طنز نوین

طنز نوشته ها ، دل نوشته ها ، سیخونک ها و پس گردنی های ...

داستان کوتاه و طنز انتخاب واحد
ساعت ٩:٤۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٧ آبان ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: طنز انتخاب واحد ، استاد دانشگاه و زیپش ، داستان کوتاه انتخاب واحد ، طنز و خنده

« طنز انتخاب واحد»

   دانشجوی ترم هفت یعنی ؛ سرما گرما کشیده چشیده. یعنی ریشمونو تو دانشگاه سفید کرده بودیم. تمام چم و خم های انتخاب واحد و آموزشو از حفظ بودیم.هر چی سوراخ سمبه وجود داشت چشم بسته پیدا می کردیم، هیچ کاری نشد نداشت الّا انتخاب واحد، حتّی با پر سیمرغ هم حل نشد که نشد. دانشگاه ما دو سه هزار نفری دانشجو داشت و فقط یک گروه سه نفره از کارمندان آموزش با یک کامپیوتر دیزلی و زغالی انتخاب واحد می کردند. تازه ربع ساعت به ربع ساعت، دادشون در می اومد که قفل کرده، هیچ کارشم نمیشه کرد. یکی از بچه های چهارمحال هم متلک می انداخت؛ یه سطل آب سرد بریزین رو گُردَش ول می کنه، اون سه نفر هیچ وقت نفهمیدن منظور اون چیه.

     این سه نفر تشکیل می شد از دو تا خانم و یک آقا؛ دوتا خانم عقده ایه پیر دخترِ بد پسر، اگه دستشون به پسرا می رسید آب نداده چاقو میذاشتن سرشون، حتّی به بسمل هم قد نمی داد. آخه طفلکیا حق داشتند؛ یکی دو هزار پسرِ دمِ بختِ نره خر دور و برت باشه و تو پیر دختر بشی. من که خدایی بهشون حق می دادم و هر وقت دمِ پرشون گیر می افتادم جیکم بالا نمیومد. خانم عباسی کوتاه قد، چاق و پر بود، از بغل، قشنگ میشد بشماری که از چند طبقه گوشت و چربی تشکیل شده است. دستا گوشتیشو با ده ها انگشتر، النگو، دستبند و زنجیر تزیین می کرد. خانم دوم ؛ قدِ بلندِ دستِ بیلی داشت که صورت زردمبوشو یه بینی دراز مثل کلیدِ چیز مرده، دوخطِ لب به ارتفاع نیم سانت، دو چشمِ ریز ژاپنی در قی نشسته با یه پیشونی طاقچه ای تشکیل می داد.

     خانم خپله، همیشه مانتوِ چسبنده ی بدن نمای کوتاه می پوشید تا لاغرتر نشون بده، زهی خیال باطل!

     خانم دسته بیلی، همیشه یک مانتوِ گَلِ گُشاد می پوشید تا پر گوشت تر به چشم بیاد، اینم ازون گرفتاری های قرن بیست و یکمی است که هرکی می خواد جنسشو وارونه نشون بده؛ بی سواد باسواد، بی عقل باعقل، بی فرهنگ بافرهنگ، چاه کن آسمون خراش ساز و... .

     یکی از بچه های لرستان هر وقت این دونفرو می دید یه چیز می گفت: خدایا! بی سلیقه ای هم حد داره، درازی اینو میذاشتی رو کوتاهی اون، چند من از گوشتا اونو میذاشتی رو استخونا این، چشا این بِره دماغ اون بمونه، صدا کلفت و نازکشون رو هم تقسیم بر دو ...، اونوقت از دو نفرشون یکی می کشیدی بیرون، اونم بشه زنِ من... چه شود دایه!؟

     برگردیم سر انتخاب واحد. هر روزی که انتخاب واحد داشتیم قیامت کبری به پا می شد، واقعاً اوصاف روز قیامت به حد کمال جلوه گری می نمود، هم اتاقی که چهار سال از عمرتو شب و روز باهاش صرف کرده بودی پا میذاشت روتو رد می شد تا به جلو صف برسه، دختر حامله بچه شو میانداخت تا به کامپیوتر نزدیک تر بشه، محرم ونامحرم معنیشو از دست می داد، دست هرکس در این روز هرجا که می خواست می رفت، خرِ خرمارین ؛کامپیوتر بود و دجالِ یک چشم؛ آقای امیری -مسئول آموزش- و زن یهودی اون دو خانم چاق ولاغر.ٰاون مردم بی شعورِ مسلمون نما هم دانشجویان و پقر خر هم فرم های انتخاب واحد .

     دانشگاه از چندین دانشکده تشکیل می شد و هر کدام چندین رشته داشتند وهمه با یک کامپیوتر نفتی کارشان انجام می شد. در روز انتخاب واحد، چند صد نفرِ جلوِ صف، دروس عمومی وتربیتی را می گرفتند و ظرفیت کلاس ها پر می شد، اون وقت نفرات آخر، واحد کم می اوردند وباید می رفتن دنبال غاز. اگه هیچ واحدی نمی افتادیم، هفت ترمه تمام می شدیم ولی با این مشکلِ انتخاب واحد ودروس عمومی، تربیتی، ده ترمه هم تمام می شدیم باید کلاهمونو بالا مینداختیم ونگاش نمی کردیم کجا می افته.

     برای حلِّ این مشکل، بچه های کلاس از دختر وپسر به شور ومشورت نشستند، بعد از کلی یک در دو، ٰدو در سه، به این نتیجه رسیدیم که شبِ انتخاب واحد در سالن دانشگاه مخفی شیم و همونجا بخوابیم، بماند که شب با چه مصیبتی از چشم نگهبان مخفی موندیم وشب را چطور صبح کردیم؛ درست مثل شب اول قبر یزید!؟

     صبح شد. انتخاب واحد شروع گردید، بر خلاف این چند ترم، ما اوّلِ صف بودیم وکلی به این زرنگیمون افتخار ومباهات می کردیم و چقدر کیف می کردیم که دیگران به ما غبطه می خوردند.

من اوّلین نفر بودم، با یک لبخند ملیح، برگه ی انتخاب واحد را به دست خانم های چاق ولاغر دادم تا وارد کامپوتر بکنند و از شرِّ وسواس واحد، نفسی بکشم. خانم عباسی تا برگه را گرفت بر انداز کرد؛ یک نگاه به برگه، یک نگاه به من اونم از نوع عاقل اندر سفیه ، بعد ازچند بار تکرار، اونو رو میز  جلوم پرت کرد که امضای استاد مشاور یا مدیر گروه پای آن نیست یعنی برو گم شو. یعنی آنجات سوخت اونم تا مغز استخون .

     آه ازنهادم بلند شد، جیگرم آتیش گرفت، تازه شَستم خبر دار شد چه غلطی کرده ایم، از هولِ آش تو دیگ افتاده بودیم. شب که داشتیم به ریش بقیه می خندیدیم اصلاً به فکر این یک فقره نبودیم، با سرعت به طرف اتاق استاد مشاور دویدم، در قفل بود، بعداز چندین ضربه، لقه و مشت که به در زدم صدای استاد از داخل بلند شد که: مگه سر امام حسین دستته!؟ چیه؟ با التماس گفتم: استاد! برگه ی انتخاب واحدمو اوردم خدمتتون، زحمت بکشید یک امضا بزنید. گفت صبر کنید.

     یکی یکی بقیه ی همکلاسی ها نیز به درد بی درمان امضا گرفتار شدند و پشت در اتاق استاد جمع شدند، بی صبرانه از ما خواهش وتمنا بود که استاد در را باز کنه واستاد مشاور نیز از ما می خواستن که فقط صبر کنیم. یک ساعتی از این برزخ کُشنده گذشت، کلاسای عمومی بازم داشت یواش یواش پر می شد، این همه شب نخوابی و جون کندن، داشت به باد می رفت. کم کم التماس بچه ها از استاد داشت جاشو به توهین می داد و سوء ظن ها، مثل جوش چرکی که هی دستمالیش کنی، داشت از ذهن گندیدمون سرازیر می شد، سر باز می کرد:

- نکنه برا استاد اتّفاقی افتاده!؟

- نکنه استاد تریاکیه، داره خودشو می سازه!؟

- نه بابا، نماز شبش طولانی شده، قیچیم دم دستش نیست.

- نماز کیلویی چنده!؟ من میگم، زیدی میدی، چیزی بُر زده، شُمام مثل سیریش! ولش کنین به حال و حولش برسه، برا انتخاب واحدم فاتحه. یه صلواتِ نوشابه هم پشت بندش. اینم آرقش.

     این نکنه نکنه ها، کار خودشو کرد. حسِّ فضولیم گُل انداخت،باید سر و ته قضیه را می فهمیدم . دولا شدم تا از سوراخ قفل نگاهی به داخل بندازم و برا بقیه راپرت بدم. همین که سرمو به طرف سوراخ قفل بردم یکی از رفقا برای خنده و تلافی گذشته ، محکم با لگد به پشتم کوبید، چون هر عملی عکس العملی داره با سر و صورت به در کوبیده شدم، از فشار زیاد ، زبانه ی در بیرون پرید، در باز شد و من چهاردست و پا و شیهه کشان ، به داخل اتاق پرت شدم. به قول لرا «شانس بد که بیا، شو تار گیت بیا» میز و صندلی استاد رو بروی در قرار داشت، ناچار محکم به میز خوردم، با میز واژگون شدم رو استاد، سر استاد محکم به دیوار پشت سرش خورد و من و میز و صندلی و استاد روی زمین ولو شدیم.

     از این اتفاق، تمام همکلاسیا خشکشون زد و چشا و دهنشون باز موند. دخترا گوشه ی چادر و مقنعه شونا، رو صورت کشیدن و پسرا کف دستاشونا رو صورت گذاشتن و اونایی که بیشتر دل داشتن، از لای انگشتاشون یواشکی استادو زیر نظر داشتن. بعد چند ثانیه به خودشون اومدن و به طرف استاد دویدند تا کمک کنند. استاد زیر بود، من رو استاد و میز رو من افتاده بود. بچه ها با عجله میزو کنار زدند، با کمک اونا رو پا بلند شدم، از این ضربه کمی گیج بودم. دیدم یکی از دخترا محکم با کف دست رو لپ خودش زد با عجله دست بغل دستیشو گرفت و به بیرون از اتاق پناه برد. یکی دیگه با گفتن «خاک تو سرم» چشا و دهنش باز موند و خواسته نخواسته، خودشا به بیرون انداخت. دو نفر دیگه، پشت ستون داخل اتاق قایم شده بودند تا کمر تو یقه ی هم رفته و صدای هر هر و کر کرشون به گوش من می رسید. بقیه هم مثل آدم جن دیده، از اتاق به بیرون فرار کردند، من موندم و استاد.

من، پشتم به استاد بود، با شک و ترس و هزار فکر جور واجور و چشایی نیمه بسته، به طرف عقب برگشتم.

     دیدم استاد یک شورت خشت مالی مامان دوز به پا داره که تا رو زانوهاشو پوشونده و شلوار مچاله شده ای که انگار از دهن گاو بیرونش کشیدن، تو ای دستشه و یه سوزن نخ کرده، مابین لبا لرزونش قرار داشت و با دست دیگش محکم لیفه ی شورتشو چسبیده بود. همین طور که به من زل زده بود و سوزن گوشه ی لبش قرار داشت، با نصف لب دیگه داشت غر می زد که: لعنت به شلوار ایرونی، دو صد لعنت به زیپ ایرونی، هزار لعنت به دانشجوی ایرونی و صد هزار لعنت به دانشجوی لر ایرانی .!!!

                 بندرعباس -  خوابگاه دانشجویی - ساعت دو و نیم نصف شب - اسفند 1377