طنز نوین

طنز نوشته ها ، دل نوشته ها ، سیخونک ها و پس گردنی های ...

داستان طنز خر و ملا
ساعت ٩:٠٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ آذر ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: داستان طنز کوتاه خر و ملا ، طنز معاصر ، مسابقه اسب سواری ، شلمزار و اسب سواری

                                            

                                      خر و مُلا    

   وقتی که مشروطه چی ها ، محمد علی شاه قاجار را به زیر کشیدند و تاریخ نکبت بار استبداد را که مثل گیاه عشقه در افکار و گوشت و پوست این ملت ریشه دوانده بود ، یک ورق به جلو زدند و برای چهار روزی ، چنگ و دندان پوسیده و عفونتی حکمران های شکم گنده را از خون و مغز مردم بیچاره بیرون کشیدند و مثلا آزادی آوردند ، از خوشحالی شروع به راه اندازی چندین جشن کردند . چون این مشروطه و حرکت از دل شلمزار به نقاط دیگر ایران کشانده شده بود پس بزرگان ایران به عنوان پاسداشت این شهر ، دلاورانش و رهبر این حرکت ـ صمصام السلطنه - مسابقه ی اسب سواری بزرگی در شلمزار برپا کردند .

اسب سوارانی ماهرتر از رستم ، لطفعلی خان زند و خسرو پرویز و اسبانی چابک تر از رخش ، ذوالجناح و شبدیز .

اسب ها شیهه کشان و بی قرار ،پشت خط شروع ، روی زمین و آسمان بند نبودند و با زدن سمها بر زمین ، انگار برای هم شاخه شونه می کشیدند و  رجز می خواندند . های و هوی تماشاگران گوش زمین و زمان را کر کرده بود .

در این میان ، ملایی سوار بر خر لنگ ، به دور از هرگونه تکلف و آرایشی و عجله ای ، تسبیح به دست ، گیوه به پا ، داشت خود را به خط شروع می رساند ، در نهایت آرامش و وقار ، وسط اسب ها  قرار گرفت .

خری به رنگ سفید چرک ، یکی از گوش هایش صاف ایستاده بود و دیگری از وسط شکسته و روی چشم راستش افتاده بود، پره های بینی اش را در جوانی با تیغ، شیار داده ، سم ها نتراشیده به شکل چند پله ی وارونه ی ده بیست سانتی به طرف مچ در جولان بودند . جل و پالان و زیر اشکم ، از چند تکه زیلوی رنگارنگ، پارچه ی پاره پوره و افسارش از یک ریسمان چند رنگ و گره خورده تشکیل می شد ، آدم با دیدن این افسار و جل و پالان صد تکه ، یادش به درخت بلوط سر گردنه رخ می افتد که مردم به عنوان نذر و نیاز ، شاید ملیون ها تکه پارچه به آن گره زده اند ، یعنی از روی این درختان در سطح کشور و شمارش این پارچه ها می شود تعداد افراد جاهل و بی عقل را شمارش کرد ، یقینا درصد چشمگیری از جمعیت ایران را تشکیل خواهند داد .

با آمدن ملا ، سکوتی حکمفرما شد. انگار بر سر جمعیت ،خاک مرده پاشیدند. همه از خود می پرسیدند : خدایا این دیگر چه صیغه ای است ؟ نکند دوربین مخفی و سر کاری باشد !؟ در همین افکار بودند که با صدای شلیک تفنگ داور ، اسب ها هم مثل فشنگ به تاخت افتادند . خر ملا مثل پوکه ، ترق ... تق تق ...ترق... لنگان و سر به زیر به راه افتاد.

خر ، از سرعت مافوق نور اسب ها داشت سم تعجب به دندان می گرفت که ملا متوجه اوضاع شد ، برای اینکه اعتماد به نفس خر بیشتر شود سر در گوشش کرد که :

     تو ،خر نه ای و شل نه ای ، شبدیز منی تو

                         مــن چاکــــــرم و خسرو پرویـــــز منی تــــو

خر با گوش هایی افتاده و لب هایی شِوِر ، شلان شلان ، جاده را می برید و ادامه می داد و این هندوانه ی ملا زیر بغلش نرفت که نرفت .

ملا نگاهی به اطراف انداخت ، با سبک سنگین کردن امور ، لعنتی سنگین حواله ی شیطان کرد ، دستی به گردن خر کشید و دوباره سر در گوشش کرد که :

بهر این سم قشنگت ای خرم            نعل ها از کفش ملی می خرم

یا اگر دیسک کمر داری بگو               فی البداهه نعل طبی می خرم

                                    ××××× 

تو بکن در پا و هی جفتک بزن          بعدشم گر خواستی پشتک بزن

بند و افسار و جلت زرین کنم             سم پایت را ز چرم نعلین کنم

 "عزیز من ! همدم من ! یار سفر من ! به دلم برات شده که اول می شی ، نه دوم ، نه سوم ".

   در گوش خرم "و اِن یکاد" می خوانم  

                                    بر روی سکوی اول است می دانم

خر ، این گوش در و آن گوش دروازه ، آهسته ادامه داد و گفت : ای آقا ! تو که خودت سرت تو حسابه و اهل بخیه ای ، می دونی که این حرفا ، یاسین به گوش خر خوندنه ، این میدان ، میدان اسب تازی است نه خر گازی .

 از این حرف های خر ، اوقات ملا تلخ شدو مثل گندم برشته ، روی جل ، بالا و پایین می پرید و دلش می خواست بلایی سر خر بیاورد ، ولی بر خشم خود مسلط شد ، دستی به گِل و گوش خر کشید و گفت :

ای خر من گر چه در این روزگار               مردی و مردانگی ناید به کار

مرد باش و قول ده اول شوی                  بعد آن هرگز نیا در زیر بار

ملا ، صدایش را نرم تر و گیرا تر کرد و گفت این میدان ، میدان من و تو نیست ،  میدان محالات است . میدان مردان مرد است . باید سر این فکولی های بی دین کرواتی را به طاق بکوبیم . این جا ، میدان فتحُ قریب و تبت یدی ابی لهب است این جا دیگر ، صحبت از پاهای افلیج من و چلاق تو نیست ، پای مکتب ، اندیشه ، اصول و مرام به وسط کشانده شده ، پای طبقه ای به میان آمده . پای این طبیعت گرا ها چوبین است و پای چوبین هم بی تمکین است . به کوری چشم شیطان ، لِنگشان می کنیم ، حلقه به دماغشان می کشیم و چوب به آستین نداشته شان می کنیم ، فقط یک امروز از جان و دل مایه بگذار ؛ یک عمر ، هم از توبره بخور ، هم از آخور .

 خر ، هیچی دستگیرش نشد ، سیر دلش ، عرعری کرد و جواب داد که : من طبقه مبقه حالیم نیس ، فقط از رو تجربه ، یه چیزو خوب حفظ شدم  ؛ فقط می دونم خرو هرجا به عروسی دعوت می کنن ، برا شادی و رقص نیس ، برا آبکشی و حمالیه  . دوما ، به گنجشک گفتن منار تو کونت ، گفت باشه ، ولی یه چیز بگید بگنجه ! آخه ملای من ! صاحب من ! تا حالا کی دیده یه خر لنگ و ریقو از یه اسب خدنگ و چالاک ببره !؟ من خر ، تو آدم ، ...جواب بده ...با عقلت ...نه احساس و مکتب و فلان بهمان !

ملا از کوره در رفت ، با پاهای آویزان ، چند باری محکم به شکم خر کوبید و گفت :

ای خر به خدا کلاهمان قاطی شود         

                                 اوقات خوشم سگی و الواطی شود

 بنشین سر جایت ، به پر و پام مپیچ        

                                لب تر بکنم حسین آقا فاطی شود

از لگد زدن ها و خط و نشون کشیدن های ملا ، به پر جل خر برخورد و برای اینکه خودی نشان دهد راهش را به طرف چند کیلویی سرگین ، وسط راه کج کرد ، بینی اش را به آن ها مالید ، سر در هوا کرد و چند باری با صدای بلند ،هوا را با شدت و چابکی خاص از سوراخ بینی اش به بیرون تلمبه کرد ، این کار را به قدری تکرار کرد تا اعصابش راحت شد و به عنوان دهن کجی به ملا ، دلش خنک شد . 

ملا چند چوبی به سر و کله ی خر زد و در حالی که داشت افسار را چنان به عقب می کشید که نزدیک بود خر خفه شود ، نفس زنان ، گفت :

صاحب فتوا و شرعم لج مکن          راه خود را سوی هر چیز کج مکن

خر به نشانه ی اعتراض ، یکی دو لقد کور ، در هوا زد ، پوزش را روی خاک گذاشت ، چند باری دور خودش چرخید ، طوری که نزدیک بود ملا واژگون شود در همین وضعیت به ملا گفت : این قبری که داری روش فاتحه میدی خالیه،از شق القر بدتره،سخت تره ، چقد پیله ؟ ...ای بابا !؟ ...من از کُرگی ، دم نداشتم ...اصلا غلط کردم اومدم به دنیا... آخه آملای من ! اگه پر سیمرغم داشتی ...بازم نمی شد ...بعدشم ...یک به ملیون که بشه ...منو سنه نه !؟ ...دیگی هم که برا من نجوشه ، سر سگ توش بجوشه.  ...من که از طمع و ذاتت خبر دارم ...تازه آلاخون بالاخونیم ،شروع میشه ...من ، کامل از مغزت خبر دارم .

...به فلانی گفتن گارس را میشناسی ؟ گفت چهل ساله نونمه ! ... مدال ، پول و مقام ، دوربین ، تلوزیون و سخن رانی و منبر ، چنان می شینه تو جونت که با بلدوزر هم کنده نمیشه !! ...جیب تو هم که ته نداره !

...مگه یادت رفته چند سال پیش که تو جنگل بار اول به هم رسیدیم ، پات شیکسته بود و از ناچاری و درد، چقدر بیچاره شده بودی !؟ من برا دلسوزی و صواب ، فاصله ی یک کیلومتری جنگل تا روستا رو سوارت کردم بر پشتم  ، نشون به اون نشون که بعد از این همه سال ، هنوز اون یه کیلومتر تموم نشده و یک ثانیه هم پیاده نشدی که هیچ ، ... دست گذاشتی روم و صاحبم شدی !!!

  یک بار دلم به حال تو سوخته شد      

                                  بعدش جل من به کون تو دوخته شد

 مکالمه و مجادله ی خر و ملا به قدری بیخ پیدا کرد که سوارکاران ، شش دور از هفت دور را به اتمام رساندند و پا در دور هفتم می گذاشتند . ملا دست به دامان آخرین فوت کوزگری خود شد  ؛ هرچه فن ، سفسطه ، استدلال ، منطق ، دلیل ، برهان ، مجادله ، عموم و خصوص من وجه ، شرط ، منتج ، عقیم و ... در این چهل سال یاد گرفته بود همه را یکجا  به گوش خر خواند تا شاید خر از خر شیطان پایین بیاید و مجاب و سر به راه شود ولی همه یاسین از آب در می آمدند درست مثل رابطه ی دعا و جادو جنبل با شاش بچه .

در نتیجه ملا مثل جن بو داده ای که فنرش در برود از گرده ی خر پایین پرید ، افسارش را با یک لقد دور گردنش انداخت و از عمق ناف و حومه اش فریادی بیرون فرستاد که: پدر سگِ کُره خر ! خر ما از کرگی دم ... چی ...نداشت ، بی دین لامذهب جهنمی ! دیونم کردی ، اَه اه تف تف به قبر پدر بی پدرت .حالا که نه  زبون آدم حالیته نه حیوون تا سه میشمرم ، نرفته باشی ، اختت کردم . میخ به نالت می کنم ! ...خری که  نفهم  گاو بی شعور!   ...یک  ...دو  ...

خر ، هنگ کرده بود ، مات و مبهوت با دهنی باز و گوش هایی افتاده ، چند قدمی به عقب رفت ، بدون اینکه درک کند جریان چیست ، جانش را پشتش گذاشت و پا به فرار گذاشت ، باورش نمی شد ، زمان برایش ایستاده بود و عقلش هم همین طور ، مانده بود که خواب است یا بیدار !؟ چندتایی جفتک کور و بی هدف ، شلیک کرد ، روی زمین چند غلطی زد ، با دمش خاک ها را روی شکم و پشتش پخش کرد ، با خودش گفت نکند تله ای چیزی باشد !؟ یک دفعه مثل جن بسم الله شنیده ، چهار نعل ، پا به فرار گذاشت ، وقتی که از فاصله ی مطمئن ، حاطر جمع شد  ؛ رو به روی ملا ایستاد و خرانه خرانه به او نگاه می کرد ، باورش سخت بود و غیر قابل هضم  که این گونه و به این آسانی از دست وی و سواری کشیدنش رها شده بود ، از ته دل ، خنده ای کرد و پشتش ، یک شکم سیر گریه و عرعر کرد . با خودش گفت : تا ملا ، خوابی تازه برایم ندیده ، جان و آزادی ام را بردارم و از این شهر و کشور و حتی کره ی زمین تا می توانم دور بشوم .

 حس ادب و مردی و خری به جانش افتاد که هرچه باشد من و  ملا سال های زیادی شب و روز ، چه اجبار چه دلخواه با هم بوده ایم  ، حالا از ادب و جوانمردی و مرام خری به دور است که بدون خداحافظی و حلالیت طلبیدن ترکش کنم ، شاید بار دیگر  باز همقاش شدیم ، اگرچه در جهنم ، پس با ناز و خرامان به ملا نزدیک شد ، او را محکم در بغل گرفت و چندین بار بوسید و چند قطره ای اشک هم ریخت و حلالیت خواست .

این جریان ، زیر پوشش خبری شدید ورزشگاه قرار گرفت و مردم و خبرنگاران از اینکه خری را در بغل ملا ، آن هم این قدر احساسی دیدند ، روی آن ها زوم کردندو به صورت زنده در تمام شبکه های ایران و پشت بندش بی بی سی و جهان پخش می شد . ملا متوجه شد که تصویر و کارهایش در حال پخش زنده در تمام جهان است کمی فکر کرد و در ذهنش با خودش گفت که : آملا وقتشه ، بیار آنچه داری ز مردی و زور ! تا تنور داغه ، نون رو بچسبون . بهشون نشون بده چند مرده حلاجی !؟  پس به بهانه ی خداحافظی ، خر را در بغل گرفت و در گوشش طوری که یک وقت در لبخوانی دستش رو نشود گفت :

 گر هرچه در این لحظه ، توان داری و بر دایره نریزی

فتوا بدهم گوشت خر و کره خرش نیز حلال است

کافی است که یک تبصره بر سوره ی انعام نویسم

بینی که دگر ماندن نسل تو بر این خاک محال است

خر یک ثانیه ای به فکر فرو رفت و تمام ایل و تبارش را در مرغزاری محصور در سیم خاردار در حال رژه رفتن دید. آدمیزاد و زن و بچه های ملا ، گوشت کره هایش رابه سیخ و نیش کشیده بودند . بدون درنگ جلو ملا کرنش کرد، وی را پشت خود سوار کرد و مثل ماشین خارجی که از دست پلیس راه پشت سرش فرار بکند در میدان مسابقه به تاخت افتاد . سرعتش به سرعت نور رسیده بود . تمام اسب ها را یکی یکی گرفت . چند متری بیشتر به انتهای مسابقه نمانده بود ، باید از یکی دو اسب جلو می زد تا اول شود . دیگر فرصتی نداشت . در اوج تقلا ، آرش کمانگیر به ذهنش آمد ، از یاد آرش نیرویش چند برابر شد ، نگاهی به صفحه ی تلوزیون داخل سالن انداخت ، یک دفعه چشمش در چشمان ملا گره خورد ، برق چشمان ملا را دید ، ملا خنده ی شیطانی و پر از طمع به او زد ، با همان نگاه به خر فهماند که ؛ دیدی هرکاری بخواهم می کنم ، تو خر که هستی که نگویی چشم  !؟ با نیشخند دوم هم ، به خر فهماند که جایزه ی چند صد ملیون تومانی را بردم و از حالا به بعد نانم در روغن است . خر ، اسب آخر را نیز گرفت . تمام دوربین ها روی او زوم کرده بودند . تمام جهان در بهت و سکوت فرو رفته بود . خر دور و برش را برانداز کرد . حالا ، ده بیست متری با خط پایان فاصله داشت ، نیروی عجیبی در خود حس می کرد ، خودش را در کالبد آرش کمانگیر می دید . نیرویی از فراسو ، کمانی به دستش داد ، تمام جانش را در مغزش جمع کرد ، شاه راهی از نور ، جلوش باز شد . خودش را در شاه راه انداخت و جانش را که در مغزش جمع کرده بود به نیروی فراسو سپرد . تمام ورزشگاه جلو دیدش اندازه ی یک کف دست شده بود یعنی دیدش طوری قوی و عوض شده بود که دیوار و مانع برایش مفهومی نداشت . مغز آدمها و ذهنشان نیز برایش قابل خواندن شده بود ، ملا در مغزش داشت یاداوری می کرد که ؛  من خیلی قوی هستم ، ناز شستم ، هر چیز و ناچیزی را که دستورِ  "کُن " بدهم "فیکون" می شود . داشت برای خودش "نازی نازی" می خواند . حالا خر به چند متری خط رسیده بود ، با کمک دید وسیعش تیر برقی را کنار مسیر مسابقه ، درچهار پنج متری خط پایان دید . مغزش را در کمان گذاشت . با باقیمانده ی توان نورانیش ، آن را تا آخر کشید و به تیر برق  شلیک کرد . خر و ملا درجا مردند .

سال بعد یکی از دوربین ها لحظه ای را شکار کرده بود ؛ وقتی خر به تیر برق برخورد کرد ، نوری به شکل تیر کمان ، دل تیربرق را سوراخ کرد ، از آن گذشت و در آسمان گم شد .

                                                                      2/9/91 م.ر.حکمی