طنز نوین

طنز نوشته ها ، دل نوشته ها ، سیخونک ها و پس گردنی های ...

معلم ، شغل انبیا ( طنز زغالی )
ساعت ۱:٢٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٩ آبان ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: بزگ داشت روز معلم ، طنز سیاه ، طنز زغالی معلم ، در وصف معلم ، طنز ، متن سخن رانی روز معلم

         یک روز قبل از اجرای مراسم روز معلم ‘ یکی از مدیران شهرستان  برای سخنرانی از من خواستند که یک متن زیبای احساسی- ادبی در مقام شامخ معلم بنویسم و به ایشان بدهم تا بخوانند و سواد نداشته شان را به رخ دیگر مسوولان بکشند . من هم در همان اداره ، جوششی این را قلمی کردم و دادم ، ایشان هم خوششان نیامدو در عوض تشکر مقداری لیچار اهدا نمودند .                                    معلم "  

معلم و معلمی، تا این کلمه را می شنوی. ناخوداگاه در پس ذهنت همراه می شود با واژه های مقدسی مثل ؛ شغل انبیا ، شمع ، سوختن و ساختن . مطمئنم که این ها در پسخانه ی ذهن زمانه در زیر هزاران من خاک و گل دفن شده اند و مربوط می شوند به ذهن علیل نه نه حوا و بابا آدم که لازم است این دو هالوی شیش انگشتی شش در چهار را به ضریح امام رضا بست و آنقدر آب توبه به سرشان ریخت و ماست در دهنشان مایه کرد تا دیگر ذهنشان  جرات نکند این گونه آسمان ریسمان ببافند و به گربه بگویند آقا عمو .

اگر هم ، این دو نفر می خواهند لی لی به لالای کسی بگذارند و جلو پای کسی لنگ پهن کنند،این گروه بی استخوانٍ استخوان ریز شده نیست .

این معلمی که اقبال و خوش نامی اش به برج ریق رسیده و در حال احتضار است و باید در سقش تربت ریخت .معلم که آب از آسیابش افتاده حتی بدتر، اصلا آسیابی نمانده که آبی بریزد یا نریزد !.

گذشت و مرد روزگارانی که معلم صاحب آب وعلفی بود و خر بندری سوار می شد .

ایشان آب را با چنگال می خورد و بابا مامای هر روستا و شهری بود . صد نفر آفتابه آب کن داشت و از یک متر نمدش صد کلاه به دیگران می رسید و می ماسید .

به قدری آب به ماست معلم ریختند تا نهایت ، دوغ ترشٍ تر ترویی شد . به خاطر باند و باند بازی آنقدر منیجه خانم و آبجی خاک انداز و آشیخ روباه داخل این حرفه شد تا این حرفه ی بی حرف ، پر حاشیه و پر حرف شد . به خاطر رؤسای بی لیاقت آفتاب چر آفتاب گز آفتابه آب کن آقا عموها هرچه رشتیم رشته شد و از سر نو دام دام و جیم جیم .

 به خاطر این کوتاه قدان بی قد ، سقف را آن قدر کوتاه کردند و جلو قد کشیدنمان را گرفتند تا ما هم در قد و قواره با آنها یکی شدیم .آن قدر زیر دست زیر دستان بی لیاقت ماندیم تا از همه جا و همه کس وا ماندیم و هی اردک رفتیم و غاز آمدیم . از ریش برداشتیم و روی سبیل گذاشتیم و از کون در آوردیم و توی دهن گذاشتیم . آنقدر در کودکی جاسوس بازی و قایم باشک ( موشک ) نشانمان دادند و بازی کردیم تا حالا در بزرگی اسب چپ با همدیگر می بندیم و به هر بهانه ای به ابرو و اشاره جای یک دیگر را لو می دهیم و به هر علتی آب به سوراخ یک دیگرمی بندیم . از ترس ترنم باران به چتر و ناودان پناه می بریم و از ترس مار به اژدها ، استخوان را پیش گاو و کاه را پیش سگ می اندازیم و کولی غربیل بند را امام زمان می دانیم .

معلم و معلمی ، تا این کلمه را می شنوی نا خوداگاه در پس ذهنت همراه می شود با واژه های مقدسی چون شغل انبیا ، شمع ، سوختن ، ساختن و ...

                               والسلام