اندر حکایت مغازه دار شلمزاری و پسر بازیگوشش

                             (مغازه دار شلمزاری و پسرش)

مغازه داری در شلمزار، پسر خویش را سرکوفت زدی که تو هیچ کار نمی کنی و عمر در بطالت به سر بری. چقدر تو را گویم که قیمت اجناس را حفظ بنمای و کار کردن با ترازوی دیجیتال یاد گیر و یکی را دردو ضرب نمای و به مشتری انداز تا از عمر خود استفاده کنی و التذاذ بری.

اگر پنبه در گوش کنی و گوش نکنی تو را در دبیرستان محمد منتظری اندازم و از معلمان به جبر و اختیار نمره ستانم تا دیپلم گیری و با هزار ترفند و دوز و کلک تو را به دانشکده ی « تربیت معلم» فرستم تا معلم شوی و تا زنده باشی در اردل و ناغان و لردگان و فلارد، در به در و کو به کو شوی و در مذلت و فلاکت و ادبار بمانی و آنقدر آه و حسرت از جگر سوخته برکشی و هیچ کس به دادت نرسدتا در جوانی به ناکامی بمیری.

/ 7 نظر / 6 بازدید
شادان شهرو

[قهقهه][قهقهه]

علی حمزه

سلام.و درود فراوان به معلم خوب خودمون اقای حکمی اقای حکمی گل میشه منو راهنمایی کنید برای ارسال پاسخ به دیگران در وبلاگ اگه این کار را بکنین ممنون میشم

بی غم

چیه روزنامه درست کردی ؟ نویسنده ای؟

علی

جالب بود خوب است می دانید که معلم های منتظری هوله زوری معلم شدند و امروز نشستن به مدرسه شهید منتظری و این دور ولنگاری را ادامه می دهند اسم مدرسه را اگر بگذارید تربیت معلم قشنگ تر است

سام آزاد

باسلام ودوصدبدرود پسربازیگوش مرا بیاد شعری از فریدون مشیری میندازه:پشه ای دراستکان آمد فرود،تابنوشدآنچه واپس مانده بود، کودکی از شیطنت بازیکنان، بست بادستش دهان استکان، پشه دیگرطعمه اش رالب نزد،جست تا ازدام کودک وارهد،خشک لب،می گشت،حیران راه جو، زیروبالا،بسته هرسوراه او،روزنی می جست دردیوارودر، تا به آزادی رسدباردگر،هرچه برجهدوتکاپو میفزود،راه بیرون رفتن از چاهش نبود،آنقدرکوبیدبردیوارسر،تافروافتاد،خونین بال وپر ، جان گرامی بود وآن نعمت لذیذ،لیک (آزادی )گرامی تر عزیز...منتظر نظراتتون

خاک بر سرت رنگ متن زرد خوانده نمیشه

مصطفی . ج

سلام من یک معلم در منطقه فلاردم و به این شغل افتخار می کنم هر چند که مشکلات خودشو داره راستی زمان تربیت معلم یه دوست شلمزاری داشتم آقای اسماعیل نجفی اگه می شناسیش بهش سلام من را ابلاغ کنید و ایمیل منو بهش بدید ممنون همکار گرامی