شبیخون چوم

 داستان کوتاه شبیخون چوم ( 1 )

 دل پیرمرد به درد آمده است ،شاخه ها و شکوفه ها را نوازش می کند و به آن ها
خیره می شود ، طول و عرض باغ را چند باری طی می کند و در هر قدم ، دستی برسربرگ ها و جوانه ها می کشد و از صمیم دل و از روی ناچاری آهی می کشد .

دارد با خودش کلنجار می رود که مگر می شود به خاطر همرنگ جماعت شدن ، دست روی دست بگذارد تا سرما ، دمار از روزگار باغش دربیاورد !؟

لعنتی به هم دنگی هایش می فرستد ، از دست زمین و زمان شاکی است که چرا هیچ کس برای حرف ها و تجربه هایش تره خرد نمی کند تا به کمک هم ، پشت چوم را به زمین بزنند و باغ را از شرش خلاص کنند ، آن هم باغی که تمام عمرش را جوانی اش را و شیره ی جانش را قطره قطره در حلق موهای انگورش  چکانده است.

به یاد می آورد که باغش چشم و چراغ تمام باغ های منطقه و ورد زبان اهالی  است و دوباره به یاد می آورد که تمام باغدارانهرچه مشکل و سوال داشتند از او می پرسیدند و او هم از دل و جان ، هرچه بلد بود و می دانست بدون هیچ چشم داشتی در اختیارشان می گذاشت ، باغ پیرمرد از زمین تا آسمان با بقیه تفاوت داشت چون مثل بچه اش از آن مراقبت می کرد و به آن می رسید ، در مواقع آبیاری ، هرس و حتی موقع ناهار و صرف چای ، هر باری زیر یک مو می نشست و انگار که سر در گوش معشوقش گذاشته باشد برای آن ها آواز می خواند . گویا ناف پیرمرد و باغ را باهم و برای هم بریده و عقدشان را در آسمان ها خوانده بودند .
پیرمرد در پستوی ذهنش به شکل نوری کم سو ، این ها را به یاد می آورد و سری می
جنباند .

پاهایش یارای به دوش کشیدن قد خمیده اش را ندارد پس در پای درخت موی زانو می
زند و با کند و کاو پای ساقه اش ، دریچه ی ذهن و مخیله اش را ،  آهسته آهسته ، به سمت خاطراتی دور و دراز باز می کند ؛ در همین باغ ، مزه ی عشق زیر زبانش رفت و عاشق تنها عشق زندگی اش – همسرش - شد و از درآمد همین باغ سه روز و سه شب ، آن چنان ساز و دهل و بساط عروسی به راه انداخت که هنوز اهالی مثلش را ندیده اند و حتی اسم تنها پسرش  - عسکر – را از باغ گرفت چون بیشتر موهای باغش از نوع عسکری بودند و پسرش در زیرداربست مو عسگری همین باغ پا بر زمین گذاشت و پا گرفت .

پاهای تکیده و زوار در رفته اش به لرزه می افتند ، پس مجبور می شود به تیره ی
مو تکیه بزند و کف کرت دراز بکشد ، چشم به آسمان مغموم و گرفته می دوزد و با حرکت دورانی و در هم ابرها به خلسه فرو می رود .

با نیش حشره ای به خودش می آید ، با ورانداز کردن سرشاخه های سرما زده ی خشکیده ، زخم سربسته ی قلبش دوباره دهان باز می کند و درد می گیرد ، به حالت تاسف هی سر تکان می دهد و چند باری نچ نچ می کند .
نه برای این که ممکن است ضرر مالی و پولی بکند و باغ به بار ننشیند ، نه ، اگر چه
تمام دار و ندارش از دنیا ، همین یک تکه باغ است و هرچه دارد از تصدق سر آن دارد
ولی باغ را مثل تنها پسرش دوست دارد ، از نظر عاطفی وابسته ی باغ است همانگونه که اگر شبی پسرش تب می کرد و تا صبح خواب به چشمان پیرمرد نمی آمد و حتی تب به جان او هم می نشست چنین رابطه ای نیز با باغ دارد نمی تواند بنشیند و ببیند که سرما مثل سرطان به زیر پوست باغش رخنه کرده و دمار از روزگارش درآورد .

از دیشب که باغ سرما زده شده او هم بی حال شده و انگار سرما به مغز استخوانش
رخنه کرده است و هرچه بیشتر می پوشد سرما را بیشتر حس می کند .

به دلش افتاده که اگر کاری نکند هر دو با هم به گور می روند چنین چوم و بلایی
را فقط یک بار در ده ها سال پیش تجربه کرده و با چشمان خودش دیده بود که بعد از آن
، چندین سال کمر باغ شکسته بود و تا آمد کمری راست کندچقدر خون دل خورده بود تا
باغ دوباره نیمه سری در سرها درآورد .

تمام نشانه های آن سال نحس را به خوبی در یاد دارد ؛ بهار بود و چند روزی بعد
از عید . تمام زمین در زیر چتری از علف ، سبزه ، جوانه و شکوفه مخفی شده بود ، ابتدا هوا گرم و دلپذیر شد بعد چند روزی هی باران آمد و هوا صاف و آفتابی شد تا درختان به خوبی و خوشی برگ و شکوفه دادند . بعد، عصر یکی از روزها ، یکی دو ساعت برف سنگینی باریدن گرفت و شبش سرما و چوغان به جان باغ افتاد و نصف جانش کرد ولی ضربه ی کاری را شب دوم ،چوم بر سر باغ درآورد و باغ رو به موت را خلاص کرد .

از یادآوری آن سال شوم و درست بودن نشانه های نکبت بارش سی و سه بند جسم
رنجورش به لرزه افتاد و تا مرز از هم گسیختگی پیش رفت .سراسیمه روی پا ایستاد و به کمک عصا ، تعادلش را برقرار کرد .

چندین دفعه به سرعت آسمان را نگاه کرد و به باغ زل زد چشمان بی فروغش را در
امتداد شانه اش به افق دوخت که چند تکه ابر سیاه بزرگ از چهار گوشه ی آسمان داشتند به بالای سرش خیز برمی داشتند ، بعد از این همه عمر به باد دادن دیگر می دانست که کدام باد و ابر چه پشت بندی دارد و شر و خیرش را هضم می کرد  .

تصمیم گرفت که خودش را به خانه و آبادی برساند و از آنجا سرحوصله اقدامی کند ،
پس با دردسر زیاد از گودی و بلندی کرت ها و تیره های باغ بیرون آمد و در مسیر راه
کم عرض کنار باغ به راه افتاد . از روی تپه بر آبادی و راه پر پیچ و خمش که در زیر
پایش آرام گرفته بود نگاهی انداخت , ناگهان پا سست کرد و به فکر فرو رفت با آن قدم
های کوتاه و بدن بی رمق و فاصله ی چندکیلومتری ، تمام زمان و فرصت از کفش بیرون میرفت ناخودآگاه دست را به عنوان سایه بان بر پیشانی تکیه داد و چهار سویش را تا آنجایی که سوی چشمانش کار می کرد وارسی نمود تا شاید آدمی یا تنابنده ای ببیند و کمک بخواهد ولی دریغ از هرم نفسی!  پس لحظه ای بر زمین می نشیند تا نفسی چاق کند و جانی بگیرد و فکری کند .

با پر شدن پازل آسمان از تکه های ابر و غروب خورشید ، بدن خمیده ی بی جانش مورد تاخت و تاز بادهایی می شود که دانه های برف را نیز به همراه خود دارند .

پیرمرد سنگ هایش را با خودش وا  می کند و به این نتیجه می رسد که امشب باید به داد باغ برسد و الا دقیقه به دقیقه مثل مرغ سرکنده جلو چشمانش بال بال می زند و جان می کند تا تمام کند . باید دست چوم را از سر باغ کوتاه و حتی از بیخ و بن قطع کند ، پس قرص و محکم روی پا می ایستد و با نگاهی از سر التماس که به عصایش می اندازد از آن هم کمک می خواهد و مشغول جمع کردن چوب خشک و هیزم و خار و خاشاک می شود ، سپس به کمک تجربه و حس درونی ، چندین نقطه در اطراف باغ مشخص می کند و بر هر نقطه ای آتشی بر پا می سازد و تا پاسی از نیمه شب با چنگ و دندان آتش ها را روشن نگه می دارد .

فردا که باغداران می آیند تا چپاول و دست برد چوم را براورد کنند می بینند که باغ هایشان به تلی از خاکستر تبدیل شده اند و در دل این جهنم پهناور ، باغ کوچک
پیرمرد مثل تکه ای از بهشت ، سرسبز و سرزنده جلوه گری می نماید و پیرمرد در حالی که زانوهایش را در بغل گرفته و کپه ای خاکستر سرد جلوش قرار دارد روبروی باغ بر داربست مو عسکری تکیه داده است و با لبخندی عمیق به باغش خیره شده است .

______________________________________________________________

( 1) : چوم به اعتقاد باغداران و کشاورزان نوعی سرمای خاص و در حرکت است که در فصل بهار و مخصوصا اوایل بهار به جان باغ ها و شکوفه ها و میوه ها می افتد و گذرش به هر باغی که بیفتد دمار از جانش در می آورد . در قدیم بعضی از پیرمردها به کمک علمی خاص و حس درونی ، چندین شب به نگهبانی و بررسی کوه ها و محیط می پرداختند و زمان گذر آن را که می فهمیدند در مسیر آن چند تکه آتش کوچک و بزرگ برپا می کردند و بدین روش اثر آن را از بین می بردند . از نظر علمی مورد تایید نیست ولی من خودم بارها از زبان پدرم و بزرگان داستانش را شنیده ام و به آن باور دارم .

/ 43 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
پری

سلام اومدم ولی کسی منتظرم نبود!!!!!!!!!!!!!!!!! اومدم بگم دیگه وب خیلی مذخرف شده خبری از دوستای خوبم نیس نمیجسبه اصلا اخه چرا اینطوری شد؟؟؟ اقا معلم...... داداش مسعود.....دلسپرده.......اقاسید.........محمد و گلنار......روزبه!!!!!!! کجایین شماهاااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ من کانتم میذارم براتون ولی درج نمیشه........... ای باباااااا اصلا زنده ایییییییییییییین شما؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟اه

RASOOL

امام علی(ع) می فرمایند : به کسی که تو را امین قرار داده است خیانت مکن هر چند او به تو خیانت کرده باشد و راز او را فاش مساز اگر چه او راز تو را فاش ساخته باشد. ✮ بحارالأنوار ۷۷/۲۰۸/۱

پری

سلام اقامعلم ن جدی حالت خوبه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ کجایییییییییییین بابا؟؟؟؟ من سرم گرمه نامزد بازیمه شما گرمه چیییی؟؟؟[مغرور][مغرور] اقا نخواستیم بیلین سربزنین شما جواب کامنتارو بدین ما با کله میایم عیادت![گل]

سلام بر استاد انموقهام میشه ازتون یه وقته ملاقات واسه هفته بد بگیرم خوشحال میشم قبل از رفتنم ببینمتون. دوستار شما شاگرد خجالتیه انوقتا و نوهدحالاحا.

تش نیز نامه

شبیخون چوم... شبیخون چوم... شبیخون چوم... من به غیبت صغرا رفته و برگشتم و باااااز شبیخون چوم... شبیخون چوم . . .

ali

سلام چطورين آقاي حكمي،كم پيدا شدين ديگه مطلب نميزارين؟؟؟؟؟

آغا کلان

سلام اهل چمن مشتاق دیدار شمایند؛ با فصلنامۀ مجازی «پیک شادی زمستانی- شمارۀ 8 سال 1393».[گل]