معلم ، شغل انبیا ( طنز زغالی )

         یک روز قبل از اجرای مراسم روز معلم ‘ یکی از مدیران شهرستان  برای سخنرانی از من خواستند که یک متن زیبای احساسی- ادبی در مقام شامخ معلم بنویسم و به ایشان بدهم تا بخوانند و سواد نداشته شان را به رخ دیگر مسوولان بکشند . من هم در همان اداره ، جوششی این را قلمی کردم و دادم ، ایشان هم خوششان نیامدو در عوض تشکر مقداری لیچار اهدا نمودند .                                    معلم "  

معلم و معلمی، تا این کلمه را می شنوی. ناخوداگاه در پس ذهنت همراه می شود با واژه های مقدسی مثل ؛ شغل انبیا ، شمع ، سوختن و ساختن . مطمئنم که این ها در پسخانه ی ذهن زمانه در زیر هزاران من خاک و گل دفن شده اند و مربوط می شوند به ذهن علیل نه نه حوا و بابا آدم که لازم است این دو هالوی شیش انگشتی شش در چهار را به ضریح امام رضا بست و آنقدر آب توبه به سرشان ریخت و ماست در دهنشان مایه کرد تا دیگر ذهنشان  جرات نکند این گونه آسمان ریسمان ببافند و به گربه بگویند آقا عمو .

اگر هم ، این دو نفر می خواهند لی لی به لالای کسی بگذارند و جلو پای کسی لنگ پهن کنند،این گروه بی استخوانٍ استخوان ریز شده نیست .

این معلمی که اقبال و خوش نامی اش به برج ریق رسیده و در حال احتضار است و باید در سقش تربت ریخت .معلم که آب از آسیابش افتاده حتی بدتر، اصلا آسیابی نمانده که آبی بریزد یا نریزد !.

گذشت و مرد روزگارانی که معلم صاحب آب وعلفی بود و خر بندری سوار می شد .

ایشان آب را با چنگال می خورد و بابا مامای هر روستا و شهری بود . صد نفر آفتابه آب کن داشت و از یک متر نمدش صد کلاه به دیگران می رسید و می ماسید .

به قدری آب به ماست معلم ریختند تا نهایت ، دوغ ترشٍ تر ترویی شد . به خاطر باند و باند بازی آنقدر منیجه خانم و آبجی خاک انداز و آشیخ روباه داخل این حرفه شد تا این حرفه ی بی حرف ، پر حاشیه و پر حرف شد . به خاطر رؤسای بی لیاقت آفتاب چر آفتاب گز آفتابه آب کن آقا عموها هرچه رشتیم رشته شد و از سر نو دام دام و جیم جیم .

 به خاطر این کوتاه قدان بی قد ، سقف را آن قدر کوتاه کردند و جلو قد کشیدنمان را گرفتند تا ما هم در قد و قواره با آنها یکی شدیم .آن قدر زیر دست زیر دستان بی لیاقت ماندیم تا از همه جا و همه کس وا ماندیم و هی اردک رفتیم و غاز آمدیم . از ریش برداشتیم و روی سبیل گذاشتیم و از کون در آوردیم و توی دهن گذاشتیم . آنقدر در کودکی جاسوس بازی و قایم باشک ( موشک ) نشانمان دادند و بازی کردیم تا حالا در بزرگی اسب چپ با همدیگر می بندیم و به هر بهانه ای به ابرو و اشاره جای یک دیگر را لو می دهیم و به هر علتی آب به سوراخ یک دیگرمی بندیم . از ترس ترنم باران به چتر و ناودان پناه می بریم و از ترس مار به اژدها ، استخوان را پیش گاو و کاه را پیش سگ می اندازیم و کولی غربیل بند را امام زمان می دانیم .

معلم و معلمی ، تا این کلمه را می شنوی نا خوداگاه در پس ذهنت همراه می شود با واژه های مقدسی چون شغل انبیا ، شمع ، سوختن ، ساختن و ...

                               والسلام                     

/ 11 نظر / 51 بازدید
نمایش نظرات قبلی
پری

سلام خدمت بهترین معلمی که هیچ دروغ و ریاکاری بلد نیس من عاشقه قلمتونم البته من کی باشم که بخوام ازشماتعریف کنم[ناراحت] بله که مجاب شدم[لبخند] راستی انقد کلمه هارو میکونین تو شکم هم که یه کوچولو هنگ میکنم برا همین چند بار میخونمشون تا متوجه منظورتون شم به هرحال به نظرم شما اولین معلمی هستین که حرف دلتونو به این جالبی بیان میکنین شما محشرین.....[قلب]

نیلوفر حسینی - بروجن

سلام داداشم کلاس دوم راهنمایی است . معلم ادبیاتش انشایی با موضوع معلم داده بود . از من کمک خواست .منم این متن شما را براش خوندم و اونم که خیلی چیزاشو نمی فهمید با خوشحالی نوشت و فردا سر کلاس خواند . معلمشون ناراحت شد و داداشم را پیش مدیر مدرسه فرستاد . اونم برا بابام زنگ زد و خواستش .بعدا بابام تعریف کرد که مدیر و بقیه معلم ها چقدر از این نوشته خوششون اومده بود و می گفتن که عین حقیقت را نوشته .فقط بگو نویسنده اون کیه .بابام برام زنگ زد و جریان را گفت .منم وبلاگ شما را معرفی کردم و بابام گفت همون لحظه تو دفتر مدرسه . وارد اینترنت و وبلاگ شما شدن و هر هر و کر کرشون به هوا بلند شده بودو از مطالبت چند سری گپی زدند و بین خودشون تقسیم کردن . نتیجه اش اینکه مطالبت هم جذابه وهم درد سر درست کن . منتظر نوشته های بعدیت هستم با رفقام و مدرسه داداشم و کل معلماشون .

پاکسیما از خطه شمال همیشه سبز

سلام و هزاران درود این طور که معلوم است انگار با هم همکاریم و به این همکاری مباهات و افتخار میکنم .من هم کارم تدریس و نشست و برخاست با دانش اموز است البته در دانشگاه .به نظر من ، سبک نویسندگی و قدرت صادق هدایت و محمد علی جمالزاده و صادق چوبک یکجا در شما نمود پیدا کرده و به شما ارث رسیده است . ای کاش وقت بیشتری صرف نوشتن و انتشار می کردید چون عمر انسان خیلی محدود و ناچیز است . آن هم انسان های خوب که ... دور از جان بوی خوشتری داشته باشند کتاب طنزتان را چه طور پیدا کنیم ؟ .....منتظر می مانم

....

سلام[گل] ازمطلبت استفاده کردم خوب بود[زبان][خواب][خوشمزه][شیطان][قلب][دلقک]

بهمن حکمی

دیکته بنويس بابا مثل هر شب نان ندارد سارا به سين سفره مان ايمان ندارد بعد از همان تصميم کبری ابرها هم يا سيل می بارد و يا باران ندارد بابا انارو سيب و نان را می نويسد حتی برای خواندنش دندان ندارد انگار بابا همکلاس اولی هاست هی می نويسد اين ندارد آن ندارد بنويس کی آن مرد در باران ميايد اين انتظار خيسمان پايان ندارد ايمان برادر گوش کن نقطه سر خط بنويس بابا مثل هر شب نان ندارد

سام آزاد

با درودبراستاد گرامی طتزنویس شلمزار شعری از حافظ تقدیم به شما:سالها دل طلب جام جم ازمامیکرد، آنچه خودداشت ز بیگانه تمنا میکرد،گوهری کزصدف کون ومکان بیرون رفت ،طلب از گمشدگان لب دریا میکرد،مشکل خویش برپیرمغان بردم دوش ،کو به تایید نظرحل معما میکرد،دیدمش خرم وخندان قدحی باده باست ،وندرآن آینه صد گونه تماشا میکرد،گفتمش این جام جهان بین به تو کی داد حکیم ، گفت آنروز که این گنبد مینا میکرد،بیدلی درهمه احوال خدا بااو بود،او نمی دیدمش وازدورخدایا میکرد،این همه شعبده ها عقل که میکرد اینجا...،سامری پیش عصاوید بیضا میکرد،گفت آن یارکزو گشت سرداربلند ،جرمش آن بود که اسرار هویدا میکرد...

سارینا

[گل][گل]

ستیا

خیلیییییییییییییییییی بد بود[عصبانی]

رومینا

سلام دستتون درد نکنه استفاده کردم[گل]

ساحل

[دلقک]این تویی