خیابان رسالت در بین دکان آبیار و حج میرزا مغازه ای دایر کردم و شاگردی در آن نشاندم جهت حفظ ظاهر ،که در عرض چند ماه به اندازه ی تمام عمر دانشمندی ام ، پول دراوردم و سود کردم و گردن کلفت کرده ام تا کور شود هر آنکه نتواند دید !!!

داشتم نفسی تاره می کردم که صدای خر و پف جوان مرا به خود آورد و از تعریف ادامه ماجرا باز داشت.20/11/91