طنز نوین

طنز نوشته ها ، دل نوشته ها ، سیخونک ها و پس گردنی های ...

داستان حج شاه خانم ( طنز )
ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ آذر ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: داستان های طنز ، داستان و داستانک طنز ، داستان حج شاه خانم ، داستانی در شلمزار

                                     حج شاه خانم  ( طنز )

یکی از آن بعداز ظهرهای سگی شلمزار بود . جلو مغازه ای در محله ی احمدآباد نشسته بودیم و مثل همیشه از بیکاری ، محو خاطرات روزهای جوانی چند پیرمرد شده بودیم .

آن ها مصداق گوز در مسگری و لاف در غریبی ، ما را منتر و علاف دلاوری ها و پهلوانی های نداشته ی خودشان کرده بودند . همه چشم و گوش شده بودند و آن ها لب و چانه .یکی از پیرمردها ، منبر نشین عجیبی بود ، هر وقت متوجه می شد که ما حرف هایش را باور نمی کنیم یا دو دل شده ایم ، به حربه ی خاصی متوسل می شد ؛ شاهدانی می آورد که همه ، ده بیست سال پیش فوت شده بودند و تکیه کلامش هم ، این بود که ؛هر کس باورش نمی شود برود و از آن ها بپرسد !

موضوع نقلش ، جنگ شلمزاری ها با یاسوجی ها در اواخر حکومت قاجاریه بود و آن پیره زن کذایی که از ظلم اشرار یاسوجی ، جلو اسب سردار جنگ را در شلمزار گرفت و متلک بارش کرد که ؛ تو سردار ننگی یا سردار جنگ!؟ با این حرف ، سردار هم ، لر به غیرت شد و تلافی حمله ی یاسوجی ها ،لشگری به آن دیار کشید ، خاکش را به توبره کشید ، صد ها سینه از زنان برید و به عنوان چشم زخم و خودی نشان دادن ، بار خر و قاطر کرد و با کلی اسباب و اثاثیه و گاو و گوسفند ، روانه ی قلعه ی شلمزار کرد. نصیب پیرمرد از این غارت ، رختخوابی بود که بعد از چند روز بازش کرد تا استفاده کند ، متوجه شد بچه ای قنداقی در آن خوابیده است که صدای جیغ و جاغ زنان از کوچه ی روبرو ، چرت حواس ما را پاره کرد و نقالی پیرمرد ،نصفه کاره ، رها شد .همه به دنبال صداها داخل کوچه شدیم . از علایم فهمیدیم که عیال حاج حسن ، ریق رحمت را سر کشیده . داخل حیاط شدیم ، از دست مردم بیکار ، جای سوزن انداختن نبود .ناخواسته یاد این ضرب المثل افتادم : گندکاری ثروتمندان و مرگ فقیران، هر دو ، بی صداست . البته برعکسش هم، چنان سر و صدا به پا می کند که نگو . در این گونه جاها ، عادت گندی از من سر می زند ؛ گوشه ای دنج و بلند را پیدا می کنم تا بتوانم همه چیز را زیر نظر بگیرم و بهترین استفاده را ببرم .تمام خبرهای دست اول شهر در این گونه زمان ها ، رد و بدل می شود و آدم های فضول ، به روز می شوند ؛کی با کی رفیقه ، درآمد فلانی از کجا است ، ورشکستی ها ،حامله شده ها ، فلان زن کی فارغ میشه ،اس ام اس های آن چنانی ، قوی ترین قرص های آبی ماهواره ای و...

چند نفر با سلام و صلواه ، یک تابوت زواردرفته ی پر از میخ را داخل حیاط می آورند و بعد از شکستن یکی دو شیشه و پاره کردن چند پیراهن از حضار ، وارد اتاق میت شدند .

تازه واردی با صدای بلند می گوید : یقرء الفاتحه مع الصلواه.

مردم زیر نور خورشید و گرمای بعدازظهر ،کلافه شده بودند . برای پیدا کردن یک وجب سایه به هر حقه ای دست می زدند .آهسته و بلند غرغر می کردند که :

ــــ : آخه حیاط به این درندشتی ، درخت گردویی ، بیدی ، سنجدی ، حناقی ، می کاشتی دیگه ،  تو همچین وقتایی به کار میاد دیگه .

ــــ : یکی نیست بگه زنیکه ! تو که شوهرتو می شناختی ، برا چس هوایی همش دهنش بازه ، دیگه مردنت چه صیغه ایه که مردم بیان و از گرما ،‌ زبونشون به سق دهنشون ، جوش بخوره !؟ صد رحمت به شمر و خولی !

پیره زنی از وسط جمعیت صدایش را به ته نافش بست که : به حاجی و دختراش بگید شش دنگ حواسشون جمع باشه ، این زنیکه ،عروسشون ، طلاها و پولا خدابیامرزو هاپولی هاپول نکنه !

تازه واردی بلند می گوید : یقرء الفاتحه مع الصلواه .

این حرف ، به پر قبای عروس و هوادارانش بر می خورد و نتیجه اش قشقرقی است که آن سرش ناپیدا .

با حس فضولی فهمیدم که این پیره زن ، رفیق سونا و جکوزی حج شاه خانم مرحوم است .از عروس هم دل پری دارد و قبلا چندین بار ، حواله اش را به وقتش داده بود و حالا بهترین وقت تلافی بود . دور گرفته بود که این عروس ، این آخری ها ، قرص و شربت حج شاه خانم را بی وقت و آلشتی داده ، غذایش را چرب و پر نمک کرده ، در اتاقش زندانی کرده و او را ،دور به دور،توالت برده است .

پیرزن وقتی متوجه شد که در وسط معرکه قرار دارد و همه به او توجه دارند ، مثل اینکه جوگیر بشود ، صدایش را بلنگویی کرد که : خیر نبینم اگه دروغ بگم ، این عروس هرجاییش ، یکی دو ماه پیش ، بردش حموم ، عمدا ، پر و پوستشو چنان زخم و زیلی کرد که از ترس متلک و لیچار زنایی مثل این ، دیگه جرات نکرد بره حموم تا حالا که حموم سرد می خواد بره .یادت رفته جند وقت پیش ، هرچی پارچه ،گرد شربت کویتی، ملافه و سیگار داشت ، همشونو قاپیدی و بردی رسوندی به خونواده ی الدنگ معتادت ،که امیدوار علی ام ، سرطان بشن بیخ گلوشون و تو عزا بپوشن .

تازه واردی بلند می گوید : یقرء الفاتحه مع الصلواه .

در حین این بنداز و بگیر ها ، زن پا به سن گذاشته و هاری از فامیل عروس ، خودش را از وسط جمعیت به جلو پیرزن رساند و با نیش و کنایه گفت : آخه پیر کفتار! من که می دونم کجات می سوزه ؟ راه داره ، چرا هی پارس می کنی ؟ به قول نه نه خدا بیامرزم ؛ لحاف پاره شپش داره ،جنده هم حرف مفت داره ، هی دست بکن تو خشتکت ، هرچی حرف لایق گیس خودته،در بیار ، ببند به این زن بی دک و دهن ، دهنتو گل نگیری ؛ تمبونتو در میارم ، باش پرچم می دوزم ، می زنم سر در آبرو و غیرت نداشته ی فامیلت .

آمد چادرش را به دور کمرش گره بزند و به جان پیرزن بیفتد که صدای نتراشیده -نخراشیده ای ، همه را میخ کوب کرد که : چرا این پیرهن عُصمونو ، پایین نمی کشین، نمی ذارین تو تابوت و راهی قبرستون نمی شین !؟  مرده گناه داره رو زمین ، بلاتکلیف بمونه ، سرگردون این دنیا و اون دنیا میشه . غسلش بدین ، راحتش کنین ، حساب کهنه پاک کردنم به وقت خودش ، حج شاه خانمو همه می شناسن ، همین  جور ، عروسشو . دارین سر لحاف کی دعوا می کنین !؟ به شما چه ؟ جا این که دوتا قطره اشک بریزین ، کمک کارش بشه ؛ با این حرفا صنار یه غاز ، پل صراتو هی باریک تر بکنین تا بندازینش تو رودخونه !

تازه واردی بلند می گوید : یقرء الفاتحه مع الصلواه .

همراه با گریه زاری بچه های مرحوم ، تابوت روی دستان مردان بلند می شود . هنگام بیرون رفتن ، تابوت چند باری به این لنگه ، آن لنگه و سردر برخورد می کند و به هیچ طریق و حقه ای بیرون نمی رود . زنها به این نتیجه رسیدند که چون یکی از دختران حج شاه خانم ، مجرد است و در خانه مانده ، مادرش ، دلواپس و نگران او است که بعد از وی ، چه بلایی سر دخترش می آید ؟ به همین خاطر ، دوست ندارد خانه را ترک کند، باید ، تابوتش را چند باری در حیاط بچرخانند و همه ی زنهای فامیل و همسایه ، قول بدهند که برای دخترش مادری می کنند و هیچ چیزی کم نمی گذارند .همین کار را کردند و بعد از آن که با ارّه ، پایه های بلند تابوت را بریدند ، به طرف قبرستان رهسپار شدند .

تازه واردی بلند می گوید یقرء الفاتحه مع الصلواه .

مردان زیر تابوت و جمعیت ، مثل اینکه جنی ، گرگی یا چیز ترسناکی آن ها را دنبال کرده باشد ؛ با سرعت سرسام آوری در حال حرکت بودند ، یک نفر با صدای زشتش، پشت سر هم ، صلواه و فاتحه می فرستاد و یکی یکی از امامان و بزرگان دین می خواست که شفیع میت بشوند و دست او را که از همه جا کوتاه است بگیرند .

 من ، از مردان جا ماندم ، در برزخ افتادم ، یعنی وسط زنها و مردان . پیرزن و گروهش، از این سرعت ، خوشحال بودند و نتیجه گرفتند که رفیق مرحومشان ، خاطر جمع دخترش شده و گناه ندارد و دیگر ، چشمش دنبال دنیا و مادیاتش نیست که اگر غیر از این بود ، تابوت آهسته حرکت می کرد ، به اطراف می چرخید ، به عقب بر می گشت یا شل کن سفت کن در می آورد .

پیرزن ، دوباره دو گرفته بود و با افتخار می گفت که دوست مرحومش ، این اواخر، متوجه شده بود که مردنی است . آنقدر نورانی شده بود که نگو و نپرس ! روزی هفت هشت ده بار ، هر باری ، سه جهار پنج ساعت نماز می خواند و روزه می گرفت ، تازه رختخوابش را از حاجی جدا کرده بود و در اتاق آن طرف حیاط می خوابید ، حتی برای محکم کاری بیشتر ، در را از داخل قفل می کرد . پیرزنه می گفت که چند روز پیش ، حج شاه خانم به او گفته بود که امام زمان را دیده و با هم چای خورده اند ، حتی یکی دو ساعت ، پای منبرش نشسته بود . آقا ، خبر رفتنش را داده بود و اینکه چند روز باقی مانده را چه بکند و چه نکند ؟ آقا به او سفارش کرده بود که چون شوهرش کم فروش و گران فروش است و فقط در انظار ، نماز می خواندو با یکی از مشتری ها ، بده یستان آن طوری داردو صد چیز دیگر ، تا می تواند باید با او ، هم نفس و هم سفره نشود تا شب اول قبر ، راحت تر طی شود . حتی یک تلقین یادش داده بود که جلو سوالات نکیر منکر ، کم نیاورد . می گفت در همان دیدار ، حج شاه خانم را به عقد قنبر ، غلام حضرت علی ، درآورده و حج شاه خانم ، بال بال می زده که هرچه زودتر بمیرد و از دست شوهر الواطش خلاص شود تا در بهشت ، زندگی بی سر خری را شروع کند .

تازه واردی بلند می گوید یقرء الفاتحه مع الصلواه.

مردم به جلو غسالخانه رسیده اند . چند نفری تابوت را داخل بردند . جسد در پتو پیچیده را با احترام ، عزت و وسواس ، مثل ظرف چینی کریستال بیرون آوردند ، روی سنگ وسط گذاشتند و بیرون آمدند .از زن ها خواستند تا داخل شوند و کار شستن و غسل و... را تمام کنند .

زن های حاظر ، جرات این کار را ندارند ، چون در شلمزار ، فقط یکی دو نفر پیرزن ، این کار را بلدند و از شانس بد حج شاه خانم ، هیچ کدام پیدایشان نشد .

همان پیرمرد اول داستان ، کنار دست من نشسته بود و به صدا درامد که : به قول خودمون که میگیم ؛ بچه مردنی از ریقش پیداست ، من از همون ابتدا با اون جنگ و دعواها و گیر کردن تابوت فهمیدم که این جریان ، ختم به خیر نمی شه ، ...بیا ، ...دیدی؟ ...حالا انگار ، تخم این دوتا مرده شور عجوزه رو ملخ خورده !... اینم شد شانس !؟...ای مرده شور این شهرو ببره ...!

ما شلمزاری ها که عادت داریم با کوچکترین مشکل ، کاسه ی چه کنم چه کنم به دست بگیریم و فرار از مشکل را بر قرار ترجیح دهیم  ، برعکس فطرتمان ، این بار ، جانانه ، کل جمعیت به فکر و مشورت پرداختند و بعد از کلی ایراد نظر های اجق وجق به این نتیجه رسیدند که آقا غلام ، فضول شهر ، پشت پرده ای بایستد و به زن ها بگوید چه کار بکنند و چه کار نکنند و مرده را از زمین بردارند . این مردم عجیب ، که از هرچیزی به وجد می آیند ،حتی از شاشیدن بچه ای در چشمه ، از این فکر بکر داشتند به وجد می آمدند و خوشحالی خود را بروز می دادند که آه و ناله ی پیرزن کذایی ، بساط عیششان را در هم پیچید .

او باز هم از دست عروس رفیقش شاکی بود که ؛ آن دو مرده شور را ، این عروس نکبت بدقدم ، با ترفند و نقشه و پول و زور ، در جایی مخفی کرده یا شاید هم ، سر به نیست و گم و گور کرده است تا جسد حج شاه خانم ، روی زمین ، بلاتکلیف بماند و به عشق آسمانی و محبوب عزیزش ، قنبر ، نرسد و شروع کرد به نفرین و فحاشی به عروس و خانواده و فک و فامیلش تا هفت نسل عقب تر .

از این حرف پیرزن و عشق قنبر و حج شاه خانم ، جمعیت به ولوله و پچ پچ افتاد و مثل اینکه آب به سوراخ مورچه بریزند به تکاپو افتادند که این قنبر گردن کلفت کیه و چه سر و رازی با حج شاه خانم داشت و دارد که حتی بعد از مرگش هم  ، دست از سرش بر نمی دارد !؟ مردان ، چشمانشان را هی تنگ و گشاد می کردند و همین طور پره های دماغشان را ...

یکی از مردان به صورت اعتراض گفت : بنازم به غیرتت حاج آقا ! تف  ، تف ...

دیگری می گفت : ما داخل قبر زنش ، دنبال مار و افعی می گشتیم  ، بنازم به قدرت خدا که از کجا سر در میاره !؟

یکی از این خر مذهبی های بی سواد شروع کرد که : می بینین مردم !؟ شب و روز خدا که دروغ نیس ! اووقت که دین میگه ؛ حاج آقا ، آب نریز تو ترازوت ، تو میوه هات ، پفکات ، گوش نمیدی دیگه ... می ریزی  ، هی رو هم جمع میشه...بعد سیل میشه ...از تو خشتک زنت می زنه بیرون دیگه... از داخل این سیل ، یه بار ، آب میاد بیرون ، یه بارم مثل امروز ...این آقا ...کی بود اسم نحسش ...؟ ...قنبر میاد بیرون دیگه ! اینا ...حرف دینه... بچه بازی که نیست والا !!!

یکی از الواط های شهر ایستاد که : اگه من ، جا حاج آقا بودم ...که جا سگ باشم بهتره... اولندش ... هین الان ، این پیرزنه بکشو ... چی... خفه می کردم و بغل دست حج شاه خانم خدا نیامرز ، چال می کردم . دومندش... این قنبر فلون فلون شده رو... از آسمون هفتم هم که شده  ، پایین می کشیدم . سومندش... چیزشو می بریدم... می ذاشتم کف دستش تا باش یه قل دو قل بازی کنه . چهارمندش... پوستشو می کندم  ، پر کاه می کردم...یه دست بیل ، هل می دادم تو ماتحتش ... علمش می کردم سر میدون ورودی شلمزار تا بقیه بفهمن شلمزاریا از یه من آب چقه کره می گیرن !!!؟ ولی حیف که داشِت ... دور از جونمون ... حاجی نی ...

تازه واردی بلند می گوید یقرء الفاتحه مغ الصلواه .

اکثر زنان از ترس آبرو و اینکه شانه ی این بدنامی به آنها هم مالیده نشود با غر و لند قبرستان را ترک می کنند و مردها هم مثل گله ی گوسفند ، پشت سر آنها روانه می شوند و بلند بلند از حاج آقا می خواهند که زن بدنامش را میان قبرستان پاک آنها دفن نکند .

من در گوشه ای نشسته ام و برای نادانی و سطحی نگری این مردم بلند می گویم : یقرء الفاتحه مع الصلواه .

                                                                                              پایان 30/8/91