طنز نوین

طنز نوشته ها ، دل نوشته ها ، سیخونک ها و پس گردنی های ...

کتاب دلاوران شهرستان کیار ، از سال 60-58
ساعت ٤:٢٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٢ آبان ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: خاطرات کردستان و شلمزاری ها ، جانبازان و رزمندگان کیار ، شهرستان کیار و کردستان ، شلمزار و جنگ

 کتاب ( کتاب دلاوران شهرستان کیار ) نوشته ی محمد رضا حکمی،  نزدیک به انتشار می باشد . یعنی همه کارش از تحقیق و نگارش گرفته تا... روی پله ی اول چاپخانه آماده است ؛ فقط پول چاپخانه مانده است که اگر کسی یا جایی ....... ولش کن ، هیچی بابا .

  این کتاب شامل دو گونه خاطرات و دو جور شخصیت است در قالب خاطره ، زبانش ادبی ،  بیانی مرکب از طنز و جد   و زاویه دید دانای کل و گاهی اول شخص دارد. 

  الف - خاطرات بسیجی جانباز عیدی محمد حکمی                      ب - خاطرات گروهی از بسیجی ها ، سپاهی ها و ارتشی ها ی شهرستان کیار

ویژگی منحصر به فرد کتاب آن است که....ادامه مطلب را بزنید


 راویانش در حال حاضر ؛ گمنام ، بی ادعا و اکثرا دارای مشاغل آزاد سطح پایین می باشند ولی همه ، اولین داوطلبانی بودند که از شهرستان به کردستان و جبهه رفتند و اولین هایی بودند که جلو دشمن ایستادند .مانند تعجب کوفیان از نماز خواندن علی ع ، اهالی و حتی نزدیکانشان نیز متعجب می شوند اگر گاهی خاطره ای از دلاوری هاشان در کردستان و جبهه از زبان دیگران می شنوند و چقدر تاسف انگیز است که ما بزرگان، دلاوران و حامیان خود را نمی شناسیم  .

این کتاب ، خاطراتی را بازگویه می کند که در هیچ کتابی نخوانده اید و در هیچ شبکه ای و بر روی هیچ پرده ای  ندیده اید  ؛ شرحی از جنگ ها ، مردی ها ، نامردی ها ، از پشت شلیک کردن ها ، فریاد مظلومان کرد ، مظلوم کشی ها ، اعدام های گروهی و باز کردن اتفاقات ریزی از زبان اولین شاهد های شهرستان کیار . ..

     تکه ای از کتاب را برای نمونه درج می کنم و چنانچه به هر علتی نتوانست از سد چاپخانه و پول بگذرد ،  به جهنم ! پوست چیز خود را می خوریم و منت قصاب را نمی کشیم . آن را تکه تکه در همین وبلاگ منتشر می کنم .!!! ( شد حکایت اون گدا و تهدیدش اهالی را که اگر کمکم نکنید بلایی که بر سر روستای قبل از شما آوردم به سر شما هم آورم و ترس روستاییان از او  و کمکش کردند و فردایش با ترس و لرز  از گدا  پرسیدند که اگه کمک نمی کردیم چه بلایی سرمان می آوردی و گدا جواب داد هیچی به روستای دیگر می رفتم . مثل روستای قبلی که ندادند و به روستای شما اومدم .!!!

تابستان سال 1358 – شلمزار

دسترسی به رادیو ، تلوزیون و روزنامه ها خیلی مشکل است ، شاید هم ناشدنی.

روستای ما  - شلمزار - دو سه هزار نفری جمعیت دارد و بیشتر اخبار را از پیرمردی می گیریم که دست بر قضا کور مادر زاد است ولی هسته ی مرکزی ورآفتاب نشین های محله ی پایین و به قول آبادی بی بی سی  شلمزار است .

این حسرت به دلم ماند که بفهمم ایشان چگونه و با چه ترفندی اخبار درجه یک و تاریخ انقضا دار ایران و جهان را به جوانان و اهالی می رساند ، آنهم با حفظ شئونات و مرام نامه ی جهانی خبر رسانی !

ساعت 10 صبح - 16مردادماه 1358

واحد مرکزی خبر از شلمزار - منظور همان پیرمرد کذایی - دارد واقعه یا بهتر بگوییم غائله ی کردستان و تسخیر شهر پاوه به دست گروهک های ضد انقلاب را با آب و تاب و گاهی هم اشک و حسرت ، برای اهالی توضیح می دهد. من و فریدون حمزه داخل جمعیت می شویم . دارد دستور امام خمینی در مورد آزاد سازی پاوه را نقل قول می کند : ( ...من به عنوان ریاست کل قوا به ارتش دستور می دهم که فورا با کلیه ی وسایل به منطقه بروید ... دولت هم همه چیز را برای اعزام پاسداران به پاوه آماده کند ... و اگر کسی تخلف کند با او برخورد انقلابی می کنم ... ).

حرف که به اینجا رسید ؛ سوالات و نظر اهالی نیز به گل نشست :

-        مگر دموکرات و کومله خودشان کرد نیستند ، پس چرا به دختران و زنان کرد تجاوز می کنند ! ؟

-        مگر این ها حیوانند که هم خون خودشان را می کشند !؟

-        دمورکات ( محلیه دموکرات ) دیگر از چه جهنمی سر دراورده ؟ می خواهند چه گهی بخورند!؟

-        فرضا که می خواهند جدا بشوند دیگر چرا خانه های مردم را آتش می زنند و کشت و کشتار راه می اندازند !؟

-        به قول خودمون ؛ بچه ی مردنی از ریقش معلومه ، این ها هم با این کارهاشون معلومه چه کثافت هایی هستند و عاقبتشون چیه !؟

همین طور سوال و نظر و بد و بیراه بود که اهالی به خشتک نداشته ی  ضد انقلاب می چسباندند تا این که رییس بسیج شلمزار سر می رسد ، اهالی دوره اش می کنند و می خواهند از ریزه کاری ها سر در بیاورند ،

وی می گوید که امام خمینی ، حکم جهاد علیه دشمنان کشور و ضد انقلاب داده است ، فریضه است ولی کفایی است ، هر کسی دوست دارد به کردستان اعزام شود ، بیاید بسیج . من و فریدون حمزه خودمان را به بسیج می رسانیم و از آنجا اعزام به کردستان می شویم .

19 مرداد ماه 1358

سی چهل نفر از برادران سپاهی چهارمحال و اصفهان ، عقب یک کامیون ده تّن و زیر چادر نشسته ایم و داریم به طرف کردستان حرکت می کنیم . ماشین ، ساخت عصر  پارینه سنگی است .سینه خیز سینه خیز در حال حرکت به سمت مقصد است ولی شانس با ما همراه می باشد تا حوصله مان سر ریز نشود ، چون یکی از برادران سپاهی دارد نحوه ی کار و باز و بسته کردن اسلحه ها را نشانمان می دهد . تمام بچه ها اولین بار است که دستشان به اسلحه می خورد ، چقد هیجان انگیز  شده ایم! هوا رو به تاریکی است و خواهان استراحتیم .ولی فرمانده می گوید که این تاریکی بهترین زمان برای ا متحان پس دادن می باشد ، تا خوب مسلط بشوید ، ثانیه ای از دست ندهید چون ضد انقلاب تاریکی و روشنی نمی شناسد .انتهای این مسافرت به آن ها ختم می شود ،آن ها زیر دست بهترین افسران آمریکایی ، عراقی و اسراییلی آموزش دیده اند و گرگ باران دیده شده اند .ولی این ها ملاک پیروزی و برتری نیستند چون ما خدا ، ایمان ،امام خمینی ، پشت کار و دعای خیر مردم را داریم و آنها از این مواهب بی نصیبند ، قران می گوید : جاء الحق و زهق الباطل ...

20 مردادماه 58 - کردستان

یک هفته به صورت فشرده در حال آموزش دیدن نظامی هستیم و خودمان را برای حرکت به طرف پاوه و آزاد سازی و پاک سازی این شهر عزیز از چکمه های  نجس ضد انقلاب ، آماده می کنیم .

26 مرداد - پاوه

به حول و قوه ی الهی ، زیر فرمان امام به طرف پاوه حمله می کنیم . قبل از امروز چند عملیات کوچک و بزرگ از چند جانب شده است و پیشرفت هایی هم صورت گرفته ولی امروز و این حمله چیز دیگری است . انشاء الله که نفس ضد انقلاب را خواهیم برید و مادرشان را به عزایشان می نشانیم و هرچه به مردم ضعیف و بی پناه این منطقه ظلم و تجاوز کرده اند ، انتقامشان را خواهیم گرفت هر چه سخت تر .

من و فریدون و چند نفر دیگر پشت در پشت هم در حال جنگیدن هستیم . چند ساعتی گذشته است .شهر در حال بازپس گرفتن می باشد.

ضد انقلاب هر چه توان دارد روی هم می ریزد و کور کورانه آخرین تقلایش را می کند.چند نفر از دوستانم شهید و مجروح می شوند .

ضد انقلاب آخرین نفس هایش را می کشد . به خر خر افتاده است .پاوه را به طرف کوه و بیابان رها می کنند و فرار را بر قرار ترجیح می دهند. ما هم به دنبالشان چه خوب درو می کنیم و اسیر .

به دشتی می رسیم که با یک خانه ی گلی و سنگی شروع می شود .چند نفری از دشمنان به آن پناه می برند . محاصره و ناچار تسلیم می شوند.منطقه ی عملیاتی ما به پیروزی کامل می رسد.با دیگر دوستان پاکسازی را شروع می کنیم .ای کاش کور بشوم و این جنایت ها را نبینم .آن ها روی کرکس و کفتار را سفید کرده اند !چشمم به کشتارهای دسته جمعی و حتی خانوادگی می افتد .در طویله ای زنی را می بینم نشسته ولی جسدش در حال متلاشی شدن می باشدو کودکی در بغلش جان داده ولی از بدن سالمش می فهمم که امروز و دیروز مرده است .تجسم لحظه های آخر این کودک ، دل سنگ را هم منفجر می کند .

در ایوان خانه ای تمام خانواده را به دار کشیده اند ، از کودک ده دوازده  ساله تا پدر بزرگ هشتاد نود ساله ! چندین خانه را نیز با صاحبانشان آتش زده اند ! من درک نمی کنم به چه گناهی و جنایتی ، این مردم بی گناه را به این عقوبت سزاوار دانسته اند!؟جنایت ها آنقدر گوناگون و وسیع هستند که نمی دانم کدام را ثبت کنم!!!؟؟؟

دیگر طاقت نگاه کردن و ماندن در پاوه را ندارم . سردرد وحشتناکی دارم .به استفراغ می افتم .خداوندا این دیگر چگونه امتحان و مصیبتی است از تحمل و درک من فراتر می باشد ! ؟ به شک افتاده ام . نکند در صور دمیده اند و  قیامت برپا شده است !؟...

به طرف همان دشت و اتاقک سنگی راه می افتم تا در خلوتش نمازی بخوانم و از این شوک فرار کنم .فریدون و چند نفر دیگر نیز همراهیم می کنند .آن ها هم حال من را دارند و شاید بدتر ! ؟جلو اتاقک در کنار جوی آب نشسته ایم . همه دارند وضو می گیرند .به صورت زیبای فریدون خیره شده ام . نگاهم می کند و لبخندی می زند.ناگهان صدای شلیکی بلند می شود . فریدون در آغوشم می افتد . تیر به پیشانی اش خورده . در جا به شهادت می رسد .تمام توانایی های انسانی ام گم می شوند . شلیک دوم . دستم تیر می کشد و دلم سست می شود . شلیک سوم . یکی از بچه ای اصفهان نیز روی زمین می افتد .طرف را روی پشت بام می بینند .با به شهادت رسیدن نفر سوم ، خلع سلاح و اسیرش می کنند .می خواهیم انتقام شهدا را از او بگیریم .یکی از دوستان حدیثی از پیامبر می خواند که : اسرا را نکشید و مثله نکنید . حدیث آب سردی می شود بر آتش خشم و نفرتمان .

می مانم که چگونه این درد و داغ سنگین را تحمل کنم ! من و شهید فریدون حمزه از کلاس دوم ابتدایی تا اکنون که سوم راهنمایی هستیم  شب و روز ، وقت و بی وقت ، در خوشی و ناخوشی با هم بوده ایم و حالا یک خدا نشناس ضد انقلاب او را از من و خانواده اش می گیرد .

لعنت خدا بر دل سیاه و افکار شیطانی این گروه باد .!

به خودم می آیم . خون طرف راستم را سرخ کرده است . درد عجیبی در دست و پهلویم احساس می کنم . آستینم را پاره می کنند . تیر به وسط آرنجم خورده و بیشتر گوشت و استخوان آن را با خود به یغما برده است .یک تیر هم به پهلویم اصابت کرده و از طرف دیگر فرار کرده است. به یاد شهید فریدون حمزه می افتم . چشمانم سیاهی می رود . بدنم کرخت می شود و سنگین .....

                                                                   ادامه دارد